هفته دارم میرم مرخصی. آخ جون
بهر حال خوبی بدی دیدید حلال کنید
شاید تو این مدت هم نتونستم آپ کنم البته گفتم شاید حالا سعی خودم و میکنم.
راستی از همه دوستهای خوبم میخوام که راهنماییم کنید یه مسئله ای برام پیش اومده .
در حال حاضر ابادان زندگی میکنم و ۲ سال است که کارشناس مرکز کامپیوتر دانشگاه هستم کارم و خیلی دوست دارم از ۸ صبح تا ۴ بعداز ظهر و ۵ شنبه و جمعه ها هم تعطیلم . از لحاظ مسکن هم فعلاْ مشکلی ندارم بابام یکی از خونه هاش و در اختیارم گذاشته بدون اجاره و هیچی. وضعیت حقوقی ام همچین خوب نیست اما در اینده ممکن که رسمی بشم .
شوهرم هم کارش آزاد مغازه پوشاک داره .
خوب تا اینجا تا حدودی با وضعیت زندگیم آشنا شدید من قبل از ازدواج اهواز زندگی میکردم مامانم اینها اونجا زندگی میکنند .با اینکه اصالتاْ خرمشهری هستم اما از زندگی توی آبادان خرمشهر متنفرم چون هیچچچچچچچچچچچ امکانات و تفریحی نداره توجه کنید در حد زیر صفر ابادان که فقط یه بازار داره همه میان خرید میکنن ولی به نطر من توی این بازار یه مشت آشغال و بنجلی ریخته .
دو سال دیگه که نیکان بزرگتر شد نه پارک داره که ببرمش نه کلاس زبانی نه استخری نه............... هیچی تفریحی نداره بچه ام بخاطر محیط بدش توی کوچه هم که نمیتونه بره بازی کنه هرچند که اهواز هم دست کمی از اینجا نداره اما بالاخره مرکز استان یه مقداری از لحاظ امکانات بهتره .
همه این چیزها رو گفتم که با وضعیت کار و زندگیم اشنا بشید یه مدت زیادی بود میخواستم یه تغییر و تحولی توی زندگیم ایجاد کنم میخوام پیشرفت داشته باشم هم برای خودم هم برای پسرم هم برای شوهرم من توی اهواز پیشرفتم خیلی بهتره چون اونجا کار زیاد برام پیدا شد و دست دست کردم الان هم میشه گفت تقریبا توی یه شرکت دولتی بزرگ یه کار برام جور شده با وضعیت حقوقی دو برابر اینجا ولی فعلاْ زیر نظر پیمانکاره تا اگه شد بعد قراردادی بشم اونجا از ۸ صبح تا ۵ بعدازظهر و ۵ شنبه جمعه هم تعطیل از لحاظ مسکن هم که مشکلی ندارم چون یکسال پیش یه خونه توی اهواز خریدم تازه از همه مهمتر میرم پیش مامانم اینها برای نیکان هم بهتره وقتی میرم سرکار دیگه استرس ندارم و نگران نیکان نیستم چون پیش مامانم. باشگاه و کلاس زبان و گردش هم راحت میرم و نگران نیکان نیستم خونه مامانم اینهاست .
حالا میمونه کار پیمان اون هم قرار که بیاد یه مغازه اهواز بگیره و کار کنه البته الان نه ممکن تا چند ماه دیگه .
حالا به نظر شما من چکار کنم همینجا بمونم یا برم اهواز زندگی کنم میترسم دارم یه ریسک بزرگ میکنم اگه کارم خوب نبود ؟اگه نتونستم پیشرفت کنم؟ اگه اینجا رسمی بشم؟![]()
![]()
خیلی سر در گمم یه مدت بدجوری فکرم و مشغول کرده تو رو خدا اگه شما جای من بودید چکار میکردید؟![]()
![]()
من دلم میخواد بچه ام توی ناز و نعمت و امکانات بزرگ بشه اگه نیکان نبود شاید هیچ و قت این کار و نمیکردم اما الان بخاطر اون به هر اب و اتشی میزنم .
من منتظر راهنمایی شما هستم این هفته باید برم مصاحبه ![]()
شب جمعه رفته بودیم مهمونی خونه دوست پیمان این نیکان هم ای اتش سوزوند ای اتش سوزوند از خواب هم که هیچ خبری نبود این عکسها رو اونجا ازش گرفتم اونجا همه رو محو خودش کرده بود کلی رقصی کلی ارگ زد .
نیکان مخولی بادکنک باد میکند

نیکان مخولی مطرب میشود (حرکت انگشتها روروی کیبرد داشته باشید)

