به نام خدا
این اولین پست من در وبلاگ جدید نیکان است خدا کنه این یکی به سرنوشت اون یکی دچار نشه![]()
الان حضور ذهن ندارم برم و بیام دوباره بنویسم

خیلی وقت از کارهای نیکان اینجا ننوشتم بچه ها هر روز که میگذره کارهای جدید میکنن و اداهای جدید درمیارن من نمیفهمم این چیزها رو کی یاد میگیره
میگن سوسکه به بچه اش میگه قربون دست و پای بلوریت بشم حالا شده حکایت من احساس میکنم همه کارهای گل پسرم قشنگ و زیباست و من واقعاْ لذت میبرم وقتی نگاش میکنم
و مرتب خدا رو بخاطر این امانت و هدیه ای که بهم داده شکر میکنم![]()
اگر هم یکم بهش اخم کنم یا یکم با شوخی هم دعواش کنم سریع اخمهاش و میکنه توهم و سرش و میندازه پایین فقط با چشمهاش نگام میکنه که من همون موقع بغلش میکنم و هی میبوسمش اونهم ذوق میکنه وقتی هم چیزی میخوادو دستش بهش نمیرسه یا اینکه بهش نمیدم یه ادایی درمیاره مثل موش میکنه خودش و لب و لوچه اش و آویزون میکنه و مثلاْ داره گریه میکنه که بازهم من در این حالت نمیتونم خودم و کنترل کنم و جا میزنم![]()
کافی در یخچال باز بشه بدو بدو خودش و میرسونه دم یخچال و شروع میکنه هرچی توی یخچال هست میریزه بیرون .
شبها هم که خواب شیشیه شیرش و که میدم دستش خودش میگیره و میخوره وقتی هم که تموم شد پرتش میکنه کنار تنختش دیگه مثل قبلنها نمیخوا من کشیکک بدم که شیرش و خورده یا نه شیشه رو بزارم کنار دیگه این زحمت من و کم کرده
.راستی اسم باباش هم میگه وقتی یهش میگم پیمان اومد میگه بیما (با کسره ب )من هم همچنان میذوقم![]()
![]()
از طرف سمیه به بازی نمیدونم اسمش چیه دعوت شدمیه دفعه ای بازی ارزو هم انجام میدم دیگه![]()
بازی آرزو:
۱- بزرگترین ارزوم سلامتی و شفای همه مریضها و سلامتی خانواده ام و شوهرم و پسرمم و خودم چونکه واقعاْ هیچ چیز برای ادم بهتر از سلامتی نیست هیچ چیزززززززززز![]()
۲- پیشرفت و ترقی نیکانم و خودم و پیمان و ببینم روز به روز چیزهایی و که دلم میخواد داشته باشم بهشون نزدیکتر بشم
۳- یه زمانی ارزو داشتم ماشین و خونه از خودم داشته باشم که این دوتا ارزو عملی شدند و الان دیگه برام ارزو نیستن (بعضی وقتها وقتی که به ارزوهای قبلی ات فکر میکنی شاید خنده ات بگیره که این چه ارزویی بود که داشتم ولی وقتی بدستشون میاری دیگه برات عادی میشن البته بغیر از سلامتی که خیلی مهم و دوست داری همیشه داشته باشیش)الان دلم میخواد بشینم تو خونه به خودم و زندگیم و پسرم برسم و ماهانه هم یه حقوق توپی بهم بدن من هم واسه خودم راحت بشینم و استراحت کنم
دلم میخواد هیچ بجه ای گرسنه نباشه... دلم میخواد هیچ زندگی پاشیده نشه... دلم میخواد هیچ آدمی مریض نشه...دلم میخواد هیچ مریضی از کمبود امکانات نمیره .... دلم میخواد هیچ کودکی از شدت فقر سوئ تغذیه نگیره... دلم میخواد حق مردم مظلوم و ستمدیده پایمال نشه ....و ..................![]()
این بازی هم که به قول سمیه نمیدونم اسمش چیه؟
بهترین لحظه عمرم: طبق معمول همه مادرها لحظه ای که اولین بار نیکان و دیدم و در آغوش گرفتم واقعاْ قشنگ و زیبا و به یاد ماندنی بود![]()
![]()
بدترین لحظه عمرم: ناراحتی و مریضی پدرم و پسرم که به هیچ عنوان تحمل دیدن و حتی تصور این مسئله رو ندارم![]()
بهترین اتفاقی که ممکنه واسه ام بیفته: پیشرفت خودم و اینکه بشم مدیر فناوری حالازیاد مهم نیست کدوم شرکت یا سازمان باشه![]()
بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته: نه نه نمیتونم فکرش و بکنم و خدا کنه هیچ وقت این اتفاق نیفته شما هم بیخیالش شید![]()
عزیزترین فرد زندگیم: نیکان عزیز م و بابای مهربونم
(ححالا نگید این دختر چقد لوس و بچه ننه است ها وای اگه مامانم این و بخونه
)
منفورترین فرد زندگیم: اصلاْ کینه ای نیستم و بدیهای مردم توی ذهنم نمیمونه اما از یه نفر خیلی بدم میومد و هنوز هم بدم میاد حالا بماند که اون کیه البته دیگه نمیبینمش ها
خدا رو شکر
این دو تا بازی و تو وبلاگ خودم هم انجام میدم![]()
و حالا من نونوش و ارزو مامان ارش و مرجان مامان ملوسک و پیروزه مامان بلاچه و نلی مامان شایان و به بازی دعوت میکنم![]()
دوشنبه شب رفتیم جمعه شب برگشتیم با اینکه زیاد وقت گردش نداشتیم کلا روی هم رفته خیلی خوش گذشت
نیکان هم با آرتا دختر دختر عمه ام بازی میکرد و خونه اشون و که حسابی بهم ریخت این هم یه عکس از وقتی که از شدت خستگی غش کرده بود![]()

