تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 10:52 روز شنبه 27 اسفند1384

امروز دوباره اومدم سرکار وای که چقد مرخصی خوبه تنبل شدم البته ساعت ۹ اومدم هیچ خبری هم نیست آروم و ساکت من هم زیاد نمیمونم میرم فردا هم مرخصی میگیرم تا ۱۳ فروردین که دوباره بیام سرکار خدا به دادم برسه با این شکم گنده وای خودم که خجالت میکشم دیگه دوست ندارم بیرون برم یا کسی من و ببینه دوست دارم همه اش تو خونه باشم نمیدونم چرا خجالت میکشم خدایا بهم صبر بده این ۶ هفته هم بگذرونم .اینجا هوا خیلی گرم شده من که همه اش دیگه کولر روشن میکنم وای وای تابستونمون چی میشه  آخی مامانی بمیرم برات که باید بیای این گرما رو تحمل کنی ولی من نمیذام زیاد گرما بخوری مطمئن باش. بالاخره ۵ شنبه خونه تکونی مون هم تموم شد ولی من از ۹ صبح تا ۵ بعداز ظهر سرپا بودم دوباره پاهام شبیه پای فیل شده بود خیلی خسته شدم ولی از یه طرف وقتی خونه تمیز و میدیدم ذوق میکردم اصلاْ دلم نمیخواد توی آشپزخونه غذا بپزم راستی یه پرده  خوشگل صورتی هم واسه آشپزخونه دوختم اینقد ناز شده به بابایی میگم ببین چه زن کدبانویی داره خودش خیاطی هم میکنه  اونهم طبق معمول با سر جواب میده .بابایی چند روز پیش داشت میگفت حوصله ام دیگه سر رفته پس کی به دنیا میاد منم گفتم نا حالا صبر کردی بقیه اش هم صبر کن پس من چی بگم که اینقد سنگین شدم . وای چشمتون روز بد نبیه ۴ شنبه رفتم دکتر در عرض ۲۰ روز ۵ کیلو اضافه کردم داشتم شاخ در میآوردم من که این همه رعایت میکنم نمیدونم چرا اینطوری میشه  دکتر هم خندید گفت چکارت کنم بهش گفتم به خدا من رژیمم گفت خوب پس رژیمت و ادامه بده شیرینی و بستنی و نان و برنج و .... به طور کل از غذام حذف شد صبحانه ۱ لیوان شیر با نون سوخاری و پنیر  یعد شیر با خرما ناهار هم کبابی یا مرغ یا ماهی یا گوشت عصر هم میوه وشام هم دوباره شیر با نون سوخاری ولی خیلی گرسنه ام میشه خوب چکار کنم اگه همینطور ادامه بدم به ۱۰۰ کیلو هم میرسم البته من گفتم شاید وزنه اش خراب ولی با وزنه خودم هم همینطوری بود نمیدونم حالا ببینم تا سری بعد چقد اضافه میکنم /مامانی ببین چه بلایی سر من میاری آخه من بعد چطوری اینها رو آب کنم باید بمونی توی خونه تا من برم باشگاه چاره دیگه ای که نیست خوب دیگه هم داریم به عید نزدیک میشیم همیشه عید ها یه حال دارم یه جورهایی دوستش دارم ولی یه جورهایی هم ازش میترسم همه اش دلهره دارم. خدا کنه یه سال خوب و پر برکت برای همه باشه



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 9:42 روز دوشنبه 22 اسفند1384