از انجا که جناب پدر علاقه فرزندشان را به ادوات موسیقی دیدند سریع یک عدد ارگ کوچک اسباب بازی برای ایشان خریدند توجه کنید خاله ریجانه و دایی علی برای دیدم این فسقلی همراه با مامان جون از اهواز امدن منزل این یکی مامان جون که همان شب یعنی دیشب ما همراه مامان و حاله و دایی و مامان جونم به منزل خودمان رفتیم اینجا هنوز نرفتیم![]()

نیکان مخولی میکروفون را میخورد

نیکان حالش خیلی بهتر شده خدا رو شکر اما هنوز بینیش کیپ نمیتونه درست نفس بکشه قطره بینی هم براش استفاده میکنم فکر کنم اگه خدا بخواد تا آخر هفته حالش خوب بشه .
خدا رو شکر مامان جونش از پسرم خوب نگهداری میکنه من همچنان خیالم راحت ![]()
مامانم و سارا و ریحانه هفته پیش برای تاسوعا عاشورا اومدند و رفتند نیکان هم از اون موقع تا حالا ندیدند حالا مامانم هر روز زنگ میزنه که گوشی و بده با نیکان حرف بزنم
دلم برای بچه ام تنگ شده نیکان هم پای تلفن یکم صدا درمیاره و دددد میکنه از اونور هم هی قربون صدقه اش میرن
دیشب که طبق معمول منزل مادر شوهر بودیم مامانم زنگ زد یه طوری با بغض گفت : مامان فردا با بابات نمیای من بچه ام و ببینم
من هم دلم سوخت ولی خوب من ۴ شنبه باید سرکار باشم تازه مادر شوهر هم تنهاست گفتم نه نمیتونم بزار مرخصی که گرفتم یه هفته میام میمونم کلی ذوق کرد و خوشحال شد حالا جالب این همه ذوق کردنها که برای من نیست
همه اش برای این وروجک اون موقع که نیکان نبود که اینقد ما رو تحویل نمیگرفتن
خلاصه به مامانم گفتم یکشنبه که تعطیل شما بیاید گفت چون ریحانه مدرسه داره باید زود برگردم من هم یه روزه که از نیکان سیر نمیشم اصلاْ انگار ندیدمش
گفتم باشه حالا هفته دیگه که مرخصی گرفتم سعی میکنم زود بیام .خلاصه مامانم با ناراحتی و دلتنگی خداحافظی کرد وگفت سعی کن زود بیای.
می بینید تو رو خدا این فسقلی دیگه واسه ما زندگی نذاشته که
یه تعطیلی که میشه بجای اینکه توی خونه باشم و استراحت کنم باید یا خونه این مامان جون یا خونه اون مامان جون باشم .به قول پیمان میگه بیا یه نی نی دیگه هم بیاریم یکیش و بزاریم اینجا یکیش هم اونجا
اواه پس خودمون چی؟ خوب یکی هم برای خودمون میاریمممممممممممممم![]()
.من توی یکیش هم موندم دیگه سه تاااااااا وای جناب آقای همسر که ۵ تا دلشون میخواد خدایا بهم رحم کن![]()
![]()
مامانم هم میگه اگه خواستی یکی دیگه بیاری من نیکان و میخوام اون یکی و بردار برای خودت حالا اون یکی هم ندیدین که شاید دوتاشون و خواستن![]()
فکر بد نکنید هااااااااا نی نی ندارمممممممممممممم![]()
و فعلاْ هم تو فکرش نیستم
البته اگه جناب همسر گرامی دوباره هوس نی نی نکنه
ولی خودمونیم ها من هم دلم برای بارداریم و نوزادی نیکان تنگ شده![]()
کاشکی میشد یه نی نی دیگه هممممممممممممممم![]()
![]()
باشه بابا حالا که خبری نیست نگید چقدر هول اصلاْ حرفم و پس میگیرم بی خیال بابا![]()
![]()
حالا بیاین یکم این جیگر طلای من و ببینید
نیکان مخولی در باغچه خونه مامان جونش اینهاااااااا

مامانی ببین خوب میرم

نیکان و بابایی در حال ماشین بازی (اون هفته که خونه خودمون بودیم)


