تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 16:17 روز شنبه 29 بهمن1384

امروز باید تا ساعت ۶ بمونم سر کار وای خداییش خیلی خسته ام الان تازه ساعت ۴:۱۰ است وای خدا به دادم برس دیگه مصیبتهام شروع شد تا آخر اسفند همین بساط و دارم حالا فکر کارهای خونه هم هستم باید برم غذا بپزم و ..........  هیچی بابا ولش کن هرچی بیشتربهش فکر کنم بدتر .خدا بزرگه کمکم میکنه .

آخر هفته میخواستم برم پیش مامانم اینها یکم بریم برای این فسقلی خرید کنیم ولی دیدم باباییش تنها میمونه گناه داشته بود برای همین نرفتم. بابایی ببین مامانی چقدر تو فکرت ولی تو قدرش و نمیدونی اینقد مامانیم و اذیت نکن به حرفهاش گوش بده ریخت و پاش نکن ظرفهات و خودت بشور نزار مامانی که از سرکار میاد و کلی هم خسته است تازه وایسه ظرف بشوره شبها زود بیا خونه آخه مامانی گناه داره تنهایی اونم دوست داره تو رو زیاد ببینه نه نیم ساعت در روز پس وقتی من اومدم هم میخوای اینقدر دیر بیای اونوقت من و که اصلاْ نمیبینی من خوابم دیگه.میدونم گرفتاری ولی آخه من و مامانی هم حق داریم مگه نه نی نی ها من درست میگم یا نه؟ تازه هم شبها که تازه یادت میفته بشینی گیم بازی منی آخه مگه شما نی نی هستی زشت بابایییییییییییی .مامانی بهت میگه اسم منو چی بذاریم میگی حالا بزار به دنیا بیاد آخه من هم آدمم دیگه من هم همین الان اسم میخوامممممممممممممممممممممممممممم حالا خوبه مامانی چند تا اسم برام انتخاب کرده همیشه هم با همون چند تا صدام میزنه میگه: اهورا بردیا کسری آخرش هم نفهمیدم کدومشون اسم منه باشه بابایی من برات دعا میکنم مشکلاتت زود حل بشه که شبها زود بیای خونه بابایی میبوسمتتتتتت بابایی  دوست دارممممممممممم





دسته بندی :




نویسنده : آرام ; ساعت 15:38 روز سه شنبه 25 بهمن1384

وای من هنوز نرسیدم برم برای بابایی کادو بگیرم خوب البته دیشب بابایی رفته بود شهرستان.اصلاْ خونه نبود.امشب میرم براش یه چیز خوشکل میخرم. خود بابایی که پریب برام کادو آورد اصلاْ فکرش و نمیکردم یادش باشه.۲ تا گلدان با جام نقره خیلی خیلی خوشکل .گذاشتمش توی دکور پیش بقیه سرویسهای نقره ام .خوب این بلاگفا هم که از صبح تا حالا مشکل داشت تازه الان درست شد.الان هم من کم کم دارم آماده میشم که برم خونه. خیلی خسته ام.امروز هم خیلی کار دارم.باید برم همه اش و انجام بدم.

دیگه آخر سال همه دارن میرن از مرخصی هاشون که مونده استفاده کنن. بیچاره آقای همکار که فکر کنم ۲۰ رووز مرخصی داره ولی میگه بخاطر شما نمیرم .چون ما دو نفر بیشتر نیستیم اگه اون نباشه من پدرم در میاد. حالا قرار ۱ هفته بره. خدا خیرش بده اینشالله که یه زن خوب نصبیش بشه.تازه امروز برامون شیرینی آورده بود یه جعبه شیرینی دانمارکی ( ببخشید گل محمدی) واسه خودم بخاطر اینکه یه ماشین خریده.خوب مبارکش باشه.

گل پسر قند عسل مامان چطوره؟ حالش خوبه ؟ دیشب که بابایی ات نبود خیلی بی تابی میکردی ها هی خودت و اینور اونور میزدی خوب منم که خوابم نبرد شبهایی که بابایی نیست اصلاْ خوابم نمیبره حالا خوبه که تنها نبودیم باباجونم پیشمون بود. تازه هفته دیگه هم بابایی ۵ روز میخواد بره تهران برای مغازه خرید کنهههههههههه وای من چکار کنم .اینشاالله که بره و به سلامتی برگرده. تو هم براش دعا کن که کارها و مشکلاتش حل بشه.





