یه شب هم رفتیم کوه صفه جای خیلی باصفایی خدائیش برای ما که تو خوزستان هیچ جای دیدنی نداریم اونجا واقعا قشنگه بابایی ام و نیکان و پیمان

یه روز هم که رفتیم ابیانه و کاشان و برگشتیم ابیانه هم خیلی قشنگ بود همه مردمش هنوز به سبک قدیم زندگی میکنن مدل لباسهاشون و اینها همه قدیمی بود اما اجازه نمیدادن ازشون عکس بگیریم![]()

تمام خونه ها و در و دیوارش قرمز بود آخه خاکش قرمز دیوارها و در و نگاه کنید چقد قشنگه
من که خیلی دوستش داشتم

توی راه برگشت هرجا که اب میدیدم بخاطر اقا نیکان مجبور بودیم وایسیم تا ایشون یکم اب بازی کنند اخه عاشق اب بازیه![]()

دیگه سفرنامه ام به پایان رسید خوب امیدوارم بهتون حسابی خوش گذشته باشه![]()
![]()
نیکان گل مامان در حال بوسیدن مهر من نمیدونم این از کجا یاد گرفته که مهر و باید بوس کنه همینطوری مونده بودم ![]()

خدایا مصبت و شکر![]()
![]()
خوب از کجا باید شروع کنم ها مجسمه بودا بودیم نه بابا اون که خارج از برنامه سفر نامه بود
میرسیم به مهمترین قسمت سفر که من و نیکان رفتیم خونه یاسین جینگولک خیلی خوب بود به من که خیلی خوش گذشت زهرا خیلی ماه و مهربون تازه دوتا خواهر مثل دسته گل هم داره که دوستشون داشتم نیکان و یاسین که حسابی اونجا رو بهم ریختن دانی کوچولو هم که اینقده ناز و قشنگ بود که من هوس یه نی نی ..... چی ها ها نه نه بابا شوخی کردم![]()

نگاه کنید بچه ام چه ذوقی میکرد از دیدن نی نی کوچولو پس یکی دیگه.............![]()

یه شب هم رفتیم هتل شاه عباس خیلی قشنگ بود یه هتل که مال دوره شاه عباس صفوی بود و خیلی هم دوست داشتم یه شب توی اتاق شاهانه بخوابم اما اونوقت تا صبح باید در و دیوارش و نگاه میکردم که پولی که دادم حروم نشه
خوب چکار کنم تنم به تن اصفهانیها خورد و خسیس شدم دیگه![]()
این هم یکی از حوضهای وسط حیاط هتل بود![]()

در این عکس که من و بابایی و نیکان گلی مامان توی همون هتل منتظر اش رشته نشستیم چقد هم خوشمزه بود ولی معده ام تعجب کرده بود که من چطوری شب یه کاسه اش رشته خوردم و فرداش گلاب به روتون هم ... و ... گرفتم دیگه تا من باشم اش و فالوده باهم نخورم![]()

این هم اقا رهام پسر خاله بنده که وقتی نیکان و دید دوتایی یه ذوقی کردن که انگار چند وقت همدیگه رو میشناسن با اینکه اولین بار بود همدیگه رو میدیدن![]()

خوب ادامه سفرنامه میره برای پست بعدی![]()
تو رو خدا دعوام نکنید ها یه دفعه ای شد دیگه نتونستم خبر بدم
در راه رفت چون صبح زود راه افتادیم بچه ام خواب بود یه خواب شیرین و ناز مثل فرشته ها![]()

بعداز بیدر شدن از خواب![]()

اینقد این بچه پسر خوبی بود توی مسافرت زیاد اذیتم نکرد الهی که مادر قربونت بره![]()
این اقا بلفی دوست نیکان بود اینقده باهم بازی میکردن ولی منهم هی حرص میخوردم

ارگ اصفهان یه جای خیلی خوشگل توی اصفهان ساختن من که خیلی دوستش دارم![]()
مامانی یاد بچگیهات افتادی بلند شو راه برو![]()

چه عکس زیبایی واقعا میدان امام جای قشنگی![]()

مگه نیکان از درشکه پیاده میشد مجبور شدیم یه چند دوری بزنیم![]()


این قسمت خارج از سفرنامه است دلم نیومد بزارمش پست بعدی جمعه ناهار خونه هموم بودیم
این کپل کچل هم که میشناسید عشق من این پسره![]()


بچه گیهای مجسمه بودا رو دیدید؟

مجسمه بودا وقتی لاغر بود![]()

ادامه سفرنامه در پست بعدی
![]()
بالاخره پسر تنبل و عسل من در سن یک سال و ۲۶ روزگی راه رفت

