مااومدیم بعد از عمری برگشتیم خوب گفته بودم سرم شلوغه مگه نه؟
در عوض امروز با یه عالمه عکس خوشگل اومدم خدمتتون.![]()
از شیطونیهای نیکان بگم که ماشالله دیگه غیر قابل کنترل شده هرچی که میخواد اگه بهش ندیم گریه میکنه و قهر میکنه من هم اون موقع سعی میکنم حواسش و پرت کنم ولی احساس میکنم داره لوس میشه نمیدونم چکار کنم؟![]()
دقیقا حرکات باباش و تقلید میکنه بدون هیچ کم و کاست باباش براش شده یه الگو حرفهای اون و گوش میده کارهای اون و میکنه من میگم شاید بخاطر اینکه بیشتر بابا شو میبینه پیمان شبها که میاد خونه حتما حداقل یک ساعتی با نیکان بازی میکنه من که میرم میخوابم پدر و پسر باهم بازی میکنن بعد شیرش و میده و میخوابونتش .![]()
خدا رو شکر دیگه اسم همه چی و بلده و سی دی و برمیداره و میگه دی دی بعد مثلا میخواد تمیزش میکنه یه ها میکنه بهش و بعد با لباسش تمیزش میکنه اینقده این کارش بامزست![]()
میز ارایش من بلنده ولی الان دیگه دستش میرسه حساب کنید من مجبورم تمام وسایلم و روی هم بزارم ته میز که دستش نرسه بعد میره یا روی صندلی میزم یا روی سطل اشغال وایمیسه و عطر میزنه میگه پیس عطر یا شروع میکنه به خط لب زدن نگاه کنید

ای پسره بی حیای وروجک قرتی مامان

این هم یک نمونه از بازی پدر و پسر خدا وکیلی من خیلی از پیمان راضیم حالا چشمش نزنم خیلی کمکم میکنه نیکان و نگه میداره باهاش بازی میکنه اخه من که نمیرسم با بچه بازی کنم![]()
بیلیارد بازی پدر و پسر

عاشق بیرون رفتن چند وقت پیش پیمان میخواست بره بیرون نیکان هم بدو بدو دنبالش میخواست بره از هولش ببینید جلیقه اش و چطوری پوشیده خودش تنش کرده قربونش برم برعکش پوشیده بودش

این هم عکس سام کپلی جیگر من شب عاشورا

هفته پیش تولد دختر یکی از همکارهام بود ولی بخاطر ماه محرم نتونست مفصل بگیره گفت فقط بچه ها رو بیارین دور هم بازی کنن و کیک بخورن از شانس بیجاره همون شب دخترش که ۶ سالش تب کرد و مریض شد همه اش خوابیده بود ولی بجاش دختر کوچیکش خیلی بلاست اسمش هلیاست نیکان هم عاشق هلیا شده بود همه اش میرفت دست شو مینداخت دور کمرش و بغلش میکرد اینجا هم میخواد به کیک دستبردبزنه![]()

بالاخره کار خودش و کرد

وقتی تلفن زنگ میزنه دیگه ما هیچ کاره ایم بدو بدو میره و میگه من من گوش وی برمیداره میگه الووووووو هرکسی هم پشت خط باشه دقیقا میشناسه و باش حرف میزنه اگه بهش بگن مامان کجاست میگه ایناااااااااا بعد هم گوشیو میده دست من البته هرکی زنگ میزنه یه ربع ساعتی هم قربون صدقه اش میرن ها بعد نوبت یه من میرسه حتی دوستهام هم میشناسه هروقت دوستم مریم زنگ میزنه میگه مییم(فتحه روی م اول) دوستهای باباش هم میشناسه عاشق عمو ممد درروز ۲۰ بار میگه عمو ممد -ابی همسایه پایینیمون هم دوست پیمان اسمش رضاس اون هم دوست داره میره دمپاییش و میپوشه و میگه مامان پایین عمو یا (عمو رضا)
داره با مامان جونش حرف میزنه میگه مامان دون بابا دون به مامان باباش هم میگه مامان بدی (بدری) بابا یا (رضا)

