تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 9:40 روز دوشنبه 29 آبان1385

وایییییییییییییییییی االان یکساعت دارم تایپ میکنم و عکس کپی میکن همه اش پاک شدددددددددد

دیگه حال ندارم همه چی و از اول تایپ کنم . فقط همین ومیگم که من و پیمان رابطمون خوب شده خدا رو شکر چون من رفتم پیش مشائر بعد که صحبت کردیم به این نتیجه رسیدیم که من باید یکم خوش اخلاق تر باشم و الحق که نتیجه داد

دیگه چی ؟ یادم نیست بخدا چی نوشته بودم همه اش پرید

هرکی نیکان و میبینه میگه چقد شبیه خودت آی من  هم ذوق میکنم  و باباش حرص میخوره البته یه ته چهره ای ازپیمان هم داره یه چیزیش فقط به باباش رفته اگه گفتید؟

این هم عکسهای من در ۶ ماهگی البته از نیکان تپل تر بودم

 

بازهم مامان تپلو

این عکس هم زما ن جنگ بابام از زیر اوار خونمون توی خرمشهر دراورده بود خیلی هم دوستش دارم

نیکان مخولی خونه مامان جون (مامانم)

 

نیکان مغازه ببا پیمان طبق معمول هم توی بغل بابایی ذوق کرده

میخورمت ها

مخولي سوار ماشين دايي جون

قيافه نيكان وقتي كه عموش و ميبينه نميدونم چرا ازش ميترسه

عكسهاي بابا پيمان

بابا پيمان رفته تو كابينت

بابايي بغل عمو سال 56 آبادان

 

بابا پيمان در سبد همرا با عمو بابك همون عموش كه نيكان ازش ميترسه

وجه تشابه نيكان و باباش چيه؟





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 10:4 روز سه شنبه 23 آبان1385

طبق قولی که داده بودم این هم عکسهای جمعه و ۵ شنبه که مهمون داشتیم و پیک نیک رفتیم

اینجا خاله نگین نیکان و گرفته که نیفته

این عکس مال چند روز پیش و کیفیتش هم خوب نشده اما دلم نیومد نزارمش مخولی داشت با باباش اسب سواری میکرد نمیدونم چرا یهو بغض گرفتش و لبهاش و ورچید الهی مادر قربونت بره

اینجا هم مخولی نشسته بود منتظر بود کهجوجه کباب بخوره و هوا هم سرد بود فکر کنم داشت میگفت مامانی مردم از سرما به دادم برس

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 13:37 روز یکشنبه 21 آبان1385

نیمیدونم از کجا بنویسم! از چی شروع کنم ! قبل از اینکه بیام و شروع کنم به نوشتن هزار تا حرف دارم هی میگم یادداشتشون کنم یادم نره اما همینکه میخوام بنویسم اصلاْ همه چی از ذهنم میپره.

من معتاد شدم!!!! میدونید به چی؟ به این که هرروز صبح که میام سرکار اول از همه دستگام و روشن کنم برم سراغ وبلاگ نیکان و نظرها رو بخونم و به وبلاگ دوستهام هم سر بزنم و یه عالمه انرژی بگیرم. خدائیش اصلاْ تمام غم و غصه های خودم یادم میره و با غصه های دوستهام ناراحت و با خوشحالیشون خوشحال میشم .فکر نمیکردم یه روزی اینقد دوست خوب داشته باشم .

وای که میام دو کلام بنویسم باید صد بار بلند شم و بشینم چقد کار روی سرم ریخته ولی خوب من عاشق کارم هستم خیلی کارم و دوست دارم بهم آرامش میده  (الان میام) درست که دارم سختی میکشم اینجا خیلی تبعیض قائل میشن ولی فکر کنم همه جا اینطوری باشه باید تحمل کرد .

