تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 8:29 روز سه شنبه 18 دی1386

سلام دوست جونهام خوبید منو نیکان هم خوبیم البته به دلیل سرمای بیش از حد هوا من که یک هفته است مریضم نیکان هم همه اش ابریزش بینی داره من هم هی بهش شلغم و لیموشیرین میدم تا حالش بدتر نشه خدا کنه تب نکنه بچه ام به خدا دیگه از مریضی خسته شدم

نیکان دیگه حسابی داره واسه خودش اقا میشه هر کاری که بهش میگم انجام میده چقد کمکم مکنه بخدا باورتون میشه بچه اینقدی کمک مامانش کنه هرچی که میدونه باید بندازه دور خودش میره میندازه توی سطل اشغال اصلا روی زمین چیزی نمیریزه قربونت برم منننننننننننننننننننن

من نمیدونم این پسره به کی رفته که همه اش عاشق قر* دادن بخدا یا باید اهنگ واسش بزاریم یا دست بزنیم و اهنگ بخونیم تا اقا قر*بدن چند وقت پیشها مامان جونش رفته بود مشهد از مشهد واسش یه سی دی رقص کردی اورد این بچه هم وقتی که اونجاست از اول صبح باید این سی دی رو براش بزارن میره دستمال هم میاره و شروع میکنه به رقصیدن اینقد هم خوشگل میرقصه باور نمیکنید؟ باید فیلم بزارم ازش حالا یه عکسش و داشته باشید تا بعد البته این عکس مال همونن شب یلداست هنوز عکس جدید نگرفتم

وقتی هم که خونه است باید همه اش بیبی تی وی بگیریم اگه یه کانال دیگه بگیرم میره ریموت تی وی و میاره میگه مامان بی بی قربون بی بی گفتنت برم من البته یه ربع ساعتی میخش میشه بعد هم میره با چخش (چرخش) بازی میکنه یا با اسباب ابزیهاش اما هی میاد دوباره تی وی نگاه میکنه  و میره اگه چرخ یا ماشین هم توی این کانال ببینه میگه من من من بعد میره مثلا بگیرتش فکر میکنه چرخ یا ماشین خودش بچه ام  کانال هم نباید عوض بشه ما هم که غلام حلقه به گوش آقا هستیمممممممممممممممممم بخدا عاشقتم مامانییییییییییییییییییی

شمردن اعداد توسط نیکان: یک دو ..... شیش......نه.....

داره از بیبی تی وی هم شمردن اعدا انگلیسی و یاد میگیره خدا پدر و مادر کسی که این کانال و درست کرد بیامرزه به نظر من خیلی مفیددددددددددددد

شیرین کاریهاش ماشا.. خیلی زیاد شده اما متاسفانه یادم میره باید همون موقع یادداشتش کنم اما وقتی میام خونه اینقد خسته اممممممممممممم که فقط دلم میخواد بخوابم

هفته پیش از اهواز براش یه سی دی سیاساکتی رو گرفتم زیاد علاقه ای بهش نشون نداد بجاش دائیش نشست از اول تا اخرش و دید

بیشتر اقای ایمنی و تبلیغای تی وی و دوست داره حالا باید سی دی اونها رو واسش بگیرم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 8:47 روز چهارشنبه 12 دی1386

روز چهارشنبه به عشق نیکان رفتم اهواز اون هم بدو بدو اومد دم در و پرید تو بغلم ای ذوق کردم ای ذوق کردم که نگو اونجاهم کلی بهش خوش گذشته بود شیطون بلا تا من رفتم دستم و گرفت و برد خرابکاریهایی رو که کرده بود بهم نشون داد در و دیوار و زخمی کرده بود بعد میزد روز دستش و وای وای میکرد و انگشتش و گاز میگرفتن که یعنی کار بدی کرده من هم غش کرده بودم از خنده .

گل پسر جیگر طلای من علاقه خاصی به دائی اش و ماشین دائیش داره وقتی دائی هستش دیگه هیچکس و نمیخواد و همه اش سوئیچ ماشین دائیش دستش و در حال نینای نای کردن و گردش با دائی جان و معلوم نیست که دیگه چه خلافهایی میکنن این دوتا باهم البته پسرم زود میاد لوش میده چند وقت پیشها با دائیش که بیرون بودن ماشین میفته توی یه چاله و چند نفر میان درش میارن داداشم بهش میگه نیکان به کسی نگی ها وقتی میاد خونه اول از همه میاد پیش بابام و با اب و تاب واسش تعریف میکنه یه اداهایی از خودش در می اورد که همه ما مرده بودیم از خنده مثلا داشت اون صحنه رو تعریف میکرد و هی میزد رو دستش و رو پاش که وای چی شده بود قربون اون هوشت برم که به مامانت رفته  وقتی هم که میریم بیرون هرچی ۲۰۶ ببینه باید بگه دائی حساب کنید اگه تو این مدت ۱۰۰ تا ۲۰۶ هم ببینیم باید همه شون و نشون بده و بگه دائیییییییییییی

یه فست فود جدید اهواز باز شده بود به اسم نیکان من هم با دوستم و خواهرم و نیکان رفتیم خوشمزه بود خوشم اومد جالب اینکه نیکان هم چقد دوست داشت و خیلی خوشمزه ساندویچ میخورد حالا هر دفعه که رفتم اهواز حتما میبرمت مامانی گلمممممممممممممممم اما اقاهه فقط ۱۰۰ تومان تخفیف داد بخاطر نیکان

