تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 12:56 روز دوشنبه 27 فروردین1386

دو هفته دیگه اولین سالگرد تولد نیکان خیلی شوق و ذوق دارم دلم میخواد براش همه کار کنم اما نمیدونم چکار کنم دوست دارم یه جشن بگیرم براش که همه دعوت باشن همه ببینن که من از اینکه این گل پسر و دارم چقدر خوشحالم دوست دارم به همه نشون بدم که من عاشق پسرم هستممامانیم با دنیا عوضت نمیکنم وقتی نگات میکنم احساس میکنم خدا زیباترین بچه رو به من داده (ماست فروش که نمیگه ماستم ترشه) بهرحال برام مهم نیست دیگران چی فکر میکنن فقط این و میدونم که من بدجوری عاشقتم پسرم بدجوری میخوامت نیکانم همیشه با خودم فکر میکنم که اگه یه بچه دیگه هم بیارم به این اندازه دوستش دارم نهههههههههههههه ندارم البته امتحان نکردم که ببینم دارم یا نه .خدایا شکرتتتتتتتتتتت من برات بنده خوبی نیستم اما تو تمام محبتت و نثار من کردی نیکان بهترین چیزیه که تا حالا به من دادی .

خدا جونم نمیخوام ناشکری کنم ولی تا آخر عمرم شکر گذارتم البته اگه من و لایق بدونی.

خوب از این حرفها بگذریم من یهویی جو گرفتم و دوباره احساسات مادرانه ام گل کرد

داشتم درباره تولد نیکان میگفتم چون خونه خودمون کوچیک من مجبورم ۲ بار تولد بگیرم یه تولد اهواز خونه مامانم اینها میگیرم (که خرج بیفته پا حساب بابا جونش) برای فامیلها یکی هم خونه خودمون میگیرم واسه دوستها و خلاصه یه پارتی راه میندازیم به اسم تولد نیکان البته این هم بگم که تولد پیمان هم ۱ اردیبهشت ها یعنی هم تولد پیمان هم نیکان و باهم میگیرم دیگه البته بازهم هنوز مطمئن نیستم که اینکار و کنم یا نه

خدا رو شکر فکر کنم شیر نیدو به نیکان میسازه شیر خوردنش خیلی بهتر شده بیشتر شبر میخوره غذا خوردنش هم بهتر شده .آخه مامان جونش هم از مسافرت برگشته دیگه من هم با خیال راحت میام سرکار همه چیزش روبراه غذاش و آبمیوه اش و دسرش و شام و همه چی اش دیگه مرتب و منظم.

خدا خیر بده مادرشوهرم و من که تا ساعت ۵ و ۶ بای بمونم سرکار حداقل مطمئنم که بچه ام جاش راحت.

مامان جون بابت زحمتهایی که واسه نیکان میکشی یه دنیا ممنون





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 11:13 روز سه شنبه 21 فروردین1386

وای زمان از دستم در رفته اصلاْ وقت هیچ کاری و ندارم این تعطیلات عید داره از دماغمون درمیاد از بسکه کار رو سرمون ریخته .

این گل پسری جیگر طلا نفس و عشق مامانی ما آقا نیکان گل گلاب حسابی دیگه شیطون شده همه اش خودش و لوس میکنه اداهای عجیب غریب درمیاره از همه چی بالا میره ولی متاسفانه هنوز نمیتونه راه بره یعنی تنهایی نمیتونه باید حتماْ دستش و به یه جایی بگیره با کمک راه بره.

خیلی هم لاغر شده  اصلاْ وزنش اضافه نمیشه ۹۳۰۰ مونده خیلی نگرانشم درست غذا نمیخوره شیر هم خیلی کم میخوره سرلاک هم به زور میخوره تو رو خدا یکم راهنماییم کنید چی بهش بدم که تپل بشه و اشتهاش باز بشه میخوام شیرش و عوض کنم شیر خودم و که دیگه اصلاْ نمیخوره اصلاْ یادش رفته یه زمانی شیر مامانش و میخورد. الان شیر هومانا میخوره از دیروز شروع کردم کم کم دارم شیرش و عوض میکنم دارم بهش نیدو میدم خدا کنه بهش بسازه .

