تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 15:33 روز سه شنبه 26 آذر1387

سلام زندگي قشنگ من سلام عشق من سلام پسر خوشگل و مهربون من

خيلي وقت كه ميخوام بيام از كارهاي قشنگ و شيرين قند عسلم بنويسم اما وقت نميكنم يكبار هم اومدم نوشتم اما هرچي نوشته بودم پريد

-        يك شب داشتيم باهم تفنگ بازي ميكرديم بعد نيكان مثلا با تفنگ من و كشت من هم افتادم از سرجام هم بلند نشدم پسركم اومد بالاي سرم گفت مامان بلند شو چند بار صدام كرد ديد جوابش نميدم گفت واي مامانم مرد بعد تفنگش و انداخت گفت مامان نگاه كن من ديگه تفنگ ندارم بخدا بلند شو ديگه من هم طاقت نياوردم و بلند شدم

-        يه شب خيلي اذيتم ميكرد اومده بود توي اشپزخونه با گاز بازي ميكرد و گاز و همينطوري باز گذاشت من هم دعواش كردم و گفتم ديگه دوست ندارم با گريه از اشپزخونه رفت بيرون توي اتاقش و با خودش حرف ميزد مامانم ديگه دوستم ندارهههههههه و اشك ميريخت من هم رفتم بغلش كردم و گفتم الهي قربونت برم قند عسلم من عاشقتم بات شوخي كردم

-        5 شنبه داشتم اتاق نيكان و اتاق خودم و دكورش و عوض ميكردم همه چي و جابجا كرده بودم نيكان هم ميگفت مامان ميخوام كمكت كنم الهي بميرم بچه ام با صورت افتاد روي نئوپان تخت و لپش زخم شد و كلي هم گريه كرد هركي هم از ميپرس صورتت چي شده ميگه داشتم به مامانم كمك ميكردم افتادم هروقت مياد تو اتاق ميگه به اينجا چقدر قشنگ شده

-        ديشب يكم سر درد داشتم و بخاطر جابجا كردن وسايل كمر درد هم گرفتم دراز كشيده بودم قند عسلي هم ميگفت مامان بيا بريم توپ بازي بهش گفتم مامان كمرم درد ميكنه يهويي بدوبدو رفت يه دستمال از توي كشوي اشپزخونه دراورد و گذاشت روي بخاري گفت بزار گرم بشه كه بزارم روي كمرت الهي قربون اين عقلت برم من مادر بعدش بهش گفتم مرسي مامان خوب شدم اون هم هي دستم و و پيشونيم و ماچ ميكرد بخدا اين پسر خيلي مهربون وبا عاطفه است تمام زندگي من عشق و نفس من

من هميشه مخالف اين بودم كه بچه بياد روي تخت پيش پدر مادرش بخوابه اما حالا اگه نيكان شب پيشم نباشه خوابم نميبه حتما سرش بايد روي دستم باشه تازه بعضي وقتها هم دستش و ميندازه دور گردنم .

اگه يه وقت وقتي از سركار ميرم خونه براش چيزي ببرم ميذارم روي ميز بعد مياد ميگه مامان اين و براي من اوردي دستت درد نكنه مرسي

 پسر گلم همه زندگی من من حاضرم همه کار بخاطر تو بکنم حتی جونم و بدم که تو شاد و سلامت و موفق بشی پس مطمئن باش تا زنده ام از هیچ کاری در حقت کوتاهی نمیکنم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 8:3 روز سه شنبه 5 آذر1387

سلام زندگی من سلام عشق من سلام نیکان قشنگم خیلی خوشحالم از اینکه حالت بهتر شده نفسم اما چرا این همه بدغذا شدی دیشب عصری وقتی اومدی خونه یه کاسه فرنی بهت دادم بعدش پاستیل خوردی و دیگه هیچی بهت ندادم که گرسنه بشی و شام بخوری تا اینکه ساعت ۹ گفتی

 مامان غذا میخوام من هم خوشحال بدو بدو برات عدس پلو گذاشتم تو هم فقط عدسهاش و میخوردی و میگفتی مامان دارم نخود میخوردم بهت گفتم که اینها عدس نه نخود اخرش هم با دست برنجهاش هم خوردی کلا نصف غذایی رو که برات گذاشته بودم خوردی من هم که شدیدا گج خواب بودم و داشتم از بیخوابی میمردم هی هم ازم سوال میکردی و حرف میزدی دوتایی دراز کشده بودیم و نگاه میکردیم تو هم که هر ۵ دقیقه یکبار بهانه بابات و میگرفتی

 مامان بابا کجا رفته؟ میگفتم رفته مغازه دوباره ۵ دقیقه بعدش مامان بابا کجا رفته؟ دوباره برات توضیح میدادم که کجاست

 مامان بابا کی میاد؟ مامان بابا برام چی میخره؟ مامان ماالشعیر میخوام به بابا زنگ بزن بگو برام بخره به بابات زنگ زدم خودت باش حرف زدی

 بابا یکدونه ماشعیر با نوشابه برام بخر بیار اون هم گفت چشم

کانال ۱ یه سریال داشت مال زمان جنگ بود عراق به خرمشهر حمله کرده بود.

مامان اینها چی اند؟ اینها تانکند دارن چکار میکنن ؟ دارن مردم و میکشن چرا میکشن؟ دستهاش هم با حالت سوالی تکون میداد

گفتم نمیدونم مامان دیوونه اند

دوباره خوب چرااااااااااااااااااا میکشن اخه؟

نمیدونم مامان خوب جنگ بود

خوب چرا میکشننننننننننننننننننننننن؟ چه جوابی باید به یه بچه دوسال و نیمه داد که چرا مردم و میکشند؟

بعد کانال و عوض کردم ام بی سی داشت تبلیغ کونفلکس میداد

مامان من کونفلکس میخوام جالب که اسمش هم کامل میگفت من هم خوشحال گفتم چشم براش یه کاسه پر با شیر اوردم شروع کرد به خوردن وسط خوردن مامان چه خوشمزه است خیلی دوست دارم ها نوش جونت مامان بخورد خدا رو شکر تا اخرش و خورد اخیش راحت شدم

الهی بمیرم دوتایی ساعت ۱۱ خوابمون برد بچه ام باباش و ندید نمیدونم پیمان ساعت چند اومد من هم خواب بودیم

کلی عکس ازش گرفتم اما نیاوردم فردا میارم عکسها رو اضافه میکنم





دسته بندی :

لینک مطلب