تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 10:15 روز سه شنبه 28 شهریور1385

راستی یه راه حل پیدا کردم چون مامانم فردا داره میره و ماه رمضان که نمیتونه زیاد بیاد من هم تصمیم گرفتم ایم یه ماه و شنبه ها تا چهارشنبه ها برم خونه مادرشوهرم بمونم ۵ شنبه و جمعه برگردم خونمون .البته خیلی سخته من هیچ جا مثل خونه خودمون راحت نیستم ولی خوب بخاطر نیکان مجبورم آخه نمیخوام صبحها بیدارش کنم و ببرمش و دوباره ظهر برم دنبالش اينطوري اذيت ميشه خلاصه فعلاً اين بهترين راه حل تا بعد ببينم خدا چي ميخواد البته يه برنامه هايي دارم كه از اين وضع نجات پيدا كنم اگه درست بشه خيلي خوبه  



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 11:16 روز یکشنبه 26 شهریور1385

امروز ۳ سال از اون تاریخ میگذره ۲۶ شهریور سال ۸۲ بود ساعت ۱۰ صبح من و پیمان و مامان و بابا و چند تا از فامیل و دوستان محضر بودیم چه روزی بود شبش از استرس داشتم میمردم وقتی عاقد خطبه رو خوند به چشمهای خیس بابام نگاه کردم و با بغض بله رو گفتم چند دقیقه قبلش که یهو پشیمون شده بودم گفتم اصلاٌ من نمیخوام ازدواج کنم دوست داشتم همون دختر لوس بابا بمونم بعدش که توی بغل بابام گریه میکردم بابام به پیمان گفت از این امانت خوب مواظبت کن. دقیقاٌ تا فردا صبحش گریه من قطع نشد دست خودم نبود اشکهام سرازیر میشد الان هم که یاد اون موقع میفتم بغض گلوم و فشار میده و چشمهام پر از اشک میشه خوب بالاخره هر دختری باید سر و سامان بگیره .باورم نمیشه سه سال از عقدمون گذشته و ثمره عشقم الان ۴ ماه و نیمش. ولی ما برای بهم رسیده چه زجری کشیدیم خیلی سخت بود و بالاخره رسیدیم ولی الان حتی وقت این و نداریم که درمورد اون روزها حرف بزنیم .چرا؟ خدایا آخه چرا زندگیها ماشینی شده چقدر زندگی کردن سخت شده من دیگه طاقتم داره تموم میشه.

از پریروز هم که پسرم مریض بود تا ساعت ۲ شب فقط گریه میکرد و هق هق میکرد من هم باهاش گریه میکردم با اینکه مامانم هم بود اما نتونستیم ساکتش کنیم صبحش با بدبختی اومدم سرکار که مامانم زنگ زذ وگفتن نیکان هنوز داره گریه میکنه من هم با هزار بدبختی مرخصی ۱ ساعته گرفتم و بردیمش دکتر توی این شهر خراب شده صبح ۱ دکتر متخصص پیدا نشد هیچی بچه ام اینقد گریه کرد تا سرش و گداشت روی شونه ام و خوابید الهی من براش بمیرم رفتم گذاشتمش خونه و برگشتم سرکار ولی دیگه هیچی نمی فهمیدم فقط نیکان جلوی چشمم بود تا عصر بردمش دکتر خودش گفت خدا رو شکر هیچ مشکلی نداره نه گوشش نه گلوش همه چی اش سالم .دلش درد میکنه گفت قطره دایمتین بهش بده شب بهش قطره دادم بهتر شد و خدا رو شکر دیشب خوابید خدا را صد هزار مرتبه شکر .خدایا نذار مادرها اینقد برای مریضی گلهاشون زجربکشن مرسی خدا جونم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 9:6 روز چهارشنبه 22 شهریور1385

امروز ۲۲ روز كه برگشتم سركار توي اين مدت مامانم اومده بود نيكان و نگه ميداشت اما از هفته ديگه نميتونه هر هفته بياد نميدونم چكار كنم اشكم دراومده آخه من چقدر ظالمم دارم به بچه ام ظلم ميكنم چرا نبايد بشينم خونه خودم بچه ام وبزرگ كنم خدايا به دادم برس ديگه خسته شدم ولي از كار هم نميتونم دست بكشم يه جورايي بهش احتياج دارم بخاط آينده خود نيكان ميخوام همه كار براش بكنم ميخوام مثل خودم كه هيچي تو دلم نموند بچه ام همه چي داشته باشه ولي از يه طرف ميترسم كمبود محبت پيدا كنه .به خدا خسته شدم از همه چي دلم ميخواد برم يه جاي دور فقط هم من و نيكان باشيم براي يه مدت احتياج به آرامش دارم. 

