تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 7:40 روز سه شنبه 31 اردیبهشت1387

شبها اقا نیکانی عادت داره جلوی تی وی دراز بکشه و بیبی تی وی نگاه کنه تا خوابش ببره دیشب من داشتم به کارهام میرسیدم که گل پسرس هی صدام میزد ما تاتا بیا پیتم بخواب خدا رو شکر بهونه گیریهاش خیلی کمتر شده اما خیلی بهونه باباش و میگیره عصرها وقتی میره مغازه بچه ام هلاک میشه هرچی هم میخوام سرگرمش کنم نمیشه که همه اش میگه اقا پیمانی بیا من نمیدونم چرا باباش و اینطوری صدا میکنه اما هرجوری صدا کنه قشنگه من که حسابی کیف میکنم .

اگه بخوام با تلفن حرف بزنم هنوز دو کلمه حرف نزدم که میاد قطعش میکنه و میگه اقا پیمانی بگیر من هم مجبورم شماره باباش و بگبرم تا صدای باباش و میشنوه بغضش میترکه و اشکهاش میاد پایین انگار که مثلا ۲ سال این بچه باباش و ندیده وقتی بهش میگم بابای کجا رفته میگه مغازه ست جالب که اخر تمام حرهاش یه است هم اضافه میکنه دیگه کم کم زبونش داره باز میشه اغلب کلمات و جملات و میگه بعضی از کلماتش هم که من نمیفهمم .

یه یکماهی هست که دارم از پوشک میگیرمش اما بیرون هنوز پوشکش میکنم و شبها هم توی خواب البته  شب تا صبح جیش نمیکنه اما تا بیدار میشه اگه نبریمش دستشویی دیگه هیچی همه جا رو اب پاشی میکنه .

شبها توی اتاق خودش میذارمش اما یهویی نصف شب میبینم یه فرشته کوچولو داره صدام میکنه از تخشتش میاد پایین خیلی اروم میاد پیش ما و اول صدام میکنه ماتاتا وقتی بیدار شدم میاد وسط من و باباش میخوابه حال اینکه برم بذارمش سرجاش و ندارم اخه بیشتر ۵ صبح به بعد میاد که اون موقع دیگه من میخوام برم سرکار میدونید که من بیچاره ساعت کاریم شده ۶ صبححححححححححححححح تا ۲ بعدازظهر

اما خوبیش اینه که ظهرها با شوهر و بچه ام غذا میخورم و پسر خوشگلم و بیشتر میبینم

نیکان تونیک مینادکس و میخوره پاستیل دکتر تا*می هم میخوره هرچیز تقویتی دیگه هم اگه بشه حاضرم بهش بدم اما دکتر گفت اینها کافیه توی مدت مریضیش که هیچ اثری برای اشتهادارشدنش نداشت اما فکر کنم حالا دیگه جواب بده البته میناد*کس و ۱ سال که میخوره .

زیاد به غذا علاقه نداره بیشتر هله هوله میخوره همه اش توی یخچال کاکائو بستنی پاستیل شیرکاکائو و خامه خیلی خامه دوست داره میره خامه رو میاره با نون میخوره من هم بدم نمیاد هی لقمه میگیرم بهش میدم با اشتها هم میخوره ولی میترسم یه وقت براش خوب نباشه صبح و عصر خامه میخوره

اگه خدا بخواد هفته دیگه میام عکسهای تولدش و میذارم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 12:46 روز یکشنبه 29 اردیبهشت1387

خدا رو بخاطر همه مهربونيهاش شكر ميكنم همه چي روبراهه و پسرم روزبه روز شيرين زبونتر ميشه اشتهاش داره كم كم برميگرده سرجاش صبحها يا حامه ميخوره يا تخم مرغ چيز ديگه اي دوست نداره عاشق خامه است بعضي وقتها شبها هم بجاي شام خامه ميخوره نميدونم براش ضرر نداره يعني؟ خامه شكلاتي يا خامه عسلي يا خامه گردويي من هم به خوردن چيزي مجبورش نميكنم هرچي دوست داره ميدم بخوره مامان بزرگش با فندق و بادام براش حلوا درست كرده فوق العاده خيلي خوشمزه است دستش درد نكنه ميگه بچه ام جون بگيره فرني هم دوست داره ولي زياد غذا نميخوره بيشتر هله هوله ميخوره همه اش هم توي يخچال نميدونم باش چكار كنم ولي از يه طرف وقتي چيزي برميداره بخوره من كلي خوشحال ميشم.