دسته بندی :




نویسنده : آرام ; ساعت 14:48 روز یکشنبه 23 بهمن1384

خيلي سخت كه آدم بعد از چند روز تعطيلي بياد سركار. خوب من هم كه اين چند روز حسابي سرم شلوغ بود. سه شنبه شب كه مامانم اينها اومدند.چهارشنبه هم خاله ام به بچه هاش اومدن .البته اين چند روز همه اش توي مراسم و حسينيه مون بوديم آخه ما هم حسينيه و مراسم و ... داريم. تا روز ۵ شنبه شب كه ديگه همه اومدن خونمون مامان بزرگم هم اومد. جمعه هم خونمون بودن. عصرش ديگه همه رفتند ولي من خيلي دلم گرفته بود.كلي هم گريه كردم.تا اينكه بابايي اومد گفت بيا بريم بيرون شام بخوريم. من هم كلي ذوق كردم ولي اي كاش نميرفتيم.شام رفتيم كنتاكي خورديم.من سالاد هم خوردم ولي احساس كردم سالادش مزه ترشي ميده گفتم شايد مزه دهنم ترش خلاصه ساعت ۱۱ اومديم خونه و ميوه و ... خورديم تا ساعت ۲ كه خوابيديم واي چشمتون روز بد نبينه از ساعت ۳ شب من كه ديگه خواب نداشتم همه اش حالم بهم ميخورد تا صبح همه رو اووردم بالا( باعرض معذرت) ديگه حالم بد شده بود سر درد داشتم و حالت تهوع و دل پيچه و.... تا اينكه ساعت  ۱۲ ظهر مامان جون بابايي اومد بهم گفت خاك شير بخور حالت خوب ميشه من هم خوردم ولي دوباره حالم بد شد تا عصر هي گفتم الان خوب ميشم الان خوب ميشم ولي انگار نه انگار تا اينكه بابايي بردم دكتر.پسركم هم تكونهاش كم شده بود گفتم حتماً اون هم مسموم شده آخي ماماني دورت بگردم.دكتر گفت بله شما مسموم شديد آمپول و قرص و دارو و.... تا اينكه ساغت ۱۰ شب يكم حالم بهتر شد بلند شدم و كارهام و انجام دادم تازه دكتر امروز هم برام استراحت نوشت ولي چون توي خونه بمونم حوصله ام سر ميره اومدم سركار ولي خوب خدا رو شكر الان خيلي بهترم .

نتيجه گيري: ديگه هيچ وقت غذاي بيرون نميخورمممممممممممممممممممم

گل مامان ببخشيد الهي بميرم تو هم حالت بد شده بود .قول ميدم ديگه تكرار نشه باشه ماماني

تازه ديشب بابايي گفت اگه حالت خوب بود ميرفتيم بيرون ولي ديگه هيچ وقت بيرون غذا نميخوريم. آخه رستورانش هم خوب بود.نميدونم چرا شانس من اينطوري شد.خوب اين ميشه يك تجربه

 





دسته بندی :




نویسنده : آرام ; ساعت 14:46 روز دوشنبه 17 بهمن1384

وای من از اول ماه محرم تا حالا هوس غذای نذری کردم مخصوصاْ قیمه پلو . امسال هم از شانسم هنوز هیچکی غذای نذری نیاورده .امروز از صبح دلم قیمه نذری می خواست ساعت ۱۲ بود که مادر شوهر عزیزم زنگ زد که دخی جان (منو به اسم دخی یعنی دختر صدا میزنه آخه خودش دختر نداره یعنی من اصلاْ خواهر شوهر ندارم)در ضمن بگم که این مادر شوهر من واقعاْ زن خوبیه مثل مامانم میمونه اصلاْ ما باهم دوست هستیم کسی فکر نمیکنه که مادر شوهر و عروس باشیم. اینشالله خدا سلامتی بهش بده. خلاصه داشتم میگفتم که آره گفت دخی جان برات نذری خورشت قیمه گرفتم میخوای برات بیارم سرکار وای من دلم ضعف رفت اصلاٌ فکر نمیکردم اینقد زود همون چیزی که میخوام به دست بیاورم من هم گفتم نه مامان جان عصری میرم خونه بعد میام ازتون میگیرم. اون هم گفت تا اومدی خونه من برات میارم. دستش درد نکنه .حالا هم منتظرم زودی برم خونه قیمه بخورم.