آخی راحت شدم از شنبه تا ۴ شنبه مرخصی گرفتم ۵ شنبه هم که تعطیلم میشه ۱ هفته آخ جانننننننننننننننننننننننننن گل پسرم هم هین دو روز که تو خونه ام حسابی برا خودش عشق کرد و لگد زد و بازی کرد من هم که هی دارم پهن تر میشم دیگه نمیتونم از سرجام بلند شم خدایا به دادم برس شنبه رفته بودم سونو ولی دکتر نذاشت گلم و ببینم خیلی بد اخلاق بود زورکی حرف میزد ازش پرسیدم چند کیلوش گفت ۱۹۰۰ گفتم برای هفته ۳۱ ام کم نیست گفت نه رشد بچه اتون خوبه خوب بازهم خدا رو شکر که گلم خوبه مامانی من فقط سلامتی ات و میخوام عزیزم خلاصه امروز هم رفتم آزمایش دادم از این آزمایشها که صبح صبحانه نخورده میری خون میدی دوباره ۲ ساعت بعد هم صبحانه خورده باید بری آزمایش بدی تازه برگشتن هم نون تازه خریدم اومدم یه صبحانه دبش درست کردم و خوردم بعد هم بابایی رو بیدار کردم اونهم صبحانه خورد و رفت من هم یه نیم ساعت دیگه دوباره باید برم آزمایشگاه وای نمیدونید آدم مرخصی باشه چه حالی میده البته یکم حوصله ام سر میره ولی خوب خودم و سرگرم میکنم با کارهای خونه لباس میشورم پرده ها رو میشورم تازه هنوز تمیز کردن کل خونه مونده آشپزخونه و راه پله ها و کمد ها تمیز شده تا ۵ شنبه که دوباره خانمه بیاد تمام خونه رو تمیز کنه هرچند که من هم اصلاْ نمیشینم وای چشمتون روز بد نبینه روز جمعه آبادان یه طوفانی شد بیچاره بدبختهایی که خونه تکونی کرده بودند دوباره باید تمام خونه رو تمیز کنن خوبه من هنوز تمیز نکردم ولی خونه پر از خاک افتضاح شده اشکال نداره تا ۵ شنبه تحمل میکنم که حسابی دیگه تمیزش کنم . بابایی هم که اصلاْ نمیبینم از صبح که میره ساعت ۱۲:۳۰ یا ۱ شب میاد باز هم خوبه من میتونم بیدار بمونم چون ظهرش میخوابم که شب زود خوابم نبره خدایا خودت این شب عیدی دست همه رو بگیر کمک کن مشکلات همه حل بشه فروش مغازه ها خوب بشه بابایی که میگه امسال بازار افتضاح خدا به دادمون برسه خدایا توکلم به تو تو کمکمون کن . خدا رو شکر که شایان کوچولو هم به سلامتی به دنیا اومد  .خدایا کمک کن تمام نی نی ها صحیح و سالم به دنیا بیان به اون مامانهایی هم که نی نی ندارن نی نی های سالم بده .آمیننننننننننننننننننننننننن



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 8:38 روز سه شنبه 16 اسفند1384

تشکر از همه خاله ها و دوستانی که برای تخت وکمد من نظرشون و اعلام کردن دیشب مامانی ام رفت پیش باباجون بابایی ام که سفارش و بده باباجونم هم گفت من دیروز به کارگاه سفارش دادم براش بسازند حالا چه مدلی ؟ این مهمه بعد یه کاغذ برداشت و شروع کرد به نقاشی یه طرح جدید خیلی خوشکل که گفت میخوام رنگی اش هم کنم ولی مامانی گفت نه من رنگ چوب میخوام ولی باباجونم گفت نه رنگی بهتره. به این مدل بیشتر میاد اصلاْ به رنگ چوب نمیاد اگه رنگ چوب بخوای اونوقت باید ساده باشه و مطمئن باش قشنگ میشه تازه تمام وسایل خونه ات چوبی بزار این یه تنوع داشته باشه مامانی هم قبول کرد رنگ سورمه ای و لیمویی هم گفت بزنن ولی از نقاشی باباجونم خوشم اومد کارش عالیه خوب دیگه هنرمنده من هم بهش میرم حتماْ .تازه من اولین نوه اشونم حالاچقد لوسم میکن جانمی جاننننننننن تازه برای خانواده مامانی ام اولی اممممممممممم چه شود.

اه راستی پسر خاله پایبراه به دنیا اومد هورااااااااااااااااااااااااااااااااا خوشبحالش کاشکی منم زود بیام خسته شدم جام تنگ شده . مامانی شما ادامه بده!

پریروز وقتی که از سر کار رفتم خونه خیلی خسته بودم از قضا قرار بود همون موقع آشپزخانه را تمیز کنم البته کسی هم میومد کمکم خانومه اومد من گفتم آشپزخونه ام تمیزه کار زیادی نداره حتماْ زود تموم میشه ولی چشمتون روز بد نبینه تا ساعت ۱۰ شب این آشپزخونه فسقلی طول کشید من زیاد کار نمیکردم ولی همه اش سرپا بودم دیگه وقتی خانومه رفت تازه نشستم دیدم پاهام شبیه پای فیل شده وای خدا چکار کنم خیلی ورم کرده بودم هیچی یکم ماساژش دادم و گفتم خوب میشه یکم دراز کشیدم و استراحت کردم تا ساعت ۱۲:۳۰ ولی بابایی هنوز نیومده بود من هم از صبح ندیده بودمش گفتم برم روی تخت دراز بکشم که اگه اومد بیدار شم دراز کشیدن همانا و ساعت ۲ بیدارشدن همانا تازه بیدار شدم دیدم اه بابایی پیشم خوابیده خوب خیالم راحت شد ولی از پا درد دیگه تا صبح نخوابیدم  دیروز هم بازم پام هنوز همونطوری بود از سرکار که رفتم خونه سریع رفتم دکتر گفتم حتماْ فشارم بالاست خدا رو شکر نه بالا نبود ۱۲ بود خوب بود پاهام هم بخاطر ایستادن زیاد ورم کرده بود البته دکتر گفت وقتی روی صندلی هم میشینی باید یه چهار پایه بزاریزیر پات همون دیشب رفتم پیش پدر شوهرم هم برای تخت پسرم گفتم هم برای چهارپایه گفت باشه میدم کارگاه برات بسازن وقتی هم رفتم خونه دراز کشیدم پاهام و گذاشتم روی مبل دیگه یکم بهتر شدم امروز صبح هم که بیدار شدم خدا رو شکر یکم ورمش خوابیده بود وای خدا مادر شدن چقدر سخته الحق که میگن بهشت زیر پای مادران است الانه که من می فهمم مامانم چقد زجر و زحمت کشیده تا من به اینجا رسیدم مامان جون مرسی خیلی دوست دارم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 16:15 روز یکشنبه 14 اسفند1384