خودم هم نميدونم دارم چي مينويسم ولي خوبه اينجا ميتونم هرچي توي دلم بنويسم.زندگي خيلي سخته هيچ وقت فكر نميكردم اينقد مشكل باشه براي من كه هميشه همه چي برام مهيا بود كافي بود دهن باز ميكردم بابام برام كم نذاشته بود. الان هم نميگم چيزي كم دارم ولي ديگه مثل اون موقعها نيستم از خيلي چيزها دارم ميگذرم. من و باباي نيكان خيلي از هم داريم فاصله ميگيريم همه چيز من شده بچه اون هم همينطور حتي شده از صبح تا شب همديگه رو نميبينيم ساعت ۱۲ شب مياد ۱۰ دقيقه بعدش هم من ميخوابم اصلاً نميدونم چكار كنم خدايا كمكم كن .بچه ام و كجا بزارم دوست ندارم هم براش پرستار بگيرم مهد اينجا هم هنوز راه نيفتاده .خدايا از اين برزخي كه گرفتارش شدم نجاتم بده ميدونم امروز خيلي چرت و پرت نوشتم هنوز خيلي چيزهاي ديگه توي دلم كه دوست دارم بريزم بيرون اما ديگه نميتونم.خداي بزرگ تو كه اين هديه قشنگ و زيبا رو به من دادي اين توانايي هم به من بده كه بتونم درست تربيتس كنم و نگهش دارم.

بچه يكي از همكارام كه اسفند به دنيا اومده بود ۳ هفته پيش فوت كرد دليلش هم نتونستيم ازش بپرسيم نميدونم بخاط چي بود عفونت ريه يا شير توي گلوش گير كرده بود امروز داشت بهم ميگفت خيلي مراقب بچه ات باش حالا من هم با اين وضع روحي خراب اين مسئله هم مزيد بر علت شده دارم ديوونه ميشم .تو رو خدا يه راهي جلوي پام بزاريد كمكم كنيد چكار كنم؟ ديگه كار نكنم ؟ كه اونم نميشه نيكانم و چكار كنم

الهي من قربون دستمال سرت برم كه كج شده

  

گل قشنگ باهام قهر كردي

مامانيم چرا اينجوري نگام ميكني

ماماني ناراحتي من ميذارمت ميرم سركار





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 10:21 روز سه شنبه 7 شهریور1385

امروز سومین روز که از گل پسرم دور شدم خیلی سخته ولی خوب چکار کنم دیروز که پسرکم بام قهر کرده بود هرکاری کردم شیر نمی خورد دیگه همه اش دنبال مامانم گریه میکرد میترسم کم کم من و فراموش کنه و دیگه من و نشناسه. مادر قربونت بره الهی پسرم وای میمرم برای لحظه هایی که داره شیر میخوره بعد هی برمیگرده با اون چشمهای نازش من و نگاه میکنه و میخنده وای خدا شکرت. امروز صبح برخلاف همیشه ساعت ۷ بیدار شد و شروع کرد به بازی کردن من هم دلم نمی اومد ولش کنم و بیام سرکار ساعت ۸:۳۰ رسیدم سرکار اگه همینطوری ادامه بدم کم کم اخراج میشم ولی خوب ارزش داره که خنده هاشو ببینم چندتا عکس گل پسرم میذارم فعلاْ هنوز عکسهای جدیدش و منتقل نکردم آخه دوربین و نمیتونم بیارم سرکار باید روی دستگاه خونه منتقل کنم بعد بزنم رو سی دی بیارم سرکار

خاله ماندانا دستت درد نکنه برام تیشرت خوشکل امریکایی فرستادی

 

الهی من قربون اون قیافه متعجبت برم مادر

به زور بچه ام و نشوندم فدای اون سر کچلت بشم الهی

 

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 11:53 روز یکشنبه 5 شهریور1385

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم

من بعد از ۳ ماه تازه وقت کردم بیام یه چند خطی بنویسم اگه بدونین چه مشکلاتی برام پیش اومد صاحبخانه خونه اش و میخواست و به ما هم مهلت یکماهه داد برای اسباب کشی با این وضعیت من که تازه زایمان کرده بودم و بچه کوچیک و گرمای اینجا یعنی نمیدونم چی بگم چندتا مشکل دیگه هم داشتم که خدا رو شکر کم کم همه چی حل شد الان هم ۴ ماه مرخصی ام تموم شد و اومدم سرکار مامانم هم از اهواز اومده خونمون فعلاْ نیکان و بگیره تا یه هفته دیگه ببینم چی میشه خدا بزرگه امروز روز دومی که از پسرم دور شدم دلم داره براش پر میزنه یادم رفت عکسهاش هم بیارم که براتون بزارم فردا سعی میکنم ازش عکس بیارم





دسته بندی :

لینک مطلب