تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 12:0 روز چهارشنبه 6 خرداد1388

جاتون خالي شيراز خيلي خوش گذشت هر شب پسرك را به پارك ميبردم اصلا من بيشتر به خاطر نيكان رفته بودم سفر و حسابي هم بهش خوش گذشت خدا رو شكر اين سري با اينكه بابا پيمان نبود زياد اذيتم نكرد بخاطر اينكه خاله ام خيلي كمكم كرد نيكان هم خيلي باهاش جور شده بود و من با خيال راحت ميرفتم واسه خودم خريد 

خيلي خوب بود جاي همگي خالي

هر وقت اهواز هم ميريم من دقيقا يك شب و كتمل در اختيار پسرم هستم هرجا كه بخواد ميبرمش پارك گردش شام ميريم بيرون دوتايي بستني ميخوريم خلاصه من دربست در خدمتشم 

دو سه هفته پيش دوتايي داشتيم ميرفتيم اهواز قندعسلي يهويي توي ماشين دست انداخت گردنم و گفت ماماني تو خيلي خوبي من خيلي دوست دارم مرسي كه من و ميبري بيرون ميبري پارك ميبري اهواز ميگردوني واييييييييييييي خدا بچه ام چقدر قشنگ احساساتش و بهم نشون ميده حالا توي جاده مگه من و ول ميكرد همه اش اويزونم بود و تشكر ميكرد و ما*چم ميكرد ديگه اخرش گفتم مامان اينجا خطرناك بسه ديگه يه وقت تصادف ميكنيم ها تا ديگه دست از سرم برداشت اما كلا خيلي بچه مهربون و قدرشناسي خدايا شكرت

اخرين سري كه باهم رفتيم اهواز وقتي رفتيم پارك سوار اين بازيها كه شد شايد 4 دور با يه وسيله بازي ميكرد مثلا توي هر دور بايد سوار يه حيوون ميشد نگاه كنيد.

سري اول

سري دوم داره اشاره ميكنه كه سري بعد بايد سوار اون يكي بشم

و اين يكي هم بعدي

تمام زندگي مني

عاشقتم

شاهكار هنري اقا نيكان

وقتي ميريم مغازه بابام به همه چي دست ميزنه و همه چي و امتحان ميكنه اين هم نمونه اش

خيلي چيزها دوست دارم نبويسم اما وقتم كمه همه تون و دوست دارم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 11:33 روز یکشنبه 13 اردیبهشت1388

من اومدم شرمنده دیر شد اخه کلی کار دارم الان هم تند تند عکسها رو اپلود کردم

تولد خیلییییییییییییییی خوش گذشت و به خوبی برگزار شد بابام سنگ تموم گذاشت تازه ۱۰۰ تومان هم کادو داد خدا رو شکر ۴۵۰ تومان هم کادو گیرش اومد یه موتور و ماشین و عروسک و خمیر و... هم گیرش اومد که البته با همینها هم خوشحال شد من هم علاوه بر ۵۰ تومان کادو که بهش دادم چون عاشق لباس اسپایدر من بود یه لباس هم براش گرفتم هرچند که این اقا نیکان هرکی اومد کادو رو گذاشت اصلا اجازه نداد و همون اول تولد تمام کادو ها رو باز کرد و کلی هم از این دو سه تا اسباب باز ی خوشحال شد اما من از اون کادو پولها خوشحال شدم یه وقت فکر نکنید من کادوها رو واسه خودم برمیدارم ها نه به خدا حتی ۱۰۰۰ تومان هم دست نمیزنم همه مستقیم میرند توی حساب خود اقا نیکان پس انداز مسکن جوانان همون موقع که بدنیا اومد براش باز کردم و خودم هم هرچی پول دستم میاد میریزم به حسابش الان بچه ام حسابش از من بیشتر خوب دیگه اینها هم اینده میخوان الان وضع مم*ل*کت قاطی دیگه چهی برسه به دوره این بچه ها