حال میکنید بچه ام تو حس پیانو زدن رفته خدا وکیلی از حالا هنرمنده![]()

اینجا هم کفشش و بجای تلفن اشتباه گرفته و مشغول صجبت است![]()

این هم آرتا خانم گل خوشگل من![]()

و میرسیم به بخش اصلی داستان سرزمین عجایب ولی از انجا که آخر شب رفتیم وروجک جیگر طلای مامان گیج خواب بود و زیاد بازی نکرد![]()

نیکان مخولی در حال ماشین سواری![]()

تنها کسی و که تونستم ببینم و خیلی هم خوشحال شدم سمیه مامان ایلیا بود که رفتم دم در اداره شون و باهم رفتیم یه گشتی زدیم خیلی خوشحال شدم از دیدنش واقعاْ باورم نمیشد که میتونم با دوستهای مجازیم اینقدر راحت باشم![]()
پنج شنبه هم مجبور شدم یه تولد دیگه بگیرم ایندفعه دیگه همه تیپ جوون بودن خیلی خوش گذشت از ساعت ۱۰ تا ۲ ادامه داشت ولی من دیگه از خستگی داشتم میمردم.
کادوهای خوبی هم هردوتاشون گیرشون اومد منظورم پدر و پسر خلاصه که این گل پسر ما حسابی داره واسه خودش حال میکنه .کارهاش خیلی بامزه شده مثل طوطی از همه تقلید میکنه باید خیلی حواسمون به کارهامون باشه که یه وقت روی بچه اثر نذاره.![]()
اصلاْ حال و حوصله نوشتن ندارم وبلاگم برای بعضیها فیلتر شده نمیدونم چرا؟ برای همین دیگه انگیزه ام و از دست دادم .![]()
![]()
فقط همین و بگم من دارم دوشنبه میام تهران خیلی هم دلم میخواد ببینمتون اما فکر نکنم وقت کنم اگه تونستید برنامه ای چیزی بذارید با من تماس بگیرید تا جمعه هستم قربون همه تون برم![]()
![]()
پی نوشت: راستی از طرف نلی جون و لین عزیزم به بازی ترس دعوت شدم ![]()
والله جونم براتون بگه من ادم شجاعی هستم و زیاد از چیزی نمیترسم توی رانندگی خیلی شجاع و توی خونه تنها موندن هم مشکلی ندارم ولی:
از موش مثل مرگ میترسم اصلاْ بطور کل از حیوانات چه جهنده و خزنده و پرنده و.. اصلاْ نمیتونم بهشون دست بزنم
از دریا هم میترسم اصلاْ نمیتونم تصور کنم که توی دریا شناکنم
و یه چیز مهم که از خدای نکرده گوش شیطون کر از از دست دادن عزیزهام (پدر مادر خواهر برادر همسر و فرزند) هم واقعاْ ترس و وحشت دارم خدا کنه این بلا سر هیچکسی نیاد خدایا خودت نگهدار همه باش![]()
و حالا من سمیه مامان ایلیا و عسل بانو و مرجان مامان ماهان بیتا مامان کیان و کیارش را به بازی دعوت میکنم
پارسال در همچین روزی خدا به من لطف کرد و بهترین و زیباترین هدیه ای را که تابحال گرفتم به من ارزونی داشت .
نیکان قشنگم در ۱۰ اردیبهشت سال ۱۳۸۵ ساعت ۸:۴۷ صبح با وزن ۳۲۵۰ و قد ۴۹ و دور سر ۳۷ به دنیا اومد با خودش کلی عشق و صفا و شادی رابرای من و باباش و مامان جونها و بابا بزرگهاش به ارمغان اورد.![]()
خدای بزرگ بخاطر اینهمه لطف و مهربونی که نسبت به این بنده گناهکار و حقیرت داری ممنونم و شکرگزار. خدای من نیکانم و به تو میپارم خودت مراقب همه بچه های کوچولو و پسر من باش و هیچ وقت هیچ مادری و با بچه اش امتحان نکن.![]()
هیچ وقت یادم نمیره وقتی پسرکم و برام اوردن از شدت ذوق گریه میکردم باورم نمیشد این جیگر گوشه من باشه الان که یکسال گذشته هر روز عاشق تر از روز قبل میشم وقتی که خواب فقط نگاش میکنم.
باورم نمیشه یکسال گذشت اینقد برای من شیرین بود که گذر زمان و متوجه نشدم .از رو هم که نمیرم بازهم دلم بچه میخواد ![]()
خوب حالا از تولد نیکان بگم چون تولدش افتاد وسط هفته مجبور شدم ۵ شنبه قبل اهواز خونه مامانم اینها تولدش و بگیرم چون خونه شون بزرگتر البته تولد پیمان هم بود اما بمیرم فقط ۳ نفر بهش کادو دادن.![]()
خلاصه شب قبل از تولد هم نیکان و بردم آتلیه چندتا عکس خوشگل ازش گرفتم ولی خیلی بی تابی کرد و خسته شده بود .
برای روز تولدش یه تابلو از عکسش آماده شده بود که اوردم و چند تا هم از عکسهای کوچک که اشانتیون دادم به مهمونها حالا همه ذوق کرده بودن و دعوا سر مدلهای عکسش خلاصه یه جوری همه رو راضی کردیم و گفتم براتون مدلهای دیگه هم میارم.
این فسقلی کلی خرج گذاشت رو دستمون البته خودم دوست داشتم .کیکیش هم که سارا خواهرم سفارش داده بود اما وقتی رفتیم گرفتیمش اصلاْ اون چیزی نیود که ما میخواستیم ولی خوب بهرحال دیگه نمیشد کاریش کرد زیاد بد هم نبود خیلی خیلی خوش گذشت کلی هم کادو گیرش اومد من و پیمان یه دستبند دادیم بهش من هم به پیمان یه نیم سکه دادم و ۱۵۰ تومان پول و یه عروسک گنده و یه ماشین و یه استخر بادی و یه پلاک طلا کلی هم لباس فکر کنم تا سال دیگه بچه ام لباس داشته باشه اما متاسفانه دیگه من نمیتونم براش لباس بخرم چقدر بد شد.![]()
.جای همه شما خالی بود خیلی دلم میخواست همه تون بودید ولی خوب همه شماها از من دورید و قابل دسترس نیستید .
چندتا عکس همراه با توضیح براتون میذارم . وسط تولد از آنجا که نیکان خیلی خوابش می اومد یه ۱ ساعتی خوابید .
مادر قربون پاپیونت بره الهی جیگر طلا. ببینید خاله ریحانه موهام و چکار کرده با ژل تیغ تیغی اش کرده