وای خدا به دادم برس خیلی خسته ام دیگه دارم از پا درمیام کشش ندارم واقعاْ کار کردن برای زنای باردار خیلی خسته مخصوصاْ حالا که هی دارم سنگین تر میشم همکارم هم مرخصی دیوونه شدم الان که دارم تایپ میکنم بقدری ضعف دارم که چشمام داره سیاهی میره هنوز هم خونه نرفتم این چند وقت هم از بس سرم شلوغ بوده نتونم آپ کنم تازه چند روز هم هست که اینترنتمون مشکل داره سرعتش خیلی پایین الان که خلوت تر شد یکم دوباره سرعت رفت بالا و من تونستم بیام تو نت.

کوچولوی مامان چطوره دوباره آخر هفته اهواز بودم برای قند عسلم خرید کردم مامانی آخه تو فسقلی چقد خرج داری مگه؟ دورت بگردم تمام وسایل کوچولو و ریز میزه هات و گرفتم مونده وسایل بزرگت و تخت و .... حالا به بابا جون بابایی تخت و کمدت و سفارش دادم ولی توی رنگش گیر کردم نمیدونم رنگ چوب بزنم یا رنگی اش کنم خاله ها کمک کنید چه رنگی کنم وسایل گلم و؟ البته تمام وسایل خونه ام هم سرویس خوابم و هم موبلهام و میز ناهار وری رنگ چوبه یعنی  وسایل پسرم هم همین رنگی بزنم براش نمیدونم گل مامان میترسم شما بیای و وسایلت هنوز آماده نباشه این روزا که من اصلاْ بابایی و نمیبینم شب عید و مغازه هم که اگه خدا بخواد بازار یکم داره تکون میخوره این بازاریها که فقط دلشون به شب عید خوش  وای خدا میخوام برم خونهههههههههههههههههههه ولی نمیشه  خیلی چیزها میخواستم بنویسم اما الان اصلاْ یادم نیست همه چی پریده به محض اینکه یادم بیاد میام دوباره مینویسم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 14:15 روز دوشنبه 8 اسفند1384

چهارشنبه هفته گذشته بابایی رفت تهران من هم که دلم گرفته بود مرخصی گرفتم رفتم اهواز خونه مامانم اینها اونجا هم که میرم اینقد بهم میرسن که قلنبه تر میشم. عصر هوس کیک قهوه کرده بوم به بابا جون گفتم کیک قهوه میخوام بیچاره اونهم داشت فوتبال نگاه میکرد بدو بدو لباس پوشید رفت برام خرید خیلی خوشمزه بود جای شما خالی تازه برام البالو خشکه هم خرید وای که من از بسکه خوردم ببخشید دل پیچه گرفتم خلاصه عصری با مامان جون رفتیم بازار برای شیطونکم بقیه وسایلش و خریدو لوازم بهداشتی و حوله و وسایل حموم و.... همه رو mother care گرفتم اين كوچولو هم كلي خرج گذاشته رو دست بابا جونش ها بعد كه خريد كردم بابايي از تهران زنگ زد گفت من الان نمايندگي mother care هستم چیزی میخوای من هم بهش گفتم همین الان از همین جا همه چی اش و گرفتم نمیدونم چی مونده تا بهت بگم؟ خلاصه پنجشنبه هم که خونه دوستم دعوت بودم جمعه هم برگشتم آبادان که شنبه برم سرکار بابایی هم هنوز نیومده یه چیزی که خیلی خوشحالم کرد اینه که شنبه رفتم دکتر و ۲ کیلو بیشتر اضافه نکرده بودم (هوراااااااااااا) آخه همیشه ۴ کیلو اضافه میکنم خیلی خیلی خوشحال شدم دکتر برام سونو سه بعدی نوشت ولی همه ترسوندنم میگن خطرناک ممکن به بچه آسیب برسه؟ راست میگن؟ من هم دو دل شدم تازه دکتر گفت اگه زایمان طبیعی بخوای من نمیتونم بیام بالای سرت وای من هم ترسیدم گفتم نه همون سزارین گفت اگه وضعیتت همینطوری نرمال باشه ۱۴ ادریبهشت پسرم و می بینم قربونت برم مامان کاشکی همینطوری نرمال بمونم تا  گلم بیشتر رشد کنه