یه سوال داشتم از مامانها: می خواستم کمکم کنید که زایمان طبیعی بهتره یا سزارین. دالایلش هم بگید آخه من از طبیعی میترسم. چه مدت بعد از سزارین میشه ورزش کرد؟ شکم آدم میمونه یامیره؟ خلاصه هر راهنمایی که می تونید به من بکنید.  ممنون میشم از همتون.خیلی نگرانم

حال گلک مامان چطوره ؟ آخی بمیرم برات جات تنگ شده میخوای بیای بیرون هی مامان و لگد میزنی؟

گل مامان الان که وقتش نیست عزیزم میدونم بزرگ شدی ولی خوب برای این دنیا هنوز کوچیکی گلکم. ۲ ماه دیگه هم تحمل کن اینشالله به سلامتی بیای بیرون. قربونت برم که وقتی باهات حرف میزنم هی وول میخوری میخوای خودت و برای مامان لوس کنی. دیشب با بابایی نشسته بودیم شکمم و نگاه میکردیم تا وقتی تکون میخوری ببینیمت اینقد با مزه بود انگار داشتی فوتبال بازی میکردی. مامانی دورت بگرده. راستی امروز مامان بزرگ مامانی نون و پنیر و خیار و سبزی نذری داره اینقد خوشمزه است که نگو. خدا کنه گیر من هم بیاد تا شب که من برم فکر کنم تموم شده. حالا دیگه شانس شماست. ببینیم چی میشه.

امروز خاله مانا برام پیغام گذاشته بود شما که خاله رو نمیشناسی ما باهم همدوره دانشگاه بودیم با خاله آتوسا که آتوسا الان کاناداست خیلی هم دلم براش تنگ شده ولی مانا نزدیکه اما از عروسیم تا حالا ندیدمش .خوب اونم گرفتاره عقد کرده داره کارهای عروسیش و انجام میده فکر کنم عروسیش هم با بدنیا اومدن شما باشه نمیدونم میتونم برم یا نه؟ خدا کنه خوشبخت بشن. من هم کلی ذوق کردم پیغامش  خوندم.مانا جون مرسی عزیزم

 





دسته بندی :




نویسنده : آرام ; ساعت 15:34 روز یکشنبه 16 بهمن1384

امروز خدا رو شکر از دیروز بهترم دیروز فشارم شده بود ۱۳ نمیدونم چرا با اینکه برنج و نمک هم نمیخورم .حالا دیگه باید بیشتر مراعات کنم. این گل پسر مامان هم که هی اینور اونور می پره نمیدونم چی میخواد قربونش برم. وای هی دارم سنگین تر میشم الان دیگه دارم وارد ۷ ماه میشم خدا خودت کمک کن. دیروز که خیلی خسته شدم وقتی رفتم خونه اول رفتم دکتر برگشتنی سر راه هم یکم خرید کردم گریپ فروت گرفتم که فشارم و بیاره پایین بعد اومدم خونه برا بابایی چای درست کردم با کیک که خورد و رفت سر کار دیگه من هم تو آشپزخانه با این شکمم در حال ظرف شستن و غذا درست کردن بودم که دوستم آزاده اومد پیشم یه دستم به کارهام بود و یکم هم پیشش می نشستم بعد که کارها ی آشپزخونه تموم شد شروع کردم به لباس اتو کردن و حمام کردن و موهام و خشک کردم تا آزاده رفت دیگه وقتی میخواستم استراحت کنم دیدم ساعت ۱۱ است و من هم دیگه نانداشتم یکم دراز کشیدم که بابایی ساعت ۱۱:۱۵ اومد دوباره بلند شدم براش شام گذاشتم و ظرفها رو شستم و .......... واقعاْ خسته بودم وقتی بابایی بام حرف میزد نمیتونستم چشمام و باز کنم ساعت ۱۲:۳۰ رفتم خوابیدم. صبح هم طبق معمول دیر بیدار شدم و تندتند اومدم سرکار کاشکی زود ۳ شنبه بشه من چند روز تعطیلی رو استراحت کنم. البته فکر کنم مهمون میخواد برام بیاد.

