تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 13:45 روز سه شنبه 26 شهریور1387

متاسفانه پروژه مهد با موفقیت روبرو نشد دیروز هم با خودم اوردمش اما خواب بود بعد که گذاشتمش توی مهد کلی گریه کرد و میگفت بمون پیشم یه نیم ساعتی موندم کلی هم کار داشتم مجبور شدم با خودم بیارمش دفترم یه ربع ساعتی هم موند اونجا و دوباره بردمش پایین اما اشک میریخت که میخوام بیام بات من هم سرم شلوغ بود نمیدونستم چکار کنم دلم هم نمیومد یام بیرون بزارمش گریه کنه خلاصه زنگ زدم به داداشم اومد بردش خونه عموم وقتی بهش گفتم میخوای بگم دایی بیاد دنبالت اینقده خوشحال شد که به یه بچه که باهم توی مهدند گفت داییم میخواد بیاد دنبالم برم

زود هم کیفش و برداشت و اومددم در ایستاد

امروز نیاوردمش هفته ای یکی دوبار میارمش اما هروقت که خودش دلش بخواد و بگه میخوام بیام مهد

با اینکه مهد نمیرفت اما شعر زیاد بلده بخونه

توپ قلقلی- اقا پلیسه-اقا خرگوشه- عروسک قشنگ من-حسنی- ....

حالا اینها بماند بچه ام عاشق موزیک رپ و این اهنگ چه جوری محسن هست تو که عروسکس تو که ملوسکی میخوام باهات برقصم و از اول تا اخرش قشنگ میخونه

ساسی مانک*ن هم میشناسه با اهنگ پارمیدا

اصلا هروقت کانال موسیقی باشه شروع میکنه به خوندن و رقصیدن

خدا به دادم برسه این بزرگ بشه چی میشه

چندتا شعر هم از این شعرهای قدیمی که من بلد نیستم مامان جونش بهش یاد داده

مثل جمجمک برگ خزون این اینقدر سخته که من از نیکان یاد گرفتم

و یه چندتا دیگه که اصلا بلدشون نیستم

مامان جونش عین یه مربی مهد با این بچه رفتار میکنه بخدا اینقده بچه داریش خوبه و همه چی هم روی اصول و برنامه است من که خیلی راضیم دستش درد نکنه اگه هم میارمش مهد بخاطر اینه که بیچاره اون هم بعضی وقتها کار داره نمیتونه همه وقتش و صرف بچه ام کنه یه وقتی هم واسه خودش و کارهاش لازم داره

اگه بشه هفته ای دو روز بیارمش مهد خیلی خوب میشه

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 12:52 روز یکشنبه 24 شهریور1387

دیروز صبح که میخواستم بیام سرکار نیکان پشت سرم گریه کر و گفت میخوام بیام باهات سرکار من نیاوردمش الان دو روزه که مهد اینجا هم راه افتاده امروز تصمیم گرفتم با خودمش بیارمش باباش هم کار داشت و کسی نبود بگیرتش صبح بهش گفتم مامان میای باهم بریم سرکار اونجا بری مهد با نی نیها بازی کنی یهویی دیدم گل از گلش شکفت و با خنده و خوشحالی بلند شد گفت میام لباسهاش و عوض کردم و ساکش هم که دیشب اماده کرده بودم برداشتم و باهم اومدیم سرکار رفتیم سمت مهد البته مهد که نیست فعلا دوتا اتاق کوچولو با دو تا مربی دوتا نینی ۴ و ۶ ماهه و یکی ۱ ساله و نیکان هم که دوسال و ۴ ماهه هستند البته بچه های همکارها ماشالله زیادند اما چون اولش هنوز کسی نمیاره خدائیش هم جاش خیلی کوچیک گفتند شاید یه جای بزرگتری بهشون بدن اول نیکان چسبیده بود به من و ولم نمیکرد با خودم اوردمش توی دفترم شیر و کیک خورد بهش گفتم بریم پیش بچه ها گفت بریم بعد باهم رفتیم پائین اما همه اش به من چسبیده بود یکم کارتون نگاه کرد و شروع کرد به بازی با اسباب بازیهاش و با بچه ها یعد از نیم ساعت من یواش اومدم بیرون اما همه اش دلم پیشش بد یکساعت بعد رفتم اما نذاشتم نیکان من و ببینه گفتند خوبه اروم داره بازی میکنه خیالم راحت شد نیم ساعت پیش هم رفتم اما دلم طاقت نیاورد نبینمش رفتم پیشش بردمش دستشویی ناهارش و بهش دادم و دوباره یواشکی اومدم بیرون الان هم دوباره دلم پیشش منتظرم تا زود ساعت ۲ بشه زودی باهم بریم خونه اخه نیکان خیلی خوابش میومد اما بهش گفتم بیا بخواب گفت نه میخوام بازی کنم خدا کنه بازهم دوست داشته باشه بیاد سعی میکنم فردا هم بیارمش



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 10:44 روز یکشنبه 17 شهریور1387

