تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 12:53 روز یکشنبه 23 فروردین1388

سلام سلاممممممممم از پارسال تا حال هیچی ننوشتم اخه اینقدر کارهای این پسرک بامزه شده و حرفهای گنده گنده میزنه که اصلا نمیدونم باید از کجا بنویسم

نیکان قشنگم امیدورام سال جدید برات پر از سلامتی و شادی باشه و دیگه اتفاقی برات نیفته هنوز که هنوزه من نگران دستشم همه اش میترسم دوباره ضربه بخوره خدای نکرده و یه چیزییش بشه اردیبهشت ما ۳ سالگی پسرم تموم میشه خدا جونم چقدر همه چی زود گذشت همین سه سال پیش بود که توی فروردین ماه پام شکست و من ۸ ماهه باردار بودم با این وزن سنگین و شکمم با پایگچ گرفته میومدم سرکار چقدر سختی کشیدم ولی خدا رو شکر همه سختیها تموم شد و یه دسته گل قشنگ دارم که روز به روز به من انرژی و امید به زندگی میده

از کارهاش بگم که به نظرم یکمی داره لوس میشه هر وقت که میریم بیرون هرچی که میبینه میخواددددددد حتی اگه داشته باشه بخدا چیزی نمونده من واسش نخریده باشم از دوچرخه بگیر که دوتا داره خونه خودمون و خونه مامان جونش که میره ماشین شارژی بزرگُُ- از این اسبها که نمیدونم اسمش چیه سوارش میشه تکون میخوره اسکیت..... حتی امسال از بسکه گفت اسکوتر میخوام مثلا میخواستم واسش نگیرم گفتم خطرناک میفته کادوی عیدش همسایه پایینیمون که باهم دوستیم واسش اسکوتر گرفت بخدا توی اتاقش دیگه جایی واسه اسباب ازی نمونده باید یکبار عکسش و بذارم تا ببینید من چی میکشم از بسکه هی دارم جمع میکنم چقدر از اسباب بازیهاش هم هنوز باز نشده قایم کردم از هرکدوم چندتا داره کادوی عیدش هم باباش یه میز کار ابزار براش خرید اینقده بامزه تمام ابزار و داره اما پلاستیکی جالب اینه که با اره اش پایین در حمام هم اره کردهههههههههه یه تکه کامل ازش بریده باورتون میشه یادم رفت عکس بگیرم ازش اما حتما عکسش و میذارم خلاصه با این اوصاف اما هر روز یه چیز جدید میخواد الان لباس پلیس میخواد اخه من از کجا لباس پلیسی براش پیدا کنم

من هم الان یه مدت دیگه با نیکان بیرون نمیرم یعنی بازار نمیرم ها اما گردش میریم دوتایی باهم هفته ای دو سه شب شام میریم بیرون بچه ام عاشق ساندویچ و پیتزا و جگر حالا از همه جا هم نمیخوره مثلا جیگری عمو بهمن باید بریم یا همبر علی اقا یا پیتزا عمو فرامرز همه هم به اسم خودشون میشناسه دوستهای باباشند

من و پسرم باهمدیگه کلی بهمون خوش میگذره یه تنوعی هم هست اخه اینجا که جای تفریح نداره اما من که لذت میبرم اینقدر دلم میخواست نیکان زود بزرگ بشه که باهم بریم بیرون و اون بگه که شام چی میخواد و کجا بریم بخدا خیلی شیرین پیمان که کار داره پس ما مجبوریم دوتایی باهم بریم

الهی قربونش برم پسرم واسه خودش اقا شده تازه واسه لباس من هم نظر میده که چی بپوشم و نظرش هم محترم

خیلی حرفها هست که ایشالله توی پستهای بعدی مینویسم چند روز پیش کیک درست کردم بهش گفتم بیا کیک بخور گفت نه مامان من کیک نمیخورم چاق میشم از بسکه من هی میگم چاق میشم چاق میشم بچه ام هم یاد گرفته عاشق ماکارونی یعنی من هفته ای هفت روز باید ماکارونی درست کنم

چندتا عکس میذارم فعلا تا بعد

نیکان و پانیز دختر یکی از همکارهام که اون هم اردیبهشت ۸۵ به دنیا اومده نیکان یه علاقه خاصی به دخترها داره از حالا باید حواسم و بهش جمع کنم

نیکان و باران خانم دختر همسایه و دوست عزیزمون چشماش و نگاه کنید چقدر خوشحال که جفت باران نشسته

نیکان و ارتا دختر دختر عمه ام چند شب پیش رفته بودیم تولد پسر عمه ام و خانمش که میشه دختر عموم یه جشن تیپ جوون و باحال نیکان هم هی میرفت سراغ ارتا و ماچش میکرد و بغلش میکرد بچه ام عاشق پارتی تا ۳ صبح پا به پای همه بیدار بود قربونش برم و همه اش هم وسط داشت میرقصید اگه من هم مینشتم میگفت مامان بلند شو ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت

نیکان در روز ۱۳ به در که بازهم خیلی خوش گذشت

 





دسته بندی :

لینک مطلب