خدایا کمک کن این دوران به سلامتی تموم بشه گل مامانی هم سالم به دنیا بیاد. تازه دیشب بابایی داشت میگفت من ۳ تا نی نی دیگه هم میخوامممممممممم وای خدا به داد من برسه. مامانی دیشب دوباره سر اسم شما با بابایی بحث میکردیم ولی بازهم به نتیجه نرسیدیم نمیدونم کی قرار شما با اسم بشی عزیزم.





دسته بندی :




نویسنده : آرام ; ساعت 15:29 روز شنبه 15 بهمن1384

وای خدا کمکم کن امروز حالم اصلاْ خوب نیست پاهام ورم کرده صبح که می خواستم بیام سرکار کفشهام برام تنگ شده بود انگشتهام درد میکنه دکتر گفت هروقت اینطوری شدی برو فشارت و بگیر اگه بالا بود بیا پیشم اینجا که کسی نبود فشارم و بگیره دیگه حالا میمونم تا تعطیل بشم یکراست میرم دکتر فشارم و بگیرن خدایا کاشکی فشارم زیاد بالا نباشه! خودت کمکم کن.

پسر مامانی حالت خوبه عزیزم .الهی که مامان فدات بشه. این هفته هم که رفتیم خونه مامان بزرگ حسابی بهت رسیدن. راستی این هفته اولین وسایل سیسمونی رو برای پسرکم گرفتم وای خدا اینقد لباسهای کوچولوی نازی اند که من هی نگاشون میکردم و ذوق میکردم .حالا هر هفته که میرم خونه مامانم اینها باهم میریم کم کم وسایلهاتو بگیریم یکسری از لباسهای سیسمونی ات آماده شده مامانی میدونی چه رنگیه زرد و نارنجی تازه پشت و جلوی لباسهای کوچولوت عکس خرس پوه .اینقد ناز و کوچولو یه کلاه خوشگل نارنجی با یه لباس خوشگل هم برات گرفتم مامان جون و بابا جون و خاله ریحانه کلی ذوق کردن ولی ندادن من بیارمشون خونه قرار همه وسایلت و باهم بیارم خونه .بابایی هم هنوز ندیدتشون که ذوق کنه.تازه این هفته هم بابا جون بابایی قرار که سرویس تخت و کمد بچه جدید بیاره باهم میریم توی مغازه اش نگاه میکنیم اگه دوست داشتی به باباجون خودم میگم برات بگیرتشون .اصلاْ شاید هم باباجون بابایی کادو بهت دادشون.

این هفته میخواستم یه کار دیگه سوپرایزی انجام بدم برات اما نشد .رفتم با بابا جون خودم ماشین ثبت نام کنم که وقتی پسرکم میاد دیگه راحت باشه باهم بریم گردش و ددر اما متاسفانه مدارکم کامل نبود حالا دوباره قبل از تعطیلات آخر هفته مدارکم و کامل میکنم میرم ثبت نام میکنم .دعا کن ماشین و زود بهمون بدن تا قبل از عید.اینشاالله .ببینم شانس پسر گلم خوبه یا نه؟

وای خیلی انگشتهام درد میکنه نمیدونم چکار کنم کاشکی زود ساعت ۴ بشه من زودی برم دکتر.





دسته بندی :




نویسنده : آرام ; ساعت 14:14 روز چهارشنبه 12 بهمن1384

سلام به همگی

خیلی خوشحالم که دوستهای خوبی پیدا کردم. وقتی نظرهای دوستان و میخونم تمام خستگیها از تنم در میره. امروز دیر اومدم سرکار ساعت ۸:۱۰ رسیدم وای وای آخه خوابم برده بود از بسکه این هفته کمبود خواب داشتم اصلاْ یه شب درست نخوابیدم. نه گل مامان ناراحت نشو تقصیر شما نبود تقصیر بابایی که شبها دیر میاد خونه من هم مجبورم منتظرش بشینم تابیاد آخه ما که از صبح تا شب همدیگه رو نمی بینیم. حالا خدا رو شکر که من ۵ شنبه ها و جمعه ها تعطیلم . حالا برعکس ۵شنبه ها سر بابایی خیلی شلوغ. اشکال نداره دیگه زندگی سخت همه همین وضعیت و دارن. حالا نمیدونم وقتی تو اومدی من چکار کنم وای وای وای .بازهم خوبه مامان جون بابایی اینجاست میتونم بزارمت پیش اون. اما کاشکی مامان جون من هم اینجا بود دیگه خودم هم میرفتم اونجا می موندم .راستی امروز عصر میخوام برم اهواز خونه مامان جون اینها آخه ما آبادانیم. فاصله اش ۱ ساعت حدود ۱ ماه که نتونستم برم .خوب عزیزم بخاط تو بود دیگه نمیخواستم زیاد اذیت بشی. ولی آخه دلم هم نمیاد بابایی رو زیاد تنها بذلرم.گناه داره ۵ شنبه عصر برمیگردیم. الهی که من فدات بشم.

