ار بسکه به پیمان گفتم این بچه رو ببر ارایشگاه موهاش و کوتاه کن هی گفت باشه . اخر نبرد که نبرد من هم هفته پیش که اهواز بودم یهویی یردمش ارایشگاه یکی از این ارایشگاههای مردونه جینگیلی مستونی که حسابی تیپهای خفن میان اونجا و موهاشون و درست میکنن خود اقاه هم خیلی تیپش جینگیلی بود و حسابی هم بداخلاق بود رفتم گفتم اقا میشه موهای پسر من و کوتاه کنید گفت بله بشینه اینجا صندلیشو اماده کرد و پیش بندش و بست نیکان همینطوری متعجب داشت نگاه میکرد حالا خوبه تو مغازه اش پر عروسک بود من تونستم یه جوری سر این بچه رو گرم کنم بهش گفتم اقا تورو خدا قشنگ بزنی یهوی دیدم ماشین دستش و بغلهای سرشو کوتاه کرد گفتم نه اینطورییییییییییییی

ببینید موهای نیکان داره چه شکلی میشه البتیه برای بند کردنش روی صندلی قول پارک و بهش داده بودم ها

تو رو خدا ببینید چه بلایی سر موهای پسرم اورد قیافه نیکانی و داشته باشید دیگه داشت بغضش میترکید الهی بمیرم برات مامانی

حالا هروقت براش پیشبند میبندم که غذاش و بدم میگه مامان اقاهه مو (مامان اقاهه که موهام و کوتاه کرد)
و طبق قولی که بهش داده بودم خوشحال و خندان با موهای جینگیلی راهی پارک شدیم و من هم هی قربون صدقه اش میرفتم![]()

هروقت بهش میگم مامانی وایسا ازت عکس بگیرم یه ژست خوشگلی میگیره قربونش برم![]()

من نمیدونم اقاهه واسه موهاش چی زد که اینقدر قشنگ وایساد هرچی واسش ژل میزنم به این قشنگی نمیشه که؟![]()
دیگه دلم نمیخواد از نیکان عکس بزارم این دنیای مجازی خیلی داره ناامن میشه خیلی آخه چرا ؟هر روز یه خبر جدید و یه اتفاق جدید میشنوم روز به روز وبلاگها دارن بسته میشن بخاطر ... نمیدونم من هم دیگه دست و دلم به نوشتن و عکس گذاشتن نمیره ....
نیکولی مامان شیطون تر از قبل شده خیلی شیطون شده کارهای خطرناک میکنه نمیتونم کنترلش کنم اخر هفته ها که باهمیم واقعا از بسکه دنبالش میدوم خسته میشم فقط وقتی خوابه یا بیرون میتونم کارهام و انجام بدم اما همین که پیشم عشق میکنم بخدا
این بچه عاشق رقصه وقتی میخواد برقصه دست منم میگیره و میگه باید با من برقصی
این هم حاج اقای رقاص ما

و این هم ...

این هم کوچولوی ماست خور من

نیکولی و سام جیگر طلا که ۴ اسفند ۱ ساله شده

نیکان خوشتیپ و تمیز و مرتب در حال بیرون رفتن وقتی از بیرون میاد باید لباسهاش و ببینید که چقدر کثیف شده