نیکان مخولی و بابا پیمان

کیک تولد آقا نیکان تو رو خدا بفرمائید تعارف نکنید خیلی خوشمزه بود الان دلم خواستتتتتتتتتتتت![]()

مامان ارام و نیکان و بابا پیمان مثلاْ در حال فوت کردن کیک ولی همه اش من و پیمان فوت کردیم نیکان بلد نبود فوت کنه اون کیک کوچولو اونوری هم مال پیمان

نیکان مخولی و سام کپلو

اینهمم عکس گل پسری که توی اتلیه گرفته بود
دیروز بالاخره اقا نیکان و بردیم که یکم سرش و مرتب کنیم خلاصه با هر زوری و بدبختی بود نگهش داشتم تا آقای ارایشگر موهای این پسر شیطون و کوتاه کنه.
نیکان برای چند ثانیه میتونه بایسته و دو سه قدم هم راه میره اما خودش و تلپی ول میکنه تو بغل هرکی که جلوش نشسته باشه. ولی خوب خدا رو شکر انگار کم کم داره راه میفته ![]()
وقتی که جانمازم پهن میشه بدو بدو خوشحال میاد سراغش همه چی و میکشه و میبره و در آخر فقط یک عدد مهر خالی در دست اینجانب باقی میمونه
تازه وقتی بهش میگم نیکان ا.. اکبر سرش و میذاره روی مهر و مثلاْ نماز میخونه وای مادر الهی تا آخر نماز خون باقی بمونی و مثل بابات نشی![]()
این کپل کچل خوشگل که معرف حضورتون هست همون پایه فضولیهای آقا نیکان دیگه سام کوچولو که اسفند به دنیا اومد![]()

خاله قربونت برم من![]()