تو رو خدا کمکم کنید تغذیه بچه ام خیلی بد شده

این آقا نیکان خوشتیپ و نگاه کنید عینک بابایی و زده و تو بغل پسر خاله بابایی که شوهر دختر عموی مامانی هم شده (گرفتید چی شد ) از بسکه ما دختر خوب زیاد داریم اومدن یه دختر دیگه هم از ما گرفتن دختر عموی من با پسر خاله پیمان ازدواج کرد یک سال پیش

 

نمیدونم کی برای این گل پسرمن رژلب زده بود نگاه کنید اینجا با آرتا دختر دختر عمه مامانش عکس گرفته

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 13:10 روز چهارشنبه 15 فروردین1386

ساعت ۹ بود که این گل پسر و جیگر مامان را از خواب بیدار کردیم و به زور لباس پوشوندیم که بریم ۱۳ بدر با سه چهارتا از دوستهای پیمان با خانمهاشون و خانواده هاشون و دو تا از دوستهای مجردش ولی خداییش دوستهای خیلی باحالی داره من که فقط یه خانواده را میشناختم ولی زود با همه راحت و صمیمی شدم نیکان هم که عشق کرده بود حالا جالب که ابادان باغ نداره ما هم رفتیم توی یه نخلستان که کنارش یه نهر آب رد میشد جاش خوب بود دنج و باصفا و باحال خیلی خوش گذشت خیلییییییییییییییییی خوب بود نیکان داشت از خواب غش میکرد ها اما دلش نمیومد بخوابه چادر هم برده بودیم که توی چادر بخوابه آخه پشه زیاد بود اما انگار نمک تو چشمهای این بچه بود حالا عکسهاش و ببینید گیج خواب و چشمهاش و به زور باز نگه داشته اما نمیخوابه تااینکه ساعت ۵ که داشتیم جمع میکردیم که بریم نشسته بود تو بغل من یهویی خوابش برد ولی ۱۰ دقیقه بعد بیدار شد.

وای که یه لحظه که ازش غفلت میکردم هرچی روی زمین بود میذاشت دهنش.دیدم که داره از لب و لوچه اش یه چیز قهوه ای میریزه بیرون و با یخ ولعی داشت ملچ مولوچ میکرد نگاه کردم دیدم دهنش پر از شن و گل داشتم میمردم دهنش و شستم و گلها رو دراوردم ولی خدا رو شکر زیاد نخورد

ولی کلاْ خیلی خوب بود و خوش گذشت پیمان دوستهای خوبی داره من خیلی دوستشون دارم

اینجا هنوز یکمی شارژ بود و داشت برای همه دلبری میکرد

در حال خوردن الوچه و کم کم دیگه داره چرت میزنه

از خستگی نمیتونه حرکت کنه





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 11:1 روز شنبه 11 فروردین1386

سلام به همه دوستهای خوب و عزیزم .عید همگی هم مبارک باشه

امروز اومدم سرکار تعطیلات هم خوش نگذشت چون توی راه تصادف کردیم ۶ تا ماشین بودیم که ماشین شوهر عمه ام با یه کامیون تصادف کرد ولی خدا رو شکر انگار که معجزه شد چون که همه سالم موندن فقط ماشینش داغون شد .البته ماشین فدای سرشون همه تعجب کردیم وقتی سالم از ماشین اومدن بیرون کامیون هم چپ کرد ولی خدا رو صد هزار مرتبه شکر اتفاق بدی نیفتاد البته بخاطر ماشینشون هم بود حسن ماشینهای خارجی همین دیگه. تویوتا کمری ۲۰۰۷ مطمئنا اگه یکی از ماشینهای ایران خودرو یا سایپا بود در جا همه مرده بودن بهرحال خدا رو شکر