نمیدونم باید از کجا شروع کنم بعد از یک غیبت بس طولانی برگشتم فکر نکنید نمیخواستم برگردم ها نه خیلی گرفتارم بیشتر از اون چیزی که تصورش را بکنید مرخصی هم که زیاد نبودم بیشتر سر کار بودم یا توی خونه کارهای اداره رو انجام میدادم و بسییییییییییییی بسیار زیاد مهمانداری میکردم اصلا هیچی از مرخصی ام نفهمیدم مسافرت هم نرفتم فقط از اینکه نیکان گلم کنارم بود لذت میبردم و حسرت روزهای گذشته رو میبردم که بزرگ شدن و حرف زدنش و ندیدم هر روز یه چیز تازه میدیدم وای چه لذتی داره وقتی مادر ببینه پسرش داره مرد میشه به قول خودش مامان من بدرگم (من بزرگم) وقتی غذاش و تموم میکنه میگه هورا و کلی واسه خودش دست میزنه البته توی این مدت دوباره گرفتار اون تب ویروسی لعنتی شد و من هم همچنان اشک ریختم اما خدارو شکر این مرتبه دوران کوتاهی داشت تب ۴۰ درجه ۴ روز بچه ام گرفتارش بود اما خدا رو شکر تموم شد بنا به توصیه دکتر الان یه مدت که به زور بهش غذا نمیدم میذارم هروقت که دلش میخواد بخوره و هرچی که میخواد بهش میدم خیلی تاثیر داشته و من خیلی خوشحالم هروقت گرسنه است خودش میگه و من لذت میبرم و غذاش و میزارم جلوش و میرم قاشقش و میگیره دستش و با یه عشقی غذاش و میخوره الهی قربونش برم من

اینقده قشنگ من و باباش و صدا میکنه که نمیدونم چی جوابش بدم دیشب میگفت مامان بیا بریم روی تردمیل ورزش کنیم کامل کلمه تردمیل و تونست بگه

چند شب پیش اومد توی اتاق خواب ما و کولر اتاقمون و خاموش کرد ما اینجا کولر گازی استفاده میکنیم بهش گفتم نیکان مامان چرا کولر و خاموش مبیکنی گفت مامان آخه یخ کرده بودم خوب

از هوا بگم که از اول شهریور هوا بشدت شرجی و رطوبت بالای ۹۰ درصد است داریم از گرما خفه میشیمممممممممممممممممم پنج شنبه داشت الو میخورد گفت مامان دهدا (اسم خودم)تازه بعضی وقتها مخففش هم میکنه میگه مامان زر الو میخوری گفتم نه مامان من روزه ام گفت نه تو مامان دهدایی

خدا رو شکر توی تمام پروژه ها موفق بودم (پستونک گرفتن و پوشک گرفتن و ....) اما هنوز نتونستم روی تخت خودش بخوابونمش اولا که تا اخر شب با من و باباش بیداره بعد که خوابید میذاریمش روی تختش توی اتاقش اما به نیم ساعت نمیکشه که با پتو و بالشتش میاد وسط ما میخوابه دوباره تکرار میشه تا صبح یه ۳ یا ۴ مرتبه این کار تکرار میشه اما نمیدونم جرا نتیجه نمیگیرم دیگه دیشب با پیمان قرار گذاشتیم خودمون بریم توی اتاقش بخوابیم کنار تختش خوابیدیم دوباره اومد وسط ما خوابید گذاشتیمش سر جاش ده دقیقه بعد پایین یود تا صبح مگه ما خوابیدیم اخر سر ساعت هفت دیگه خوابید پیش باباش و من هم بلند شدم اومدم سرکار نمیدونم چکار کنم من خیلی حساسم که بچه توی اتاق خودش بخوابه چکار کنم؟

عکس هم زیدا ازش گرفتم اما امروز نیاوردمشون قول میدم فردا عکسهای جدیدش و بیارم

خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود دوستتون دارم

 همونطور که قول داده بودم امروز با عکس اومدم

سام عزیز و قشنگم برای زندگی رفته کیش و من کلی دلم براش تنگ شده این عکسها مال دو ماه پیشه که هنوز کپل قشنگم نرفته بود با نیکانی توی استخر کوچولوشون داشتند اب بازی میکردند

سام قشنگم دلم برات یکذره شده

الهی قربون این دوتا پسر خوشمل برم من

تورو خدا ببینید خاله های نیکان چه بلایی سرش میارند اون وروجک هم که بدش نمیاد

ای جانم گل پسرم اینجا روز پاتختی عروسی پسرداییم که همینجا بود اخه روز عروسی نیکان و نبردم گفتم اذیت میشه هوا خیلی گرم بود

عاشق دستمال سر هروقت میخوایم بریم بیرون میاد میگه مامان این و برام بنند

تازگیها هم وقتی میخواد تی وی ببینه این ژست و میگیره وقتی هم بهش میگم وایسا تا بیام ازت عکس بگیرم تکون نمیخوره تا برم دوربین و بیارم بعدش هم میخنده قربون خنده هات برم

 





دسته بندی :

لینک مطلب