راستی مامانها تو رو خدا کمکم کنید. خیلی دارم چاق میشم با اینکه برنج هفته ای ۱ بار میخورم و شبها هم شاه ساده و حااضری مثل سالاد و میوه و شیر و... میخورم ولی تا حالا ۱۲ کیلو در عرض ۶ ماه اضافه وزن پیدا کردم .چکار کنم میترسم بعداْ بر نگرده سرجاش. بعد از زایمان میتونم دوباره مثل اولم بشم؟ چقد زمان میبره؟ بهم بگید چکار کنم. دارم غصه میخورم.





دسته بندی :




نویسنده : آرام ; ساعت 14:23 روز سه شنبه 11 بهمن1384

سلام به همگی

من آرام هستم و ۲۷ سالم ۱ سال و ۲ ماه است که ازدواج کردم و الان ۲۳ هفتگی بارداری ام و میگذرونم.  لیسانس کامپیوتر دارم و مسئول سایت یک دانشگاه هستم.

پسر مامان دیروز چت شده بود همه اش شلنگ و تخته مینداختی من هم رفتم دکتر. خدا رو شکر خانم دكتر گفت همه چی ات خوبه فکر کنم دیروز چون مامان تا ساعت ۵ سرکار بودخسته شده بودی. نه؟  خوب دیگه مامانی من که نمیتونم توی خونه بمونم حوصله ام سر میره اشکال نداره من کارم و دوست دارم تازه یه همکار خوب دارم که نمیذاره به من زیاد سخت بگذره همه کارها رو خودش انجام میده. مامانی براش دعا کن یه زن خوب و یه بچه ناز مثل تو گیرش بیاد. حالا که قرار دعا کنی برای من و بابایی هم دعا کن بابایی خیلی گرفتار شده. تو با اون دل پاک و کوچولوت براش دعا کن تا مشکلاتش حل بشه. راستی پسر مامان چرا هر وقت بابایی دستشو میذاره رو شکمم تا تکونهات و حس کنه تو باش لج میکنی و تکون نمیخوری. چرا مامانی؟ خیلی هم شکمو شدی ها مامان و حسابی تپل مپل کردی نه به اون ماههای اول که اینقد حالم و بد کرده بودي که وزن کم میکردم نه به حالا که تند تند دارم چاق میشم. اشکال نداره گلم فقط تو سالم باشی من دوباره لاغر میشم.

نمیدونم چرا از صبح تا حالا تلفن بابایی و نمیتونم بگیرم همه اش میگه در دسترس نیست و یا شماره وجود نداره باش کار دارم. این خطهای تلفن هم همه اش مزخرف بعد تازه موبایل جدید هم ثبت نام میکنن با این خطها.

خوب من امروز از همه چی قر و قاطی نوشتم. چکار کنم روز اولم هل کردم . نميدوني چقد خسته ام حالاتازه بايد يرم خونه براي بابايي غذا درست كنم. چون مامان بزرگ هم رفته مسافرت بايد براي باباجون رضا كه باباي بابايي ميشه هم غذا ببرم بعدش بايد برم پيش عمه خودم. قربونت برم تو كه عمه نداري فقط ۲ تا عمو داري و ۲ تا خاله و يه دايي داري كه خاله ريحانه خيلي دوست داره همه اش مياد ماچت ميكنه ولي خاله سارا زياد ابراز احساسات نميكنه تازه مامان جون سهيلا كه مامان من ميشه هم خيلي قربون صدقه ات ميره. الهي كه مامان دورت بگرده كي مياي دلم برات تنگ شده.

امروز برم خونه به بابايي بگم برات يه وبلاگ ساختم.

خوب ديگه براي امروز بسه الان برم نماز بخونم و كارهاي ديگه ام و انجام بدم . باشه عزيز مامان





دسته بندی :