دالی موشه مامی

خوب امیدوارم جبران این چند وقت که نبودم شده باشه![]()
سلاممممممممممممممممممممم
بالاخره طلسم شکسته شد و من اومدم که وبلاگ گل پسر قند عسلم و اپ کنم اخ اخ خیلی دیر شد خوب گرفتارم بخدا گرفتارم به کی بگممممممممممم هر روز میگم الان اپ میکنم تا یهویی میبینم که وقت رفتن و نرسیدم دلم هم واسه نیکان تنگ میشه دوست دارم زود برم خونه پسرم و ببینم ![]()
خدا جونم باورم نمیشه که دارم به بار اومدن پسرم و میبینم خیلی قشنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ هر روز عاشق تر از روز قبل میشمممممممممممممممممممممممم نیکانم میپرستمت![]()
تقریبا هر چیزی که بگیم قشنگ تکرار میکنه هنوز فقط کلمه ای حرف میزنه جمله رو نمیتونه بگه مثلا
وقتی شیرش و میخوره و دیگه بقیه اش و نمیخواد میگه شیر نه![]()
وقتی میخواد بخوابه دنبال پستونکش میگرده و میگه می می راستی من با این پستونکش مشکل دارم یه مدت بدجوری بهش وابسته شده هرجا باشه میره برش میداره و میذاره دهنش دلم هم نمیاد الان ازش بگیرمش چکار کنم؟![]()
چند شب پیش شام ماکارونی درست کردم بعد چون هنوز تا اخر شب خیلی وقت داشتم که پیمان میاد گفتم در مصرف گاز هم صرفه جویی بشه گذاشتمش روی این بخاری برقیهای کوچولو توی اتاق خوابم حواسم هم به نیکان بود که نره سراغش داشتم ساعت* شنی و میدیدم که دیدم صداش نمیاد رفته بود در قابلمه رو برداشته بود و داشت ماکارونی میخورد
تا من و دید گفت مامان به
من که دیگه مرده بودم از خنده حتی نتونستم از ش عکس بگیرم بعد براش کشیدم ماشالله خیلی خوشگل خورد تنها غذایی و که با اشتها میخوره همین ماکارونی خدا رو شکر اها راستی اسنک و ساندویچ و پیتزا هم دوست داره نسل جدیدند دیگه کاریش نمیشه کرد![]()
دارم عکسهاش و اپلود میکنم اما بخاطر مشکلی که چند وقته توی شبکمون پیش اومده و سرعت اینترنتمون پایین اپلود نمیشهههههههههههههههههههه چقد عکس دارم که بزارممممممممم حالا دوباره دارم تست میکنم تعدادش و کمتر کردم تا ببینم چی میشه
یه اسباب بازی فکری براش گرفتم میزک میخ و چکش آخ عاشق این اسباب بازیه با خودش بردتش خونه مامان جونش اینها و همونجا هم باش بازی میکنه
اینقده خوشگل مامان جون و بابا جونهاش و صدا میکنه میگه مامان دون بابا دون اونها هم ذوق میکنن من هم ذوق میکنم بخدا ![]()
کلا خیلی شیرین زبون شده
وقتی باردار بودم دوست داشتم زود به دنیا بیاد وقتی به دنیا اومد دوست داشتم زود چهار دست و پا راه بره دندون در بیاره راه بره حرف بزنه و ...... خیلی قشنگه خیلییییییی![]()
صبح که میخواستم بیام بیدار بود بوسید*مش و اومدم بیرون جالبه که هیچ وقت پشت سر من گریه نمیکنه وقتی میرم بیرون اما اگه باباش بره کن فیکوم میکنه شبها من خیلی بیدار بمونم تا ۱۲ است اون هم با باباش بازی میکنن و پیمان هم میخوابونتش خدائیش من خیلی راحتم اصلا نمیفهمم نیکان کی میخوابه وگرنه مگه من میتونستم بخوابم و صبح بیام سرکار
پیمان جان خدا ایشالله بهت سلامتی بده خیلی خوبه که باباها حوصله بچه ها رو داشته باشند من که واقعا لذت میبرم و خیلی هم راحتم وقتی باباش هست من دیگه هیچ کاری به نیکان ندارم![]()
تا الان که عکسها اپلود نشدند اگه درست شد حتما میذارمشون
بالاخره موفق شدم فعلا ۳تا اپلود شد بازهم خوبه
اینجا گل پسرم دارم کمکم میکنه مثلا داره گردگیری میکنه نگاه کنید دستمال و چطوری گوله کرده تو دستش بعدش هم داره بیبی تی وی هم نگاه میکنه قربونش برمممممممممم

بازهم در حال بیبی تی وی دیدن

شب شام غریبان من خودم تنهایی رفتم مراسم اخه چند شب نبکان خیلی اذیتم میکرد باباش هم بامن نبود دیگه سپردمش به باباش و خدم رفتم اونها هم باهم رفته بودند مراسم شام غریبان و دوباره هم ست کردنددددددددددددددددددد و پیمان هم به من زنگ زد که هروقت دوست داری بیا به ما که خیلی داره خوش میگذره![]()