هنوز جملات و کامل نمیتونه بگه اما منظورش و میفهمونه چندتا کلمه هم میگه این دوتا کلمه هم چند روزه که یاد گرفته

داخ=داغ

چخ= چرخ

بچه ام المانی صحبت میکنه دیگه

به من هم میگه مامانم به باباش هم بابا دون =بابا جون قربون مامانم گفتنت برم من

فدات بشم با این حرف زدنت البته جمله ها و کلمه های زیادی به زبون خودش میگه که ما نمیفهمیم ها

الان حدود یک هفته است شبها توی اتاق خودش میخوابونمش خدا رو شکر داره عادت میکنه فقط در طول شب یا اول صبح یکبار بیدار میشه و گریه میکنه که شیر براش درست میکنم و میخوره و دوباره میخوابه من هم کنار تختش میخوابم تا حسابی خوابش شیرین بشه و برمیگردم سر جام خیلی سخته ها اما باید عادت کنه اخه همه اش میومد وسط من و باباش میخوابید من هم به این مسئله فوق العاده حساسم دیشب هم من خیلی حالم بد بود اصلا نمیتونستم از سرجام بلند شدم نصفه شب که گریه کرد فقط تونستم بغلش کنم بیارمش پیش خودم دیگه نتونستم برش گردونم سر جاش حالا یکبار اشکال نداره.

علاقه عجیبی به پوشیدن کفش و دمپایی بزرگها داره این  هم نمونه اش

شب یلدا خونه بابا جونش اینها

جیگر خنده های قشنگت سام کپل من با اون دندونهای موشی ات اقا نیکان هم که عاشق شیر نسکافه هستند در حال خوردن بعد از نیکان سام دومین بچه ای که علاقه عجیبی بهش دارم خیلی خوردنی بخدا (پسر دختر عموم)

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 9:52 روز چهارشنبه 5 دی1386

نیکان جانم عمرم زندگی من دیشب با مامان جون و بابا جونت رفتی اهواز اخه نمیدونی چقدر به من اصرار کردند خاله هات چقدر به من غر زدند که چرا نیکان و نمیفرستی خوب من هم علیرغم میلم تو رو فرستادم بابا پیمان که اصلا راضی نبود گفت دلم میخواد بچه ام شب پیش خودم بخوابه ولی با همه این حرفها تو رو بردند و من تنها شدم از ساعت ۶ عصر که رفتی خونه سوت و کور شد دلم گرفت داشتم دق میکردم هی خودم و مشغول کردم اما وقتی اسباب بازیهات و لباسهات و میدیدم قربون صدقه ات میرفتم الان هم اشک تو چشمام جمع شده پسر قشنگم اصلا طاقت دوریت و ندارم بخدا میدونم این وابستگی خیلی بد باید بعضی وقتها به ندیدنت عادت کنم وقتی داشتی میرفتی ما چم کردی و بای بای کردی و بدو بدو رفتی ددر قربونت برم من ساعت ۹ رفتم مغازه پیش بابات وای اگه بدونی چه حالی داشت اصلا حال حرف زدن نداشت گفت اخر بچه ام و فرستادی نه مگه نگفتم من راضی نیستم من نمیدونستم چی بگم قرار بود شام بریم بیرون ولی دوتامون توی ماشین ساکت بودیم من که جرات حرف زدن نداشتم رفتیم که شام بخوریم همه اش داشتم بهت فکر میکردم که الان اگه بودی چکار میکردی بابا پیمان زنگ زد که باهات حرف بزنه تو هم پشت تلفن یکم بابا بابا گفتی و چندتا کلمه گفتی که ما نفهمیدیم یهویی دیدم اشک تو چشمای بابا پیمان جمع شد من باورم نمیشد گفت بلندشو همین الان بریم اهواز نیکان و بیاریم ساعت ۱۰ و نیم شب بود من که اشکهام داشت میریخت پایین دوتایی نگای هم میکردیم و از قیافه همدیگه خندمون گرفته بود ولی نمیشد که بریم اهواز من صبحش باید میرفتم سرکار ولی نمیدونی دیشب چی بهمون گذشت تا ساعت ۱ که من خوابیدم بابات دلتنگیت و میکرد الان نیکان چکار میکنه؟ خواب ؟ بهانه نگیره؟ بچه ام گریه نکنه؟ من هم جوابی نداشتم بدم چون من فرستاده بودمت بخاطر اصرار مامان جون و باباجونت .

امشب یه عروسی دعوتیم قرار بود که بریم من هم ۵ شنبه صبح برم اهواز اما دیگه طاقت ندارم قید عروسی هم میزنم و همین امروز بعداز ظهر میام پیشت مامانی گلم

بخدا من و بابات خیلی دوست داریم نمیدونم وقتی بزرگ شدی این چیزها رو درک میکنی یا نه ولی بدون که تو تمام زندگی ما هستی و بخاطر تو همه کار میکنیم گل پسر قشنگم و دلم میخواد که خوشبختیت و ببینم





دسته بندی :

لینک مطلب