تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 9:54 روز شنبه 27 مرداد1386

سلام سلام به همه دوستای عزیز و خوبم که دلم براشون یه ذرررررررررررررره شده بود راستش این چند وقته که از سفر برگشتیم یه مقداری سرم شلوغ بود بخاطر اینکه همکارم رفته مرخصی و من تک و تنها باید مرکز کامپیوتر و اداره کنم و واقعا دارم کم میارمولی خوب چکار کنم دبگه مجبورم حالا منتظرم تا  از مرخصی برگردند تا دوباره من برم مرخصی آخه میخوام دوباره برم سفر ایندفعه بابابابی و نیکان جیگر مامانی و مامان جون و بابا جون و خاله ها میریم اگه خدا بخواد

از کارهای نیکان بگم که هر رو ز که میگذره کارهای جدید تر و تازه تر یاد میگیره یه مدت زیادی که خونه مادر شوهر بودیم الان جند روز که برگشتیم خونه نیکان هم اونجا عشق میکرد هر روز عصرها تو حیاط و اب بازی مگه دیگه میشد این بچه رو اورد تو خونه عشقش اب بازیه خدا رو شکر غذا و خواب و همه چی اش هم به موقع بود خدائیش مامان جونش عجب حوصله ای داره ها من که اندازه اون حال ندارم خدا سایه اش و از رو سر ما کم نکنه

اینقدر خودش و واسه من لوس میکنه که دیگه من از شدت ذوق غش میکنم داره بازی میکنه یهویی وسط بایش میاد تو بغلم میشینه ماچم میکنه و دوباره میره بازی میکنه یا اینکه وقتی خوابه اگه باباش هم خوابیده باشه یهویی بلند میشه تلپی خودش و میندازه روی من یا باباش و دوباره میخوابه الهی که مادر قربونت برم پسر قشنگم  

وقتی میخواد بگه نه انگشتش هم تکون میده میگه نه نه نه نه

عاشق دایی اش هروقت میبینش کلی ادا براش درمیاره تازه جدیدا یه مدل راه رفتن یاد گرفته وقتی بهش میگیم نیکان دایی چطوری راه میره ادای راه رفتن دایی اش و مثلا درمیاره
هرچی میخواد بگه با سر بهمون میگه مثلا بیا  یا بگیر یا میخوام هنوز نمیتونه درست کلمات و ادا کنه هرچی هم که بهش بگم برو بیار زود میره قشنگ همون چیزی که گفتم میاره به قول مامان جونش هوشش به مامانش رفته ما اینیم دیگههههههههه
 
قربون مدل خوابیدن قشنگت برم من خونه مامان جونش (مامان باباش)
 
مدل خوابیدنش خونه مامانم اینها
 
اینجا مثلا داره مدل دائیش راه میره
 
خوب دیگه مامان جون کاری نداری من باید برم بیرون با دوست دخترم قرار دارم
 
چند روز پیش رفتیم خونه یکی از دوستهامون یه دختر دارند مامان جونش هم از این لباس دختر خوشش اومد کردش تن نیکان تو رو خدا به پسرم نخندید ها پسرم مرد اما حالا همینطوری لباس دخترونه پوشیده
 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 10:15 روز یکشنبه 14 مرداد1386

وای که این چند وقته همه اش سفرنامه نوشتم به قول بابایی از اول سال تا حالا هر ۱ ماه و نیم سفر بودی وای راست میگه ها دارم تلافی اون روزها که باردار بودم و نیکان کوچک بود و درمیارم

ایندفعه یه سفر داشتیم بدون بابایی البته همه دختر عموهام و خواهرم و بر و بچ هم بودند تنها نبودم اما هیچکی که جای خالی اقا پیمان عزیزم و نمیگیره خدائیش خیلی سخت بود ماشالله نیکان هم که اروم و قرار نداره دیگه از پا افتاده بودم تمام سفر به یه طرف قرار وبلاگی که مامان وروجک عزیز زحمت کشیده بود به یه طرف تازه لطف کردند و بخاطر من قرارشون و زودتر گذاشتند من که از تک تکشون ممنونم

خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت بجز سمیه مامان ایلیا که قبلا دیده بودمش بقیه رو بار اول بود میدیدم خیلی خوش گذشت خیلییییییییییییییییی خوشحال شدم

حالا میریم سراغ عکسها بقیه رو اونجا توضیح میدم

هر روز که اقا نیکان و میبردم مجتمع بوستان برای بازی البه به من هم که بد نمیگذشت کلی خرید میکردم

حالا این همه وسایل بازی تو رو خدا نگاه کنید میرفت سراغ چی ؟ یه جاروبرقی اون گوشه موشه ها بود برای تمیز کردن همونجا این بچه یکراست میرفت سراغ جاروبرقیه