خوب حالا بریم سراغ جیگری مامان که ماه شده و شیطون بلا این چند وقت که خونه بودم حسابیییییییییی مامانی شده دیگه هیچکس و نمیخواد فقط باید بغل من باشه ولی حتی ببخشید دستشویی هم نمیتونم برم فقط گریه میکنه که بیاد بغل من باباش هم که دیگه درست نمیبینه حالا من موندم چکارش کنم امروز مامانم اینها اینجان گرفتنش دو روز دیگه کجا بزارمش مادر شوهرم هم رفته اصفهان

به شدت ددری شده و رقاص به محض اینکه صدای موزیک و میشنوه شروع میمنه به قر دادن اینقد دست و پا میزنه و میرقصه تا خسته بشه عاشق مهمون تا یکی میاد خونمون دیگه این بچه نمیدونه چکار کنه همه اش دور و بر مهمونها مخصوصاْ اگه بچه هم داشته باشن دیگه این بچه رو ول نمیکنه تازه جدیداْ گاز هم میگیره وقتی میخواد ابراز علاقه کنه گاز میگیره جای دندونهاش روی دست و پای من مونده قربونش برم ۴ تا دندون بالاش در اومده پایین هم ۲ تا دیگه نوک زده یعنی ۴ تا هم پایین ولی بچه ام خیلی لاغر شد همه اش بیتابی میکرد لثه اش آبسه کرده بود الهی من بمیرم برات مادر که چقدر زجر کشیده عزیز دلم دیگه کم کم دارم غذای خودمون و بهش میدم. بستنی هم خیلی دوست داره.

این مسافرتی که رفتیم سمت گناوه این اتفاق افتاد دیگه همونجا موندیم تا شوهر عمه ام کارهای پاسگاه و دادگه و اینها رو انجام بده یه پلاژ بهمون دادن کنار دریا نیکان هم برای خودش عشق کرد نمیدونید چکار کرد عاشق اب دیگه اگه ولش میکردم میرفت وسط دریا

آهان راستی از عیدیها بگم من که کلی حال کردم پیمان یه دوربین سایبرشات دبلیو ۵۰ سونی بهم داد ای ای عجب دوربین باحالی ها عکس میگیره باقلوا حالا نمونه اش و میذارم با یه عطر نیناریچی سیب اون باقلواتر بابام و مامانم ۵۰ تومان مامان و بابای پیمان هم ۵۰ تومان به من دادن.

 من هم برای پیمان یه ساعت سواچ گرفتم چون یک ماه پیش ساعت سواچش و که عید دو سال پیش براش گرفته بودم گم کرده بود برای نیکان هم یه رنجیر با یه پلاک از این چشم نظرها دادم براش درست کردن تازه و ان یکاد هم توش نوشتم . دیگه پیمان هم کلی ماشی و اسباب بازی با ۵۰ تومان بهش داد بابا و مامانم هم ۵۰ تومان بابا و مامان پیمان هم ۱۰۰ تومان بهش دادن جدا از عیدیهایی که اینور و اونور بهش دادن خلاصه بچه ام هم وضعش خوب شد من عید و بخاطر همین عیدیها دوست دارم

خوب فعلاْ بقیه حرفها رو میذارم واسه بعد الان کلی کار دارم یه چند تا عکس از این جیگرم بذارم و برم

حجم عکسها رو با فتوشاپ پایین اوردم یکم کیفیتش بد میشه البته نست به عکس اصلی

وقتی از خواب بیدار شدم مامانی لباس عید تنم کرد و رفتیم عید دیدنی اینجا هم مجبورم کردن مثل آقاها بشینم تا ازم عکس بگیرن

این هم سفره هفت سین ما که امسال با حضور نیکان خیلی قشنگ شده بود

اینجا هم اتاق دایی علی ببینید چقدر شلخته است البته حق داشت مهمونها همه وسایلشون تو اتاق دایی بود

بعد از عمری با بابا پیمان رفتیم شام بیرون من هم داشتم جوجه کباب میخوردم

وای خدا من تا حالا این همه اب یکجا ندیده بودم چقد خوبه جونمی جون

 





دسته بندی :

لینک مطلب