وضعیت خونه هم کم کم داره آروم میشه من و شوهری روابطمون خیلی بهتر شده .چند وقت پیش نشستم فکر کردم دیدم باید یکم خوش اخلاق تر باشم آخه من توی خونه خیلی بداخلاقم که البته اثرات کار و بچه داری و خونه داری و خرید ... این رویه رو که پیش گرفتم خیلی تاثیر داشت. دیگه به شوهری غر نمیزنم پیمان عاشق مهمون دعوت کردن ولی من خسته میشم ولی این هفته بخاطر اون ۵ شنبه یکی از دوستهام و با شوهرش دعوت کردم با مادرشوهر و پدرشوهرم تا شب گیر بودم جمعه هم با دوستهای پیمان ناهار بردیم بیرون خیلی خوش گذشت جاتون خالی ولی یکساعت نبود که نشسته بودیم یه بارون شدیدی گرفت عکسهاش هم یادم رفت بیارم نیکان خیلی خوشگل خوابیده بود توی اون هوای سرد فردا عکسش و میارم من هم همه رو دعوت کردم خونمون همون موقع آی پیمان کیف کرد باورش نمیشد منی که هنوز از مهمونی دیروز خستم بود دوباره مهمون دعوت کنم .خلاصه توی اون هوای سرد و بارونی اومدیم خونه چای و نسکافه و میوه و شیرینی و سوهان و باقلوا و...... چیزهای خوشمزه خوردیم کلی هم خوش گذشت . آی آی که بگم بعدش چی شد لوله ظرفشویی آشپزخونه خراب شد و اب تمام آشپزخونه و میز ناهار خوری و هال و ............گرفت من هم هاج و واج داشتم نگاه میکردم از اون طرف راه آب حموم هم گرفته بودددددد دیگه کاردم میزدی خونم در نمیومد پیمان هم نبود من با این بچه تو بغل اون هم بی تابی میکرد (بچه ام چشم خورده بود) از بسکه همه میگفتن چه نازه چه بامزه است چه آرومدیگه بابام اومد لوله رو درست کرد حالاتو این وضعیت مادر شوهر و پدر شوهرم هم اومدن از خستگی داشتم میمیردم حالاباید ابروداری هم میکردم به قول اصفهانیها آدم شوهرداری هم میکردم این دو روز تعطیلی هم گذشت ولی هنوز خستگیش از تنم بیرون نرفته شنبه صبح ساعت ۶:۳۰ که بیدار شدم بیام سرکار گریه ام گرفته بود دلم میخواست بخوابم با زور اومدم سرکار .خوب دیگه زندگی اینههههههههههههه خوشی و ناخوشی داره.

امروز از کارهای مخولیم ننوشتم. چی بگم براتون از مخولی که عزیز دل من و باباش .دیروز رفتم خونه ساعت ۳:۲۰ رسیدم جالب اینه که با این همه گرفتاریهام باشگاه هم میرم ساعت ۴ کلاس ورزشم شروع میشه تند تند به نیکان شیر دادم البته خواب بود توی خواب .داشتم لباس عوض میکردم که بیدارشد تا من و دید یه خنده نازی کرد و میخواست باش بازی کنم حالا من هم عجله داشتم یکم باش بازی کردم ولی مگه ول کن بود همه اش ذوقم و میکردم دلم براش کباب شد لباسهای اون هم عوض کردم و با پسریم رفتیم باشگاه عمه ام هم اومد اونجا گرفتش اون هم هی خانمها رو با تعجب نگاه میکرد که اه اینها چرا اینقد ورجه وورجه میکنن بعد هم باهم اومدیم خونه تا کارهام و کردم شد ساعت ۱۱ دریغ از ۱ دقیقه استراحت .مامانهایی که شاغلند میدونن چی میگم مثل سمیه جون مامان ایلیا شهرزاد جون مامان بردیا مریم جون مامان مانی بیتا مامان کیان و کیارش و ....بقیه دوستهای عزیزم .خدا به همه مامانها صبر بده بچه های گلشون و سالم نگه داره .

همه تون و دوست دارم

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 11:48 روز دوشنبه 15 آبان1385

میدونم دوباره بدقولی کردم چندتا از عکسهای تولد و اوردم میارم ببینید البته کیفیتشون یکم بد شده به بزرگی خودتون ببخشید قول میدم دفعه دیگه عکس با کیفیت عالی بزارم براتون .

