الان یکساعت مرخصی گرفتم و رفتم بیرون قرار بود به یک مهد کودک مثلا خوب سر بزنم ببینم وضعیتش چطوریه وقتی وارد شدم یهویی دلم گرفت بوی بدی می اومد اصلا قابل تحمل نبود خیلی کثیف بود بچه ها با حسرت نگاه میکردند هی داشتند دنبال همدیگه میدویدند سراغ مدیر و گرفتم اما نبود فقط یه پرسنل داشت یه پسر بچه ۴ ساله هم بهش چسبیده بود و داشت گریه میکرد من دلم براش سوخت گفتم این بچه چرا گریه میکنه گفت هیچی این کار همیشش مامانش گذاشتتش رفته یه جور بدی گفت این کار همیشش بجای اینکه بچه رو اروم کنه بعد دیدم پسر بچه یهویی اومد پای من و گرفت من همون لحظه بغضم دیگه داشت میترکید با گریه بهم گفت بیا بشین پیشم من هم نازش کردم گفتم عزیزم گریه نکن ولی دیگه احساس کردم چشمام پر از اشک شده و جایی و نمیبینه داشتم خفه میشدم بهش شکلات دادم ولی همش دنبالم میومد من هم همون لحظه خدافظی کردم و اومدم بیرون دیگه هیچی نمیفهمیدم از بسکه اشکهام داشت میریخت پایین دیگه نتونستم مهد دیگه ای بگیرم یا برم سراغ پرستارسریع برگشتم سرکار گفتم اگه مجبور بشم این کار و کنم استعفا میدم و بچه ام بزرگ میکنم نیکان قشنگم تو عشق و زندگی منی نمیتونم ببینم گریه میکنی یا جات راحت نیست مادر جان مطمئن باش همیشه کنارت هستم هنوز هم حالم خوب نیست برای نیکان نه پرستار میگیرم و نه مهد میبرمش خدایا خودت کمکم کن دوست دارم بلند بلند گریه کنم اما نمیشه فقط دارم اروم اشک میریزم الان هم باید برم پیش مدیرم با این قیافه پف الود و چشمهای خیس.
پس نوشت: دیدید بالاخره طاقت نیاوردم برای نیکان هم بلیط گرفتم ۴ شنبه صبح مرم تا جمعه شب برمیگردم یکم هم به خرید و گردش برسیم با نیکان هورااااااااااااا
فردا باید برم تهران ماموریت ۵ شنبه هم برمیگردم اما بدون نفسم باید برم از اول هفته تا حالا دلشوره عجیبی دارم نمیدونم میتونم تحمل کنم یا نه
وای خدا جون صبرم بده میترسم بچه رو با خودم ببرم اذیت بشه من که از صبح تا عصر سمینارم بعد اونجا هم نسبت به خوزستان هواش سرد اینجا ما هنوز کولر گازی روشن میکنیم نیکان با شلوارک و تاپ میره بیرون اما میترسم بیاد اونجا سرما بخوره وای خدا این چه مهری که توی دل مادرها گذاشتی واقعا هیچی نمیتونه جاش و بگیره نمیدونم میتونم دووم بیارم یا نه البته باید سعی کنم عادت کنم بعضی وقتها ممکن برای من پیش بیاد .![]()
راستی عید فطر همه تون مبارک مامانها نماز روزه هاتون قبول باشه ایشالله.![]()
خوب حال میرسیم به عشق و نفس و جیگر طلای من هر رو ز که میگذره کارهای جدید و حرکات و حرفهای جدید یاد میگیره این پسر من که خیلی هم ناز نازیه کافیه اگه کار بدی بکنه و من براش فقط اخم کنم واویلا دیگه یه بغضی میکنه و اشکی میریزه
بعد هم هی میاد تو بغلم من هم که ۱ ثانیه هم طاقت گریه اش و ندارم زودی بغلش میکنم و بوسش میکنم برای همین خیلی لوس شده . توی خونه خودمون بچه خوبیه اما وقتی میریم خونه مامانم اینها این بچه یهو یه مدل دیگه میشه از بسکه اونجا لوسش میکنن نه خواب داره دیگه و نه خوراک فقط در حال شیطونی کردن اصلا نمیشه کنترلش کرد .![]()
عاشق بچه هاست یه بچه که میبینه میره نازش میکنه و ماچش میکنه و به زور میخواد بغلش کنه وقتی هم من یا باباش بچه رو بغل کنیم بچه ام اصلا حسودی نمیکنه الهی که من قربونش برم
. خونه مامان بزرگش که میره یه دوست پیدا کرده به اسم حمید این بچه عاشق حمید هر رو ز میگه حمیدددد حمید بعد هو خونه شون و بلده میره بیرون دم خونه شون کلی در میزنه و صدا میکنه تا در و براش باز کنن و بره با حمید بازی کنه البته حمید میاد اونجا من نمیذارم نیکان جایی بره.
همچنان عاشق و شیفته باباش من از ۴ شنبه تا شنبه رفتم اهواز خونه مامانم اینها و نیکان همچنان بهانه باباش و میگرفت و مرتب عکسش و برمیداشت ماچش میکرد و باش حرف میزد .پسرم اینشالله که خدا هیچوقت شما دو تا رو از همدیگه نگیره.![]()