امروز يه خونه تكوني اساسي كردم قالب دوتا وبلاگهام و عوض كردم و عكس جديد گذاشتم تازه اگه خدا بخواد احتمالا اخر هفته يه تولد واسه گل پسرم بگيرم شنبه حتما خبرش و ميدم

من فعلا برم تا بعد





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 8:56 روز چهارشنبه 18 اردیبهشت1387

سلام

نیکانم خدا رو شکر خیلی حالش بهتر شده اما بخاطر افتهایی که تو دهنش زده همچنان غذا نمیخوره اما دیروز باز هم یه مقداری غذا خورد که من خیلی خوشحال شدم وای بخدا همه اش دارم مادرشوهرم و دعا میکنم نمیدونید چقدر به این بچه میرسه من که مادرشم اینطوری حوصله ندارم از صبح مثل پروانه دور این بچه میچرخه انواع ابمیوه ها رو براش میگیره اب پرتقال اب لیمو شیرین اب هویج بعد هم اگه نخوره با سرنگ بهش میده برای غذا دادنش میبرتش توی حباط و با بازی هرطوری هست غذا رو بهش میده خدا رو صدهزار مرتبه شکر من که اصلا اینقدر وقت ندارم تازه همیشه بهم میگه از سرکار که میای برو خونه استراحت کن بعد بیا دنبال نیکان اما من خودم دلم نمیاد ساعت شیردهی ام هم تموم شده دیگه بعدازظهرها تا ساعت ۴.۵ یا ۵ میمونم و وقتی میرم خونه تازه میرم نیکانی و میبرم گردش و پارک و بازار و واقعا خسته میشم نمیدونم چرا بعد از مریضی اش دیگه اون پسر خوش اخلاق و مهربون نیست خیلی بد اخلاق و شرور شده خیلی بهانه گیر شده همه اش من و میزنه یا موهام و میکشه یا بهونه های الکی میاره قبلا وقتی میرفتیم بیرون قشنگ مینشست تو ماشین کمربند هم میزد اما الان وایمیسه جلو و هی فرمون و میکشه هی چراغ خطرها رو میزنه یعنی دیوونه ام میکنه واقعا نمیدونم باید چطوری باهاش رفتار کنم اه هم پیاده بریم به هیچ عنوان راه نمیره تمام مسیر و باید بغلش کنم دیروز رفتیم ماشین و بردیم کارواش گفتم توی این مدت که ماشین اماده میشه ببرمش پارک یه مسیری رو پیاده رفتیم ولی من و کشت ۲ ساعت تمام توی بغلم و من راه رفتم اخرش دیگه گریه ام گرفته بود توی خیابون از خستگی دم یه پله نشستم اون  هم هی داشت گریه میکرد مردم هم چپ چپ نگام میکردند بخدا خیلی خسته شدم من که دلم یه بچه دیگه میخواست الان هی میگم غلط کنم دوباره بچه دار بشم

یا اینکه توی خونه هم اگه هست همه اش توی یخچال در یخچال و باز میکنه همین طوری نگاه میکنه و هله هوله میخواد و من هم شبها از شدت خستگی و درد پا خوابم نمیبره بخدا توی این مدت مریضی اش من هم ۳ کیلو کم کردم از بسکه نگرانش بودم و الان هم از بس بدو بدو میکنم دارم از پا میفتم

اما همه اینها رو تحمل میکنم فقط یه مو از سر پسرم کم نشه خدا جونم بازهم ممنونم که نیکانم حالش خوب شده من همه اینها راضی ام و ناشکری هم نمیکنم خدایا شکرت

تو رو خدا اگه میدونید چطوری باید باهاش رفتار کنم کمکم کنید

نیازمند یاری سبزتان هستم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 9:47 روز دوشنبه 16 اردیبهشت1387

سلام مرسی از همه دوستان نیکان خدا رو شکر ۲ روز که تبش قطع شده اما بخاطر تب بالایی که داشت تمام دهنش افت و تاول زده به هیچ عنوان غذا نمیخوره من هم که میشینم فقط گریه میکنم نمیتونم ببینم جیگر گوشه ام داره جلوی چشمهام آب میشه خدایا خودت کمکش کن خیلی هم بداخلاق شده همه اش بهانه مگیره جیغ میزنه  و خودش و میندازه روی زمین نمیدونم چکار کنم ؟

ممنون میشم اگه راهنماییم کنید روحیه خودم هم که خراب دارم میمیرم خدایا خودت همه مریضها رو شفا بده بچه من هم حالش خوب بشه؟





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 8:1 روز سه شنبه 10 اردیبهشت1387

امروز تولد زیباترین هدیه خداوند به من است امروز تولد پسر قشنگم کسی که من و به زندگی امیدوار کرد چه برنامه هایی برات داشتم گلم اما الان ۱۰ روز که خودم انفولانزا گرفتم و الان دو روز که دارم میام سرکار و دقیقا دو روز که نیکان داره تو تب میسوزه الهی بمیرم برات مادر که نمیدونم برات چکار کنم نمیدونم چرا هرکاری میکنم تبت پایین نمیاد بدن ضعیف و قشنگت مثل یه کوره شده الان که اینجا نشستم اما دلم پیش تو نمیدونم چکار کنم خدایا بچه ام و به تو میسپارم



دسته بندی :

لینک مطلب