از این بازی خیلی خوشش می اومد فکر کنم ماشین بود

نیکان مخولی سوار بر موتور اسپایدر من رستوران بوف

آقا نیکان و آرتا خانم در نقش عروس و داماد Couples 

جیگر مامان در بوف جام جم

آقا نیکانووووووووووو در رستوران  ایتالیایی جام جم

و حالا میرسیم به قرار وبلاگی ماشالله این بچه ها که نمیذاشتن ازشون عکس بگیریم همه اش در حال ورجه وورجه کردن بودن یه چندتایی با زور و بدبختی ازشون عکس گرفتیم اما همه بچه ها نیستند

راستی عروس خوشگلم هم دیدم خدا آخر و عاقبت پمن و بخیر کنه با این عروس قرتی و بلا

اندیا عسلی نیکان مخولی ترنم جیگر طلا و پرنیان بلاچه

اگه گفتین این فسقلی ناناز کیه ؟کوچکترین نی نی که اومده بود

ایلیا مامان بیتا

قربونت برم که داری عاشقانه پسرم و نگاه میکنی عروس خوشگلم

ایلیای خوشگل و تپلی من با نیکان جیگر طلای مامان

کیارش وروجک هم که خیلی مامانش و اذیت کرد ولی موفق شدم یه عکس ازش بگیرم

  خیلی از بچه های دیگه بودند اما نشد ازشون عکس بگیرم حیف شددددد مثل کیان و کیارش که خیلی دلم میخواست از این دوقلوهای شیطون عکس داشته باشم اما عکس کامل ندارم

جای خیلیها خالی بود که نتونستند بیان مثل مهدیار قند عسل که خیلی دوست داشتم ببینمش آرش و مامان ارزو که بازهم سعادت نداشتم

وای که این شراره هم میترسه بردوآ چشم دکمه ای چشم بخوره الان دو مرتبه است که باهاش قرار میذاریم و تحویلمون هم نمیگیره باشه شروررررررررر نوبت من هم میشه

 

 

 









دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 11:35 روز چهارشنبه 10 مرداد1386

من الان توی کافی نت مجتمع بوستان هستم دیروز سمیه مامان ایلیا با من تماس گرفت و گفت قرار وبلاگی امروز ساعت ۶و نیم عصر پارک میعاد در بلوار اباذر واقع در اشرفی اصفهانی اینقدر ذوق زده شدم که نمیدونید  منتظرم عصر بشه بیام دوستهای گلم و با بچه هاشون ببینم

حالا یه چیز جالب من خونه دختر عنه ام هستم که خونه شون همونجا اشرفی اصفهانی وای که من چقدر خوش شانسم

وقتی وبلاگ مامانی وروجک و خوندم که بخاطر من قرارشون و عقب انداختن اشک تو چشمام جمع شد انگار که دوستهای وبلاگی معرفتشون از دوستهای دیگه خیلی بهتره ای ول بابا چاکر همه شما هستم

به امید دیدار

 

 

به امید دیدار





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 8:51 روز چهارشنبه 3 مرداد1386

من و نیکان امروزداریم اولین مسافرت بدون بابایی و میریم نمیدونم میتونم بدون پیمان از عهده بچه بربیام یا نه آخه نیکانم شدیدا بابایی توی مسافرتها هم پیمان خیلی کمکم میکنه حالا خدا کنه این بچه زیاد بهانه باباش و نگیره وگرنه باید زودتر از وعد برگردم البته یک هفته هم بیشتر نمیرم

نیکان اصلا زیاد به برنامه های تلویزیون و کارتون و اینها علاقه نداره چند وقت پیشها هم براش یه سی دی رنگین کمان گرفته بودم اما خوشش نیومده بود البته کوچکتر بود چند ر.ز پیش که رفتیم خونمون براش گذاشتم خدا رو شکر تا یه ۲۰ ساعتی نگاش کرد ولی بعد دیگه دوباره چسبید به من

اینجا همون اولهاش میونید چی تو دهنش سوئیچ ماشین این بچه عاشق کلید همه جا باید کلید دستش باشه و باش بازی کنه

اینجا سوئیچ و ازش گرفتم یه تکه از این میوه های خشک بهش دادم فکر کنم سیبش بود

جمعه هفته پیش من و نیکان و بابایی ناهار رفتیم بیرون اما نه من فهمیدم چی خوردم نه پیمان از بسکه این بچه از پله ها میرفت بالا و اذیت میکرد این هم نمونه اش اما خدائیش پیمان خیلی حوصله بچه داره به زور بهش گفتم بچه رو بده به من تو ناهار بخور ۲۰ بار بردتش از پله ها بالا و باهاش بازی کرده

چند روز پیش خونه مادر شوهرم که بودیم دیدم نیکان رفته نو کابینت عاشق کابینت و ظرف و ظروفه این بچه

دلم میخواد این مدت که من دارم میام یه قرار وبلاگی بذارید که همه رو ببینم به امید دیدار شما دوستان





دسته بندی :

لینک مطلب