اگه توی این مدت آپ نکرده بودم بخاطر این بود که هوای خونمون حسابی طوفانی شده بود و من هم حال آپ کردن نداشتم
حالا از مخولي بگم( اين اسمي كه مامان جونش روش گذاشته مامان باباش)
پسرم ديگه كم كم داره شيطون ميشه اذيت ميكنه يه جا بند نميشه ميذارم روي تخت هي غلط ميزنه نبايد يه لحظه هم تنهاش بزارم عادت كرده وقي ميخواد بخوابه يه عروسك بگيره دستش يه اردك داره صدا هم ميده خيلي دوستش داره تو بغلش ميگيره و ميخوابه عكسش و دفعه ديگه ميذارم . خلاصه كلي جيگر شده اين مخولي ما شير هم كه اصلاً نميخوره داره ديوونه ام ميكنه مگر توي خواب دكتر هم بردمش ميگه نميشه كاريش كرد از اثرات سركار رفتن حالا خوبه فرني و سرلاك و غذاش و ميخوره شير هم فقط موقع خواب ميخوره باشه بازهم خدا رو شكر ولي هنوز براي از شير گرفتنش خيلي خوبه آخه ميترسن شيرم هم خشك بشه.
با توجه به اينكه مخولي اولين نوه هر دو خانواده و اولين نوه پسري بين دختر عموها و عمه ها و خاله و دايي است خيلي عزيز و لوس داره بار مياد . ولي ديروز فهميدم كه يكنفر داره مياد رقيب گل پسرم بشه يكي از دخترعموهام كه خيلي هم دوستش دارم ۳ سال كه ازدواج كرده ولي متأسفانه ۲ بار تا حالا ني نيهاش و از دست داده و خيلي داغون بود تا اينكه الان يه ني ني داره و كلي هم نگرانش و استراحت مطلق داره خيلي هم نيكان و دوست داره پريروز سونو كه رفته بود گفتن ني نياش هم سالم و هم پسره خدا ر و صد هزار مرتبه شكر اينشالله كه آقا رايان هم اسفند به سلامتي به دنيا بياد![]()
دیروز نیکانم وارد ۶ ماهگی شد اصلاٌ باورم نمیشه بچه ها بزرگ میشن و ما پیر میشیم انگار همین دیروز بود من استرس زایمان داشتم همه اش دعا میکردم که راحت زایمان کنم و بچه ام هم سالم باشه خدایا بخاطر همه چی ممنون. باباش شده عشق نیکان لحظه ای که باباش از در وارد میشه این بچه یه ذوقی میکنه که آدم تعجب میکنه آخه پیمان از وقتی میبینش باش بازی میکنه و میخنده تا وقتی که میخواد بره.اینقد که برای دیدن اون دست و پا میزنه برای من نمیزنه
این هم چندتا عکس وقتی نیکان و بابایی دارن بازی میکنن

الهی قربون اون خنده هات برم

جیگری مامان

با امروز ۳ روز كه نيكان قشنگم دربدر شده شنبه صبح توي اين هواي گرم سات ۱۰ باباش بردتش خونه مامان بزرگش فاصله خونه ما با اونها حدود نيم ساعت البته اول كار داشته برتش گذاشتتش مغازه پيش بابام بعد بردتش پيش مامان بزرگش بيچاره بچه ام گيج شده بود من هم نگرانش بودم داشتم دق ميكردم اصلاٌ نفهميدم سركار چكار كردم خلاصه تا ساعت ۳ شد ( البته چون من حق شير دارم بجاي ساعت ۴ ساعت ۳ ميرم) رفتم خونه ديدم خوابيده من كه تا ديدمش اشكهام سرازير شد شبش هم ساعت ۱۱ برگشتيم خونه من تا خونه رو مرتب كردم و كارهام و كردم ۱۲ يا ۱ بود خوابيدم اين از شنبه كه نفهميدم چطوري گذشت حالا ۱ شنبه من رفتم سركار بابايي گفت من امروز كار زياد ندارم ميمونم پيش نيكان من هم هر نيم ساعت زنگ ميزدم خونه هي بابايي ميگفت نيكان خوبه عوضش كردم شستمش تازه ليموشيرين هم بهش دادم الهي من قربونش برم پسرم تازگيها ياد گرفت آواز ميخونه وقتي هم ميفته رو دور آواز خوندن مگه ول ميكنه دورش بگردم الهي داشتم ميگفتم ساعت ۱۲ براي بابايي كار پيش اومد بايد ميرفت بيرون نيكان هم با خودش برده بود اونجا هم خانمها گرفته بودنش باش بازي كرده بودن واي من وقتي فهميدم عصباني شدم خلاصه بعد ميبرتش ميزارتش پيش بابام مغازه ميره بقيه كارهاش و انجام ميده بعد دختر عموهام ميان ميبرنش پيش خودشون شير بچه ام هم تموم شده بود بابايي هم يادش رفته بود براش شير بذاره تا بهش زنگ زدن و شير برده براشون تا ساعت ۳ كه رفتيم دنبالش من خيلي خسته بودم رفتم خونه شيرش دادم عوضش كردم خوابوندمش رفتم سراغ كارهام براي بابام افطاري درست كردم چون روزه بود من كه متاسفانه ۳ سال كه ديگه نميتونم روزه بگيرم وقتي كارهام تموم شد ديگه جنازه بودم واقعآ خسته شده بودم تا ساعت ۱۲ كه شام هم براي بابايي درست كردم و منتظرش بودم كه بياد ساعت ۱۲ بيست كم اومد فقط ۵ دقيقه باش حرف زدم و خوابيدم صبح هم دير بيدارشدم و كارهاي نيكان و كردم و بدو بدو اومدم سركار آخه اين هم شد زندگي هيچي از زندگيم نميفهمم همها ش بدو بدو و كار و ............ واي خدا بهم صبر بده البته الان تمام زندگيها اينطوري شده ولي من حاضرم بخاطر نيكان همه كار بكنم تا بچه ام هيچ كمبودي نداشته باشه. خدا رو شكر كه سلامتي بهم داده كه بتونم كار كنم.
خوب از اين حرفها بگذريم مشكلات هميشه هست ميخواستم از شاياي عزيزم تشكر كنم بخاطر محبتي كه به من كرد و و بلاگم و درست كرد. توي وبلاگ شايا جون خوندم كه سنتا و تيناب و ديده چقد خوب خوشبحالشون كه همديگه رو ديدن من هم خيلي دوست دارم دوستهاي وبلاگيم و ببينم البته خيلي سخته چون هركسي توي يه شهر و بعضيها هم توي كشورهاي ديگه زندگي ميكنن ولي خوب چيز ناممكني نيست شايا هند و سپنتا فرانسه ولي هردوشون ايران همديگه رو ديدن خيلي جالبه
به اميد روزي كه بتونم همه دوستهاي خوبم و ببينم