بالاخره بابایی دیشب اومد یعنی ساعت ۶ بود که اومد من هم کلی خوشحال شدم و ماچش کردم بابایی هم تا من و دید گفت وای تو چرا اینقد تپل شدی نسبت به چند روز پیشوای من و بگی گفتم خوب چکار کنم الان تازه تپل تر هم میشم زود زود وزنم میره بالا خدایا یعنی میشه وزنم دوباره برگرده مثل اولش بشه من ۶۳ کیلو بودم الان ۸۲ کیلو ام فاجعه است ۱ ساعت پیش یکی از همکارام که ۲۰ روز پیش زایمان کرده بود اومده بود اینجا با یه نی نی کوچولوووووووووووووووو خیلی خوب بود خدا رو شکر گفت اصلاْ ترس نداره تازه دوباره مثل اولش شده بود فقط یه کوچولو شکمش هنوز مونده بود اصلاْ معلوم نبود خوشبحالش من هم کلی امیدوار شدم.

میخواستم فردا و پس فردا مرخصی بگیرم اما نشد وای خدا خسته شدم.وای راستی گل مامان بابایی برات یه جفت کفشک آورده مارک دار قربونت برم که از الان مارکدار میپوشی ننه جان





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 13:51 روز سه شنبه 2 اسفند1384

دیشب بالاخره بابایی نظرش و راجب اسم شما اعلام کرد گفت شاید اسمش و بزارم نیکان البته من هم با این اسم موافقم اسم قشنگی ولی باز هم معلوم نیست باید صبر کرد حالا باز هم خوبه این بابایی شما یه نظری داد دیگه داشتم ناامید میشدم خوب شما بیا تا اون موقع هم اسمت انتخاب شده گل قشنگ مامان. وای نمیدونی وقتی که تکون میخوری من چه ذوقی میکنم انگار که اولین بار تکون خوردی تازه میشینم نگات هم میکنم کاشکی زودتر آخر اسفند بشه برم سونوگرافی سه بعدی تا قشنگ قیافه نازت و ببینم البته همه میگن اینقد بچه زشته که آدم بدش میاد ولی من مطمئنم تو خیلی نازی . مامان قربونت بره ببین از وقتی اومدیم اینجا چه خاله های مهربون و خوبی پیدا کردی بعضی از خاله ها نی نی هم دارن بعد باهم دوست میشین. من که خیلی دوست دارم همه این خاله ها رو با نی نی هاشون و بدون نی نی هاشون (قابل توجه خاله هایی که نی نی ندارن) ببینیم مگه نه مامانی تو هم دوست داری؟

مامان جون ببین باباییم بابای خوبی شده با اینکه حرفهای منو نخوند الان چند شب که دیگه بازی نمیکنه شبها هم زودتر میاد خونه؟ نکنه شما باش دعوا کردید؟! نه شاید خودش حرفهای منو احساس کرده آره من یواشکی باهاش حرف زدم که خودش هم نفهمید منم. راستی مامانی این هفته میخوای بری پیش مامان جون اینها برای من خرید کنیییییی جانمی جانننننننننننننننن چیزهای خوشگل برام بخر باشه؟ آفرین مامان خوبم دلت واسه بابایی تنگ میشه آره میدونم آخه من هم دلم براش تنگ میشه خوب اون میخواد بره تهران خرید کنه نمیتونه ما دو تا رو ببره آخه من که دیگه گنده شدم اگه سوار هواپیما شدی میترسم و گریه میکنم و اینقد دست و پا میزنم تا زودی بیام بیرون تو هم که نمیخوای من الان بیام .میدونم شما مامان خوبی هستی و من و اذیت نمیکنی من هم قول میدم نی نی خوبی باشم .خوب مامانی من میخوام برم یکم بخوابم بقیه اش و خودت ادامه بده

الهی که من قربون پسر قشنگم برم باشه میرم برات لباسهای قشنگ میگیرم تازه میخوایم بریم پیش خاله ریحانه که همه اش قربون صدقه ات میره.

خدا کنه بابایی به سلامت بره و برگرده.براش دعا کن گل مادر





دسته بندی :