دیروز از سر کار رفتم خونه آخه خیلی حالم بد بود و گرما داشت کلافه ام میکرد
گفتم الان نیکان خواب که برم دنبالش خونه مامان جونش اینها پس برم خونه یکم تمیز کنم بعد برم دنبالش بیارمش خونه وقتی رفتم خونه از شدت گرمای هوا گرمازده شده بودم حالم داشت بهم میخورد نمیدونستم چکار کنم دوتا لیمو و کلی ابلیمو خوردم و دراز کشیدم 
اصلاْ نمیتونستم از سر جام بلند شم به داداشم زنگ زدم که میتونه بره دنبال نیکان اون هم گفت باشه اما بعد از فوتبال داشت بازی نگاه میکرد تا ساعت ۶ و نیم من هم داشتم برای دیدن پسر پر میزدم مثل دیوونه ها هی اینور اونور میرفتم 
لباسهاش و بو میکردم دلم براش تنگ شده بود تا ساعت ۷ و نیم که اقا تشریف اوردند بغلش کردم و کلی بوسیدمش و بوییدمش ایشون هم ذوق میکردن ![]()
بهش گفتم نیکان بریم حموم آی یه ذوقی کرد و جیغ کشید که من هم کیف کردم حالا خوبه هر روز حموم میکنه ولی بازهم خسته نمیشه عاشق اب بازی 
خلاصه دیگه حمومش دادم و لباسهاش و عوض کردم ![]()
یهو دیدم خودش هی بلند میشه راه میره میچرخه جهت عوض میکنه وقتی هم به یه چیزی میخوره و میفته دوباره بلند میشه از ذوقش هم تند تند راه میره هی هم میفته من هم هی براش دست زدم و قربون صدقه اش رفتم اونهم بیشتر خوشش میومد و تندتر راه میرفت
خلاصه کلی باهم بازی کردیم تا بابام اومد یکم هم با بابام بازی کرد و شامش و خورد دیگه خوابش گرفته بود جریان خوابیدنش هم جالبه خودش میره بالشتش و برمیداره میاره میزاره وسط هال روبروی تلویزیون سرش و میذاره و میخوابه البته باید شیرش هم بخوره و پستونکش هم تو دهنش باشه اینقد وول میخوره و جهت عوض میکنه تا بالاخره خوابش ببره اگه بزارمش روی پام یا تو بغلم نمیخوابه خوبه من از این بابت راحتم پسرم واسه خودش آقا شده قربونت برم من مادر الهی






چقدر دلم برای وبلاگ قبلی نیکان تنگ شد
روز دو شنبه عسلی و اوردم سرکار خلاصه همه رو حسابی مشغول خودش کرده بود عکسها ش دیگه همه چی و میگه خودتون قیافه همکار عصبانی ام و تجسم کنید.![]()

سه شنبه هم وقتی زنگ زدم خونه مامان جونش گفت نیکان یکم بیحال و تب داره منهم زود رفتم خونه بردمش دکتر بعدش هم خانم دکتر گفت در آستانه سرما خوردگی گوشش و گلوش یکم متورم دارو براش مینویسم اگه بدتر شد بهش بده اگه هم تا چند روز دیگه بدنش دونه ای قرمز زد بهم زنگ بزن من هم اینطوری شدم گفتم یعنی چی؟
گفت چیزی نیست یه ویروس جدید که اومده
وای خدای من این ویروسها چرا دست از سر این بچه های کوچولو برنمیدارن ؟
خدایا خودت کمک کن بچه ام زودتر حالش خوب بشه
البته خدا رو شکر تا امروز که هنوز هیچ علایمی نداره دارو هم بهش ندادم .![]()
نیکان مامانی ببعی چی میگه:
نیکان: بع بع
پیشی چی میگه:

میووووووووووووووووو
وقتی چیزی میخواد و پیداش نمیکنه دوتا دستهاش و باز میکنه و میگه نییییییییی (نیست)![]()
تا اسم پیمان و میاریم پشت سرهم میگه بابابابابابابا مگه دیگه ول میکنه![]()
میره زیر میز قایم میشه و هیچ صدایی هم درنمیاره تا من دنبالش بگردم وقتی میگم نیکان کو میبینم یه موش کوچولو با دندونهای سقید خوشگل داره بهم میخنده
من هم بغلش میکنم و هی ماچش میکنم عسلیم هم از خنده غش میکنه![]()
![]()
دیگه بدون کمک خودش بلند میشه راه میره ولی وقتی یکی دو دور میزنه خسته میشه و دوباره چهاردست و پا میره هنوز کامل راه نمیره فکر کنم تا یک هفته دیگه اگه خدا بخواد دیگه راه بیفته![]()
اقا نیکان شکمو که در حال خوردن کیک خوابش برده

مو بچه ابادانم ها کا تیپ و حال میکنید

اینجا هم وقتی با خودم اوردمش سرکار حسابی میزم و همه چی و بهم ریخت![]()

این هم یه نمونه دیگه اش