دیروز مامانم اومد پیش نیکان اخیشششششششششششششش خیالم راحت شد دیگه نگرانش نیستم خودش همه کارهاش و میکنه من این هفته نرفته بودم اهواز دلشون هم برای نیکان تنگ شده بود خودشون اومدن الان سرکار خیالم راحته دیگه با ارامش دارم کارهام و انجام میدم .راستی یه مطلب بود خیلی وقته میخواستم بنویسمش ولی یادم میرفت اگه یادتون باشه توی پستهای قبلی موقع به دنیا امدن نیکان گفتم یه کار خیلی خوبی کردم و قدم نیکان برامون خیر بود هی میخواستم بگم چکار کردم ولی یادم میرفت الان میگم وقتی نیکان به دنیا اومد دقیقاْ همون ماه من یه خونه اهواز خریدم آخه ابادان یا خرمشهر و دوست ندارم برای زندگی هرچند که اهواز هم خوب نیست ولی خوب خیلی جای پیشرفت داره تا یکماه پیش که خونه رو دوباره قیمت کردم گفتن حدود ۱۲ تومان رفته روش یعنی در عرض ۵ ماه ۱۲ میلیون تومان خیلییییییییی خدا رو صدهزار مرتبه شکر خدا کمکم کرد این پاقدم مخولیم بود قربونت برم مامانیییییییی

این هم عکسهای جیگریم

مخولی بغل مامان

این هم عکس استریپتیز مخولی

مخولی و مامان جون

مخولی بغل مامان و بابا

مخولی بغل بابابزرگ





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 9:25 روز شنبه 13 آبان1385

 تاخیرررررر

۲۸ سال پیش ساعت ۸ صبح ۱۱ ابان در زایشگاه خرمشهر به دنیا اومدم اولین فرزند خانواده از پدر و مادری خرمشهری که با عشق ازدواج کرده بودند اولین نوه خانواده مادری هستم و هنوز هم عزیز دردانه خاله .باورم نمیشه امسال اولین سالی بود که تولدم را با به وجود فرشته کوچولو جشن گرفتم وای که چه مزه ای داد .

اندر حکایت تولد: از انجا که پیمان همیشه عادت داره من و سوپرایز کنه میدونستم برای تولدم هم یه برنامه هایی داره گفت شب مهمون داریم حالا من هم روز ۴ شنبه تازه ابروهام و لبم وتاتو کرده بودم بماند که چه زجری کشیدم برای خط لب اخه من عاشق خط لبم هرچند که مدش بره ولی من دوست دارم ابروهام هم مدل شیطونی کردم ولی با هزار ترس و لرز که از سرکار اخراجم نکنن البته کمرنگ زدم خط لبم و حالا بگذریم خلاصه با صورت ورم کرده و قیافه ترسناک گفتم پیمان تو رو خدا کسی و دعوت نکنی ها من قیافه ام اینطوریه بعد دوستات میگن قیافه زنت چرا اینطوری شده پیمان هم گفت نه بابا فقط آتنا و نوید (دخترعمو و شوهرش) با مامان و بابام (مادر شوهر و پدر شوهرم) من که میدونستم الکی میگه گفتم بگو چند نفرن تدارک ببینم میوه و شیرینی و ظرف اماده کنم شام درست کنم گفت هیچ کارنمیخواد بکنی کسی نمیاد من هم نسبت به مهمونی و تدارکش حساس خلاصه اماده شدم و نیکان هم عوض کردم و میوه چیدم و ظرف اماده کردم و همین کارها گفتم یا کسی میاد یا نمیاد اگر اومدن ضایع نشم ساعت ۹ آتی اومد با دختر کوچولوش هستی گفت نوید با پیمان میاد ساعت ۱۰ دکتر حمید دوست پیمان اومد ساعت ۱۰ و نیم پیمان و دکتر شهرام و محمد( دوستای پیمان) جالب این که دوتاشون هم بدون خانمهاشون اومدن بعد مامان و باباش و چندتا دیگه پیمان زنگ زده بود فروشگاه چیز میز و خرت و پرت هم فرستاده بودن برام زنگ زدنگفت خانم چیزهایی که سفارش دادین اوردیم  اه من که چیزی نخواسته بودم حدس زدم پیمان زنگ زده کیک هم گرفته بود با شام و کلی چیز میز خلاصه خیلی خوش گذشت من هم هیچ کاری نکردم اتی هم ظرفها رو شست و مهمونها دیگه ساعت ۱و نیم رفتند من هم خسته و کوفته تا خوابیدم ساعت ۴ بود  صبح هم بلند شدم خونه ریخت و پاش با وجود نیکان هم نمیشد کار کرد. پیمان هم نیکان و برد بیرون من هم حسابی تمیز کردم و عذا درست کردم و به کارهم رسیدمت ا اومدن خونه من همه کارهام وکرده بودم. اخر هفته خوبي بود عكسها هم طبق معمول يادم رفت فردا ميارم حتماً 