پس نوشت: وای وای راستی یادم رفت بگم ۱۱ بهمن تولد یکسالگی وبلاگم هیچوقت یادم نمیره اون روز و داشتم اطلاعات بارداری و زایمان و سرچ میکنم که یهو وبلاگ سمیه مامان ایلیا رو دیدیم و بعدش هم بقیه وبلاگها گفتم بزار من هم یه وبلاگ برای نی نن که تو دلم درست کنم بد هم شروع شد باورم نمیشه به این زودی یکسال گذشت چه دوستهای خوبی پیدا کردم تو خیلی زمینه ها کمکم کردند با اینکه هنوز هیچکدومشون و از نزدیک ندیدیم البته بغیر از عکس هاشون ولی احساس میکنم یه عمر که میشناسمشون خیلی دوستتون دارمممممممممممم
سلام سلام صدتا سلام
توی این چند مدت اینقدر سرم شلوغ بود که وقت نداشتم آپ کنم بعدش هم که شنبه و یکشنبه هم مرخصی گرفتم دوشنبه و سه شنبه که تعطیل بود امروز اومدم سرکار .۲۸ روز هم مرخصی طلب دارم با هر بدبختی و کلکی که هست باید بگیرمش آخه بهم نمیدن باید یه دوهفته ای پشت سر هم مرخصی بگیرم یه ۱۵ روزیش بره آخه اگه نگیرم تا آخر سال میسوزه پولش هم بهم نمیدن![]()
آخی این هفته خونه خودمون بودم مامانم اینها و خاله ام اینها اومده بودند خونمون آخه ما حسینیه داریم حالا شانس من هم خونه مون نزدیک حسینیه است هیچی دیگه همه اومدن اونجا ولی خوب روی هم رفته خوب بود هرچند که امسال مثل سالهای قبل من اصلاْ نتونستم زیاد برای مراسم بخاطر این گل پسری برم بیرون هم اینکه هوا سرد بود هم اینکه وقتی یه جا می ایستادم یا مینشستم آقا نیکانم بهانه میگرفت و باید همه اش باش راه میرفتم من هم خسته میشدم و زود میومدم خونه
.
عرض به خدمتتون که پدر شوهر جان هنوز برنگشتند آخه اصفهان تصادف کردند البته زیاد طوریشون نشد فقط پاشون یکم صدمه دید حالا منتظرند بهتر بشند که برگردند من هم از جمعه دوباره باید برم منزل مادر شوهر
باشه بخاطر نیکان تحمل میکنم آخه اونجا خیلی راحت و بهش خوش میگذره .امروز هم که اومدم سرکار عمه میاد نیکان و میگیره ولی بازهم خیالم راحت نیست خدایا خودت پشت و پناهش باش![]()
![]()
خوب حالا میریم سراغ آقا نیکان پسرم دیگه کم کم داره شیطونیهاش و نشون میده وای وای دیگه مگه میشه تنهاش گذاشت یه لحظه نباید چشم ازش بردارم البته تنبل خان هنوز چهار دست و پا راه نمیره سینه خیز میره داره تمرین ایستادن هم میکنه میخواد یه شبه ره صد ساله بره
بای بای میکنه وقتی بهش میگم مامان و بوس بکن دهنش و باز میکنه میاره میزنه به صورتم یعنی ماچم کرده
دست میزنه آواز میخونه ماما و بابا و دد و عمه (که خدا رو شکر عمه نداره) رو میگه عاشق بیرون رفتن شبها که باباش میاد تا اینکه کلید و توی در میچرخونه و صداش میاد که داره از پله ها میاد بالا نیکانیه نگاهی به من میکنه و میگه اِه و منتظر میشه تا درهال باز بشه و بابا ش بیاد تو همچین ذوقی میکنه که ادم براش هلاک میشه الهی مادر قربونت بره پسر قشنگم .دوتا مادر بزرگهاش و خیلی دوست داره وقتی اونها رو میبینه دیگه مامان هیچچچچچچ ![]()
![]()
بابا بزرگهاش هم خیلی دوست داره.
این عکسها همه مال وقتیه که خونه مامان بزرگ اینها بودیم .
اینجا نیکانم مریض بود چقد بچه ام بیحال
درد و بلات بخوره تو سر مادرت پسرم

اینجا هم هر دومون مریضیم ولی به زور برده بودنمون بیرون هوا بخوریم

دندونهام نگاه کنیددددددددددد![]()

بابابزرگم به این ضبط خیلی حساسه من هم هی میرم با پیچهاش بازی میکنم تا خراب بشه![]()

تمرین ایستادن
یا علیییییییی

علی یارت مامان بلند شو

و در اخر نقش زمین میشود

شغل اینده نیکان میبینید تو رو خدا بچه ام به چه چیزهایی علاقه داره![]()
قابلمه و کاسه بشقاب و کفگیر مسی میخریییییییییییییییییییییییم