راستی از دست این بلاگرد دیوونه شدم لینک همه دوستهام رفته نمیتونم به کسی سر بزنم مگر اینکه خودش برام کامنت گذاشته باشه یا توی وبلاگهای دیگه لینکهاشون و بردارم کمککککککککککککککککک
پسر قشنگم نمیدونی وقتی نگات میکنم انگار که تمام دنیا رو به من دادند احساس غرور میکنم احساس خوشبختی خدا جونم هیچوقت این خوشبختی و از من نگیر نمیتونم بگم که چقدر دوست دارم فقط همین و میگم که تو من و به زندگی امیدوار کردی راستش بخاطر بعضی از مسائلی که توی این دنیای مجازی داره پیش میاد دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره دلم میخواد شیرینکاریهات و یه جای دیگه بنویسم دوست دارم وقتی بزرگ شدی تمام اینها رو بخونی ببینی که من چقد دوست دارم اگه تنهات میذارم و میام سرکار اما همیشه عذاب وجدان دارم که داره من و خفه میکنه اما بدون که همه اینکارها بخاطر اینده خودت باورم نمیشه روزی و که تازه فهمیدم باردارم دلم میخواست زود بفهمم بچه ام چیه بعدش منتظر دنیا اومدنت بودم یادم میاد که روزهای اول با گریه هات هم اشک میریختم اما الان وقتی گریه میکنی دیگه اشک نمیریم میدونی چرا چون بعضی وقتها برای چیزهایی که به نفعت نیست و برای وسایل خطرناک گریه میکنی مثلا دیروز من رفته بودم روی صندلی داشتم عروسکهات و به دیوار اتاق وصل میکردم تو هم اومدی دنبالم بالای صندلی و گریه میکردی که چکش و میخ بدم دستت ببین مادر اگه میفتادی چی میشد من هم مجبور شدم چند ثانیه چکش بدم دستت هی میزدی به دیوار مثلا این کارت خطرناک من دلم نمیخواد پسرم تبدیل بشه به یه بچه لوس و بی ادب من دوست دارم درست تربیتت کنم مادر جان قربونت برم که دیگه اسم همه چی و میگی ادرس خونه و مغازه همه رو هم بلدی حتی جایی که با مامان جونت میری خرید هم بلدی اما میدونی خیلی بابایی هستی دیشب بابایی رفت تهران ولی تو همه اش تو خواب میگفتی باباییییییییییییییییییییی همه اش بغض میکردی و اشک میریختی اخه پسرم بابا هم داره بخاطر ما زحمت میکشه باید بره کار کنه نمیشه که همه اش بیاد با تو بازی کنه عزیز دلم اینقده قشنگ ورزش میکنی همیشه هم دوست داری برقصی شله زرد هم خیلی دوست داری اینقده قشنگ میگی شله زرد که ادم ضعف میره مامان جون برات یه کاسه پر شله زرد درست کرد ماشا.. همه اش و خوردی الان هم برات حلوا با بادوم درست کرده میگه قوت داره اون هم دوست داری ولی قدر مامان جونت و بدون خیلی برات زحمت میکشه من تنهایی نمیدونستم چکار کنم همین که وقتی میام سرکار خیالم راحته که همه جوره بهت میرسن برام کافیه همه چیزت سر وقت و ساعت و با برنامه ریزی اما نمیدونم چرا تپلی نمیشی شاید بخاط اینه که خیلی ورجه وورجه میکنی مامان نه؟ داره به این فکر میکنم که بعد از عید مامان جون میخواد بره مسافرت بعد تو رو کجا بذارم بابایی میگه صبحها برای دو سه ساعت میذارمش مهد و میرم کارهام و انجام میدم و میرم دنبالش میریم خونه خوب اما نمبدونم چکار کنم یعنی اونجا بهت میرسن اگه لاغر شدی چی؟ اگه مریض شدی چی؟ از حالا وقتی فکرش و میکنم استرس میگیرم پنجشنبه داشتیم باهم قایم موشک بازی میکردیم برای یه لحظه رفتم توی اشپزخونه تو هم تند تند اومدی دنبالم اما زمین خیس بود و لیز خوردی محکم از پشت خوردی زمین الهی بمیرم سرت صدا داد من شوکه شدم نمیدونستم چکار کنم کلی گریه کردی اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همیشه مراقبت مامان جان تو رو خدا مواظب خودت باش همه اش دلت میخواد با برق بازی کنی اخه اینکار خطرناکه پسرم
مامانی یه دنیا دوستت دارم الان خیلی دلم گرفته دلم برات تنگ شده