براش دنبال پرستار گشتم امروز قراره خبر یکیش و بهم بدن خدا کنه خوب باشه بخدا از این دربدری خسته شدم الان دوباره ۲ هفته خونه مادر شوهرم هستم بخاطر این بچه دلم برای خونه ام تنگ شده امروز میخوام برگردم خونه ![]()
این عکس و عید فطر خونه مامانم اینها گرفتم عاشق این عکسم خیلی قشنگه نگاه کنید نیکان قیافه اش چقد ملیح و مظلوم افتاده اون هم که سام کپل خاله است![]()
از هیچ جا نمیتونم عکس اپلود کنم وایییییییییییییی این پست و بدون عکس داشته باشید تا بعد
اگه خدا بخواد یکم کارهام جمع و جور شده امروز هم تا اخر وقت میمونم سرکار تا کارهای نیمه تمامم و تمام کنم و خیالم تا اخر هفته راحت بشه امروز نیکان جیگری عسل مامان و هم بردمش پیش مامان جونش که با خیال راحت به کارهام برسم الان هم در حال وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی هستم میخوام از گل پسرم بگم خیلی حرف دارم اما نمیدونم چرا تا میخوام بنویسم یادم میره.
دیگه واقعا وجود پسرم و در کنارم احساس میکنم وقتی نباشه مثل دیوونه ها میشم نمیدونم چطوری بعضی از مادرها بلا سر بچه هاشون میارن یا میزارنشون سر راه خدایاااااااااااا خیلی وحشتناک![]()
همچنان نیکان عاشق و دیوونه باباش چند شب پیش باباش دیر کرده بود دیدم نیکان خیلی داره بهونه میگیره بردمش توی اتاق که بخوابونمش بعد عکس بابش و دید گفت :مامائی بابائی؟ آخه به من میگه مامائی به باباش هم میگه بابائی با انگشت اشاره کرد بهش گفتم بله پسرم باباست بعد شروع کرد روبروی عکس با باباش حرف زدن من چشمهام داشت از حدقه در میاومد دوربین و برداشتم و فیلم ازش گرفتم باورتون نمیشه داشتم میمردم بخدا
البته یه سری حرفهای نامفهوم میزد که من سر در نمی اوردم بعد میگفت مامائی بابایی ددر؟ بهش میگفتم بله بابا رفته ددر بعد میگغت بابائی با (بابا بیا) دستهاش هم باز و بسته میکرد هی نگاه من میکرد میگفت ماما بابا ددر دیگه اخرش این جمله ها رو داشت با یغض میگفت که حتی اشک من هم در اومده بود چند بار هم چند بار داد زد بابائیییییییییی بابائیییییییییییی من بهش گفتم مامان جان داد نزن هی میگفت بابایی گفتم خدای من قربون حکمتت برم نیم وجب بچه چطوری اینقد عاشق باباشه خلاصه بعد از حدود ۲۰ دقیقه دیگه از حرف زدن با باباش خسته شد و اومد بخوابه که باباش اومد نیکان هم دیگه داشت بال در میاورد رفت به بازی اخر هم من خوابیدم و نیکان هم با باباش خوابید![]()
لباس و وسایل هرکسی و میشناسه لباسهای خودش هم همینطور بهش میگم اسمت چیه مامان؟ میگه نانی یعنی نیکان میگم این لباس مال کیه میگه نانی وا یخدا قربون نانی گفتنت برم من هروقت تشنه اش میشه میگه اب هروقت گرسنه اش میشه میگه ام ام البته با لهجه شیرین و قشنگ کودکانه اش![]()
هر حرفی و که بهش بزنم دقیقا همون و انجام میده بخدا بچه ام خیلی حرف گوش کن قربونش برم من بعضی وقتها فقط میشینم نگاه به کارهاش میکنم و لذت میبرم خدایا شکرت هرچی شکرت و بجا بیارم بازهم کم ![]()
خیلی هم دوست داره تو کارها به من کمک کنه وقتی بهش میگم بیا کمکم کن چیزی و بردار با یه زوری اون وسیله رو جابجا میکنه و هی هم هن و هن میکنه که ادم فکر میکنه کوه کنده بچه فسقلی![]()
راستی یادم رفت بگم بالاخره دندونهای اسیابش دراومد نیشها هم داره درمیاد الهی بمیرم براش این دندونها خیلی بچه ام اذیت کرد همه شون باهم داره درمیاد ولی بازهم شکرت خدا جونم![]()
دیگه هیچ وقت احساس تنهایی نمیکنم چون میتونم با یه نفر حرف بزنم توی خونه کلی باهم حرف میزنیم و بازی میکنیم نیکان قشنگم خیلی دوستت دارم دیوانه وار میپرستمت عزیز دلم![]()
![]()
قربون عینکت برم که چقد بهت میاد

