امروز دوباره اومدم سرکار وای که چقد مرخصی خوبه تنبل شدم البته ساعت ۹ اومدم هیچ خبری هم نیست آروم و ساکت من هم زیاد نمیمونم میرم فردا هم مرخصی میگیرم تا ۱۳ فروردین که دوباره بیام سرکار خدا به دادم برسه با این شکم گنده وای
آخی راحت شدم از شنبه تا ۴ شنبه مرخصی گرفتم ۵ شنبه هم که تعطیلم میشه ۱ هفته آخ جانننننننننننننننننننننننننن گل پسرم هم هین دو روز که تو خونه ام حسابی برا خودش عشق کرد و لگد زد و بازی کرد من هم که هی دارم پهن تر میشم دیگه نمیتونم از سرجام بلند شم خدایا به دادم برس شنبه رفته بودم سونو ولی دکتر نذاشت گلم و ببینم
تشکر از همه خاله ها و دوستانی که برای تخت وکمد من نظرشون و اعلام کردن دیشب مامانی ام رفت پیش باباجون بابایی ام که سفارش و بده باباجونم هم گفت من دیروز به کارگاه سفارش دادم براش بسازند حالا چه مدلی ؟ این مهمه
اه راستی پسر خاله پایبراه به دنیا اومد هورااااااااااااااااااااااااااااااااا خوشبحالش کاشکی منم زود بیام خسته شدم جام تنگ شده . مامانی شما ادامه بده!
پریروز وقتی که از سر کار رفتم خونه خیلی خسته بودم از قضا قرار بود همون موقع آشپزخانه را تمیز کنم البته کسی هم میومد کمکم خانومه اومد من گفتم آشپزخونه ام تمیزه کار زیادی نداره حتماْ زود تموم میشه ولی چشمتون روز بد نبینه تا ساعت ۱۰ شب این آشپزخونه فسقلی طول کشید من زیاد کار نمیکردم ولی همه اش سرپا بودم دیگه وقتی خانومه رفت تازه نشستم دیدم پاهام شبیه پای فیل شده![]()
وای خدا چکار کنم خیلی ورم کرده بودم هیچی یکم ماساژش دادم و گفتم خوب میشه یکم دراز کشیدم و استراحت کردم تا ساعت ۱۲:۳۰ ولی بابایی هنوز نیومده بود من هم از صبح ندیده بودمش
گفتم برم روی تخت دراز بکشم که اگه اومد بیدار شم دراز کشیدن همانا و ساعت ۲ بیدارشدن همانا تازه بیدار شدم دیدم اه بابایی پیشم خوابیده خوب خیالم راحت شد ولی از پا درد دیگه تا صبح نخوابیدم دیروز هم بازم پام هنوز همونطوری بود از سرکار که رفتم خونه سریع رفتم دکتر گفتم حتماْ فشارم بالاست خدا رو شکر نه بالا نبود ۱۲ بود خوب بود پاهام هم بخاطر ایستادن زیاد ورم کرده بود البته دکتر گفت وقتی روی صندلی هم میشینی باید یه چهار پایه بزاریزیر پات همون دیشب رفتم پیش پدر شوهرم هم برای تخت پسرم گفتم هم برای چهارپایه گفت باشه میدم کارگاه برات بسازن وقتی هم رفتم خونه دراز کشیدم پاهام و گذاشتم روی مبل دیگه یکم بهتر شدم امروز صبح هم که بیدار شدم خدا رو شکر یکم ورمش خوابیده بود وای خدا مادر شدن چقدر سخته الحق که میگن بهشت زیر پای مادران است الانه که من می فهمم مامانم چقد زجر و زحمت کشیده تا من به اینجا رسیدم مامان جون مرسی خیلی دوست دارم
وای خدا به دادم برس خیلی خسته ام دیگه دارم از پا درمیام کشش ندارم واقعاْ کار کردن برای زنای باردار خیلی خسته مخصوصاْ حالا که هی دارم سنگین تر میشم همکارم هم مرخصی دیوونه شدم الان که دارم تایپ میکنم بقدری ضعف دارم که چشمام داره سیاهی میره هنوز هم خونه نرفتم این چند وقت هم از بس سرم شلوغ بوده نتونم آپ کنم تازه چند روز هم هست که اینترنتمون مشکل داره سرعتش خیلی پایین الان که خلوت تر شد یکم دوباره سرعت رفت بالا و من تونستم بیام تو نت.