راستی از کادوهام بگم یه پرینتر رنگی كه هم پرينتر هم اسكنر و هم كپي مدل ۱۵۱۳ اچ پي خيلي توپ بوددددددددددددددددددددد حال كردم اين و پيمان بهم داد ميخوام عكسهاي نيكان و پرينت بگيرم يه بخار بيترون يه گردنبند (مامان وباباش) يه روسري يه جفت جاشمعي كريستال خوشگل و چند تا چيز ميز يگه كادوهام ودوست داشتم خيلي باحال بودن . اين هم از تولدم

پيمان عزيزم با وجود مشكلات كاريت و دست تنگيت يه دنيا ازت ممنون دوست دارم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 11:26 روز دوشنبه 8 آبان1385

با سلام به تمام دوستان گلممممممممممممممم که دلم برای همه تون تنگ شده بود این چند وقت اینترنتمون قطع بود توی خونه هم که وقت نمیکردم اصلاْ کامپیوتر رو روشن کنم مرسی از همه دوستهای خوبم که بهم دلداری دادین راست میگین به خدا این مشکلات برای همه و همیشه هست ولی بعضی وقتها دیگه خیلی به آدم فشار میاره من که دارم زیر بار این سختیها خرد میشم همه اش به عشق پسرم که خودم و سر پا نگه داشتم .امیدوارم که خدا بهم صبر و تحمل بده.

خوب دیگه باید از عشق و نفس و زندگیم بگم گل مخولیم داره کم کم شیطون میشه دیگه اصلاْ نمیتونم تنها بزارمش جایی و برم چون هزارتا چرخ میزنه و جاش عوض میشه همه چی و از دستمون میکشه میذاره دهنش هرچی میبینه میخواد بخوره البته فکر کنم برای دندون دراوردنش .شیرین کاریهاش بیشتر شده و من و باباش روز به روز بیشتر عاشقش میشیم.

ساعت ۴ که من از سرکار برمیگردم خونه اول که میبینتم از هیجان جیغ میزنه و گریه میکنه بعد که بغلش میکنم میخنده الهی قربونش برم دلم برای بچه ام میسوزه که باید دوری از مادرش و تحمل کنه .

راستی خدا رو شکر مشکل نگهداری نیکان هم حل شد .یکی از عمه هام وقتی من میرم سرکار میاد خونه پیشش میمونه تا من برگردم میخواستم براش پرستار بگیرم دیدم به پرستار اعتمادی نیست .عمه ام هرچی باشه فامیل و من خیالم از همه لحاظ راحت. خدا رو شکر تا الان که مشکلی نبوده تازه مخولیم هم روی تخت خودش میخوابه غذاش هم میخوره بازیش هم میکنه دیگه نمیخواد هرروز ببرم و بیارمش بچه ام آب شده بود از بسکه این دست و اون دست شده بود. خدایا شکرت

اگه خدا بخواد وضعیت قرارداد کاری ام هم داره درست میشه

این هم چند تا عکس از مخولی

نیکان بغل خاله

این آقا نیکان یه مدت عادت کرده بود وقتی میخوابید باید عروسکش و بغل میکرد این هم نمونه اش





دسته بندی :

لینک مطلب