امروز قند عسلم ۱۵ روزه شد من هم خدا رو شکر بهتر شدم البته هنوز درد دارم خوب سزارین اینطوری دیگه بچه داری خیلی شیرینه اگه میدونستم زودتر می آوردم
از دوستهای خوبم تشکر میکنم که اینقد نگران نیکانم هستند نگران نباشید تختش با دیوار نیم متر فاصله داره چراغ خواب هم از بالای تختش برداشتم اصلاْ تختش و فعلاْ بردم توی اتاق خودم
این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود خوب مامان شدن این دردسرها هم داره دیگه ولی با همه سختیهاش خیلی شیرینه خدایا شکرت بخاطر چیزهایی که به من دادی و چیزهایی که ندادی خدا رو شکر یرقان پسرکم بهتر شده دکتر گفت احتیاجی به بستری شدنش نیست من هم هزار باز خدا رو شکر کردم. حس مادری واقعاْ حس قشنگیه خوب این هم از عکسهای آقا نیکان و اتاقش




با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم
نیکان من روز یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ساعت ۸:دقیقه صبح با عمل سزارین به دنیا اومد با وزن ۳کیلو و ۲۵۰ گرم و قد ۴۹ سانت و دور سر ۳۷ هزار مرتبه شکر که خدا یه بچه سالم به من داد الان روز پنجم نیکان است البته پسرکم یکم زردی گرفته که دکتر داروداده خدا که تا ۲ روز دیگه خوب بشه من هم وضعیتم خدا رو شکر بد نیست البته خوب هم نیستن الان هم بی معرفتی نکردم با این حالم اومدم خبر تولد نیکان و دادم که بعد نگید آرام بی معرفت بود
از همه دوستهای خوبم هم تشکر که به من اظهار لطف کردند شرمنده من زیاد نمیتونم بنویسم قول میدم دفعه دیگه عکسهای نیکان هم بزارم
از همه ممنونمممممممممممممممممممممممممم
بالاخره تولد نیکان عزیزم فرا رسید دیروز از صبح با بابایی مشغول تمیز کردن خونه بودیم بابایی آنچنان آشپزخونه رو شست و تمیز کرد که حیفم میاد اونجا غذا بپزم خلاصه ساعت ۳ بود که پدر بزرگ و عموی عزیز نیکان ما سرویس تخت و کمدش و آوردن خیلی خوشکل شده سفارشی درستش کردن دیگه تا ساعت ۴ که جاش دادن و بستنش و ما تازه نهار خوردیم بعد هم اتاقش و چیدیم و ............ بیچاره بابایی که تا آخر شب از خستگی داشت میمیرد من هم از استرس خلاصه صبح ساعت ۸ رفتیم بیمارستان آزمایشهام و انجام دادم و کارهام و کردم اومدم خونه که شب برم برای بستری واگه خدا خواست فردا پسریم به دنیا بیاد ولی خیلی دلهره دارم نه از اینکه از عمل بترسم ها نه! از اینکه دارم مادر میشم ماد ر شدن چه طوریه ظرفیت دارم یا نه؟ خدایا کمکم کن.
اتاق نیکان خیلی خوشکل شده ار اتاق خودم هم قشنگتر شده حسودیم شد بابایی صبح یه حال عجیبی داشت ولی به روی خودش نمی یاورد مامان جون بابایی هم باهامون بود هی قربون صدقه اش میرفت که پسرش داره بابا میشه خوب دیگه اولین نوه و .. بابایی خودم هم دیشب هی می اومد اتاقشو نگاه میکرد اسباب بازیهاش و ماشینهاشمیدید و ذوق میکرد میخواستم عکس بگیرم ولی وقت نکردم امشب عکس میگیرم سری بعد با عکس خودش میذارم تو وبلاگ فقط بگید عکس و چطوری بزارم.
خوب دیگه حلالم کنید سعی میکنم به محض اینکه حالام بهتر شد میام و خیر میدم![]()
![]()
بایییییییییییییییییییییییی
دیروز رفتم سونو خدا رو شکر وضعیت نیکان خوب بود ۳۳۰۰ وزنش بود و همه چی اش هم نرماله بعدش رفتم پیش دکتر سونو رو نشونش دادم و گفتم که مرتب درد دارم و اینها بعد گفت من میتونم ۱۰ ام یا ۱۴ زایمانت کنم بین این دو تاریخ وقت ندارم اگه میخوای ۱۰ زایمانت کنم منم از خدا خواسته قبول کردم حالا با ید شنبه برم بیمارستان و ۱ شنبه اگه خدا خواست زایمان کنم ولی خیلی مینرسم همه اش استرس دارم خدایا کمکم کن راستی بابایی دیشب اومدولی حالش بدبود ضعف کرده بود پروازش هم تاخیر داشت بخاطر وضعیت هوا چون هم تهران بارون بود هم اینجا که طوفان و گرد و خاک بود خدا رو شکر به سلامت رسیدن تا رسید رفت خوابید من هم یک ساعت بعدش خوابیدم ساکم و جمع کردم مامانهایی که تجربه دارین بگین چی باید با خودم ببرم بیمارستان ؟
امروز ساعت ۵ بابایی رفت تهران از وقتی که رفته من دلم گرفته خیلی بدون اون سخته از ساعت ۸ هم یه دردی گرفتم که نگو هی دارم خدا خدا میکنم الان گلم به دنیا نیاد باباش نیست تازه هنوز یه هفته دیگه وقت دارم خدایا بزار پسرکم حسابی برسه و تپل مپل بشه بعد بیاد توکل به خدا .من هم از شنبه که مرخصی ام آخیش راحت شدم همه اش دارم استراحت میکنم ولی خودمونیم حوصله ام هم سر میره ها باشه ۱۱ روز دیگه مونده فردا میرم خونه عمه ام پس فردا هم میرم پیش مادرشوهرم تا سه شنبه شب که پیمان جونم برمیگرده الان هم باباجونم پیشم همه اش نگران و استرس داره که من دردم نگیره میگه کی یه هفته میگذره خیالم راحت بشه یادم میاد که برای عروسیم هم همینطور بود همه اش استرس داشت تا جشن عروسیم تمئم شد به خدا تا حالا پدر اینطوری ندیدم خدایا سایهپدرم و همیشه بالای سرمون نگهدار چون من شدیداْ بهش وابسته ام اگه دو روز بگذره و نبینمش ناخدا گاه اشکهام جاری میشه و دلتنگی میکنم بازهم خوبه دور از خانواده ام نیستم خدا رو شکر.
یه چیزی که خیلی ناراحتم میکنه اینه که هنوز اتاق پسرکم درست نشده همه وسایلش پخش توی اتاق چون تخت و کمدش آماده نیست میترسم به دنیا بیاد و اتاقش همینطوری باشه ای خدا نکنه حالا بابابزرگش قول داده تا آخر هفته آماده اش میکنه .خدا کنه. چون سر کار نیستم و توی خونه ام یکم اتصال به اینترنت از خونه سخت و سرعتش هم خیلی پایین شاید دیر به دیر آپ کنم البته سعی میکنم هر شب ول شم اگه خط راه بده. دعا کنید حالا دردم نگیره .فعلاْ بای![]()
![]()