کوچولوی مامان چطوره دوباره آخر هفته اهواز بودم برای قند عسلم خرید کردم مامانی آخه تو فسقلی چقد خرج داری مگه؟ دورت بگردم تمام وسایل کوچولو و ریز میزه هات و گرفتم مونده وسایل بزرگت و تخت و .... حالا به بابا جون بابایی تخت و کمدت و سفارش دادم ولی توی رنگش گیر کردم نمیدونم رنگ چوب بزنم یا رنگی اش کنم خاله ها کمک کنید چه رنگی کنم وسایل گلم و؟ البته تمام وسایل خونه ام هم سرویس خوابم و هم موبلهام و میز ناهار وری رنگ چوبه یعنی وسایل پسرم هم همین رنگی بزنم براش نمیدونم گل مامان میترسم شما بیای و وسایلت هنوز آماده نباشه
این روزا که من اصلاْ بابایی و نمیبینم شب عید و مغازه هم که اگه خدا بخواد بازار یکم داره تکون میخوره این بازاریها که فقط دلشون به شب عید خوش وای خدا میخوام برم خونهههههههههههههههههههه![]()
ولی نمیشه خیلی چیزها میخواستم بنویسم اما الان اصلاْ یادم نیست همه چی پریده به محض اینکه یادم بیاد میام دوباره مینویسم
چهارشنبه هفته گذشته بابایی رفت تهران من هم که دلم گرفته بود مرخصی گرفتم رفتم اهواز خونه مامانم اینها اونجا هم که میرم اینقد بهم میرسن که قلنبه تر میشم. عصر هوس کیک قهوه کرده بوم به بابا جون گفتم کیک قهوه میخوام بیچاره اونهم داشت فوتبال نگاه میکرد بدو بدو لباس پوشید رفت برام خرید خیلی خوشمزه بود جای شما خالی تازه برام البالو خشکه هم خرید وای که من از بسکه خوردم ببخشید دل پیچه گرفتم خلاصه عصری با مامان جون رفتیم بازار برای شیطونکم بقیه وسایلش و خریدو لوازم بهداشتی و حوله و وسایل حموم و.... همه رو mother care گرفتم اين كوچولو هم كلي خرج گذاشته رو دست بابا جونش ها بعد كه خريد كردم بابايي از تهران زنگ زد گفت من الان نمايندگي mother care هستم چیزی میخوای من هم بهش گفتم همین الان از همین جا همه چی اش و گرفتم نمیدونم چی مونده تا بهت بگم؟ خلاصه پنجشنبه هم که خونه دوستم دعوت بودم جمعه هم برگشتم آبادان که شنبه برم سرکار بابایی هم هنوز نیومده
بالاخره بابایی دیشب اومد یعنی ساعت ۶ بود که اومد من هم کلی خوشحال شدم و ماچش کردم بابایی هم تا من و دید گفت وای تو چرا اینقد تپل شدی نسبت به چند روز پیش
وای من و بگی
گفتم خوب چکار کنم الان تازه تپل تر هم میشم زود زود وزنم میره بالا خدایا یعنی میشه وزنم دوباره برگرده مثل اولش بشه من ۶۳ کیلو بودم الان ۸۲ کیلو ام فاجعه است ۱ ساعت پیش یکی از همکارام که ۲۰ روز پیش زایمان کرده بود اومده بود اینجا با یه نی نی کوچولوووووووووووووووو خیلی خوب بود خدا رو شکر گفت اصلاْ ترس نداره تازه دوباره مثل اولش شده بود فقط یه کوچولو شکمش هنوز مونده بود اصلاْ معلوم نبود خوشبحالش من هم کلی امیدوار شدم.
میخواستم فردا و پس فردا مرخصی بگیرم اما نشد وای خدا خسته شدم.وای راستی گل مامان بابایی برات یه جفت کفشک آورده مارک دار قربونت برم که از الان مارکدار میپوشی ننه جان![]()
دیشب بالاخره بابایی نظرش و راجب اسم شما اعلام کرد گفت شاید
مامان جون ببین باباییم بابای خوبی شده با اینکه حرفهای منو نخوند الان چند شب که دیگه بازی نمیکنه شبها هم زودتر میاد خونه؟ نکنه شما باش دعوا کردید؟!
نه شاید خودش حرفهای منو احساس کرده آره من یواشکی باهاش حرف زدم که خودش هم نفهمید منم
. راستی مامانی این هفته میخوای بری پیش مامان جون اینها برای من خرید کنیییییی
جانمی جانننننننننننننننن چیزهای خوشگل برام بخر باشه؟ آفرین مامان خوبم دلت واسه بابایی تنگ میشه
آره میدونم آخه من هم دلم براش تنگ میشه خوب اون میخواد بره تهران خرید کنه نمیتونه ما دو تا رو ببره آخه من که دیگه گنده شدم اگه سوار هواپیما شدی میترسم
و گریه میکنم و اینقد دست و پا میزنم تا زودی بیام بیرون تو هم که نمیخوای من الان بیام .میدونم شما مامان خوبی هستی و من و اذیت نمیکنی من هم قول میدم نی نی خوبی باشم .خوب مامانی من میخوام برم یکم بخوابم بقیه اش و خودت ادامه بده![]()
الهی که من قربون پسر قشنگم برم باشه میرم برات لباسهای قشنگ میگیرم تازه میخوایم بریم پیش خاله ریحانه که همه اش قربون صدقه ات میره.
خدا کنه بابایی به سلامت بره و برگرده.براش دعا کن گل مادر