آقا نیکان بی ادب قبل از اصلاح![]()
![]()

آقا نیکان تمیز بعد از اصلاح![]()

دختر کش شدم نه؟![]()

امروز من میخوام بنویسم البته اگه این مامانم اجازه بده خودش هم یه وبلاگ دیگه داره ها اما همه اش میاد توی وبلاگ من مینویسه![]()
بهرحال بالاخره من امروز تونستم مامی و دودر کنم و بیام اینجا
حالابین خودمون باشه ها .
میخوام یکم از شیطونیهام بنویسم مامانم دیگه از دستم عاصی شده برای همین هم هر روز صبح با باباییم میرم خونه مامان جونم اینها مامانم هم عصرها از سرکار میاد دنیالم من هم تا میبینمش خودم واسش کلی لوس میکنم و ناز میکنم سرم و میذارم رو شونه اش اون هم هی قربون صدقه ام میره من هم هی میخندم مامانم هم بیشتر ذوق میکنه دیگه هم دلم نمیخواد از تو بغلش بیام بیرون خیلی خوبههههههه
مخصوصاْ این ناز کردنم خیلی جواب میده مامی خیلی خوشش میاد
خلاصه داشتم از شیطونیهام میگفتم تا چشم مامانم و دور میبینم میرم تو حموم آخه من عاشق آب بازیم دیگه مامی هم بدوبدو میاد دنبالم و دعوام میکنه که مگه من بهت نگفتم اینجا نرو ولی من که به روی خودم نمیارم دوباره هم میرم
آشپزخونه هم خیلی دوست دارم یه پله بلند داره ولی من که میتونم ازش برم بالا میرم بالا و میدوم تو آشپزخونه آخه زمینش خنک و خوشم میاد
که هی دستهام و بزنم به زمین خلاصه جونم براتون بگه که خونه مامان جونم اینها خیلی بهم خوش میگذره آخه اجازه میدن من هرکاری که دلم میخواد بکنم و به هرچی که دوست دارم دست بزنم تازه یه حیاط خوشگل هم دارند من هی میرم اونجا بازی میکنم تازه آب بازی هم میکنم به مامانم نگید ها
اینقد هم مامان جونم بهم میده بخورم که حسابی دارم شکم درمیارم دارم مثل ۲تا باباجونهام حاجی بازاری میشم
مامانم هم هی ذوق میکنه میگه خدا رو شکر نیکان داره بهتر میشه .
صبحها هم که با بابام صبحونه میخوریم خیلی دوست دارم بابایی خیلی بهم حال میده مامانم که نیست من و بابایی بیدار میشیم یه صبحونه مشتی میزنیم تو رگ تخم مرغ و شکلات و خامه آی خیلی خوشمزه است من دوست دارم وای اگه مامانم بفهمه که بابام از این چیزها بهم میده
حالش و میگیره ولی من که خیلی خوشم میاد بعد از صبحونه لباسهام و عوض میکنه و میریم بیرون بعضی وقتها یه راست میرم پیش مامان جونم بعضی وقتها هم با بابایی میریم کارهاش و انجام میده بعد منو میبره .
من هم که عاشق مغازه بابایی ام از بسکه همه بغلم میکنن و میبرنم بیرون تازه بعضی از دوستهای بابایی از حالا بهم دختربازی هم یاد میدن
آخ جون
همه اش تو بغل این و اونم و هرکی هم یه چیز برام میخره .
وقتی بهم میگن نیکان ماهی ات کو؟ من هم زبونم و براشون درمیارم این و بابابزرگم یاد داده به زبون میگن ماهی
بعدشم کلی ذوقم و میکنن و میخندن و قربون صدقه ام میرن تازه مامانی هم ناز میکنم فقط هم مامانم و ناز میکنم از بسکه خوشگل![]()
چندتا عکس هم براتون میذارم که خودتون شاهد فضولیهام باشید
وای خدا الان دو روز که میخوام عکس بزارم اما نمیشه شما هم همین مشکل و دارید؟![]()
راستی یه چیز مهم بگم امروز تولد بابای ام که خیلی دوستش دارم
بابایی تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
هورا درست شد آرش جیگری بهم یه راه باحال یاد داد![]()
وای چه خوشمزه است
من تا چشم مامانم و دور میبینم میرم سراغ سی دی ها همه نوع سی دی هم توش پیدا میشه![]()

خودم بلدم در ویترینم و باز کنم و ماشینهام و بردارم و همه شون و بریزم و بشکنم![]()
همیشه عصرها با مامانم و بابام میریم کافی شاپ روبروی مغازه بابایی تازه دوست بابایی هم هست من هم کلی بستنی میخورم جونمی چشم و بینی مامانم هم معلوم نگاه کنید![]()
من و مامانی در کافی شاپ![]()