عشق و نفس مادر
این اقا سام کپل جیگر طلای من هروقت که سام و بغل میکنم بچه ام اصلا حسودی نمیکنه بخدا اقاست بخدا گل پسرم خاله قربون چشمهات برم من

خیلی هم دوستش داره همه اش باهاش بازی میکنه و بغلش میکنه این هم نمونه اش

ارتا خان گل من و اقا سام کپل و نیکان نفس مادر

همه زندگی منی مادر

همیشه میاد دمپایی روفرشیهای منو میپوشه من هم دمپاییهای خودش و براش دراوردم قربون اون پاهات برم من

نیکان و دمپایی روفرشی هاش

هرچی نوشته بودم پریددددددددددددددددددددددددددددد حال ندارم دوباره از اول همه چی و بنویسم
فقط این و بگم که نیمه شعبان راه افتادیم سمت شیراز ۲ ماشینه با مامانم اینها دو ۳ روز اونجا بودیم روز اول خونه دائی جونم دعوت بودیم روز دوم رفتیم باغ همه اش تو استخر بودیم این قشمت و توجه کتید تا ببینید چه بلاهایی سر ما اومد همین استخر کار داد دستمون نیکان به شدت مریض شد عفونت شدید گوش و گلو دقیقا روز چهارم که میخواستیم بریم سمت یاسوج بردمش دکتر دارو داد و راه افتادیم دائیم اینها هم باهامون اومدند اما خاله ام نیومد یاسوج که رسیدیم دیگه شب بود اولین بار بود که نیکان اینقد بیتابی میکرد من خودم هم مریض بودم فرداش دائیم اینها میخواستند برگردند ما قرار بود بریم سمت سمیرم و شهرکرد ولی من اب روغن قاطی کردم گفتم همین الان باید برگردیم ساعت ۴ عصر بود ما هم راه افتادیم سمت اهواز هم پیمان هم بابام خیلی خسته بودند حدود ۱۰ کیلومتری اهواز بابام خوابش برو و ماشینشون خورد به گارد بغل جاده نیکان هم تو ماشین اونها بود خدا رحمشون کرد اتفاقی براشون نیفتاد خدا جونم ممنونممممممممممممممممممممم این مسافرت ما ۵ روز بیشتر طول نکشید برای همین زیاد دلم نمیخواد ازش بنویسم بعد که برگشتیم خودم ۲ روز مریض افتادم توجه کنید اینها همه اش اثرات استخر ها![]()
فعلا همینها رو نوشتم تا بعد الان کلی کار دارم چندتا هم عکس میذارم
نیکان و مامانم در حال اب بازی

نیکان منزل دائی جانم

نیکان در ستاره فارس

نیکان در استخر

یاسوج و سرسره بازی