خلاصه جای همه خالی بود خیلی خوب بود و خوش گذشت الان چندتا عکس میذارم

اصلا نذاشت یه عکس تکی قشنگ ازش بگیرم

این اول جشن داشت به همه چی ناخنک میزد

چون اجازه بهش نمیدادم کادو ها رو باز کنه این شکلی مشد هرچند که چند ثانیه بعدش بازشون میکرد

اقا سفارش داده بودند کیکیشون اسپایدر من باشه که دستورشون هم اطاعت شد خدائیش هم خوشمزه بود هم خوشگل

قربون این قیافه ذوق زده ات برم من

ولی از وقتی کیک و اوردم خونه این بچه توی یخچال بود هم ناخنک زد تا وقتی اوردمش و فوتش کرد جای انگشتهاش و ببینید

میخورد و میگفت به به مامان چقدر خوشمزه است

و این هم یک عکس اسپیشال است

http://pic40.picturetrail.com/VOL395/10097059/21977001/363207488.jpg

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 9:13 روز دوشنبه 7 اردیبهشت1388

سلام نيكان قشنگمممممممممم سلام زندگي من امروز 7 ارديبهشت سه ورز ديگه تا روز تولدت مونده روزي كه قشنگنترينننننننننن روز زندگي من بود شبش تا صبح خوابم نبرد ساعت 8 و نيم رفتم توي اتاق عمل ساعت 8 و 3ي و هفت دقيقه تو به دنيا اومدي وقتي برگشتم تو بخش همه بالاي سرم بودند و بعد از يكساعت قند عسلم و ديدم اصلا نميدونستم چكار كنم يه حس خفته اي در درونم بيدار شده بود يه حس زيبا و قشنگ خدا جونم هيچوقت اون لحظه اولين ديدارم يادم نميره خدايا ممنونم كه مادر شدن و به من ارزاني داشتييييييييييييييييييييي روز 10 ارديبهشت خدا يه پسر 3 كيلو و 250 گرمي با قد 49 سانتي را به من ارزاني داشت . خدا جونم شكرت

و 3 روز ديگر اين هديه زيباي خداوند 3 سالگيش را به پايان ميرساند و من مادري مغرورررررررر كه لياقت مادر شدن را دارم.

5 شنبه جشن تولدش و اهواز ميگيرم خونه بابام اينها البته به خرج خود بابام يه جشن خوشگل و دوست داشتني بعد از تولد با عكس ميام





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 12:53 روز یکشنبه 23 فروردین1388

سلام سلاممممممممم از پارسال تا حال هیچی ننوشتم اخه اینقدر کارهای این پسرک بامزه شده و حرفهای گنده گنده میزنه که اصلا نمیدونم باید از کجا بنویسم

نیکان قشنگم امیدورام سال جدید برات پر از سلامتی و شادی باشه و دیگه اتفاقی برات نیفته هنوز که هنوزه من نگران دستشم همه اش میترسم دوباره ضربه بخوره خدای نکرده و یه چیزییش بشه اردیبهشت ما ۳ سالگی پسرم تموم میشه خدا جونم چقدر همه چی زود گذشت همین سه سال پیش بود که توی فروردین ماه پام شکست و من ۸ ماهه باردار بودم با این وزن سنگین و شکمم با پایگچ گرفته میومدم سرکار چقدر سختی کشیدم ولی خدا رو شکر همه سختیها تموم شد و یه دسته گل قشنگ دارم که روز به روز به من انرژی و امید به زندگی میده

از کارهاش بگم که به نظرم یکمی داره لوس میشه هر وقت که میریم بیرون هرچی که میبینه میخواددددددد حتی اگه داشته باشه بخدا چیزی نمونده من واسش نخریده باشم از دوچرخه بگیر که دوتا داره خونه خودمون و خونه مامان جونش که میره ماشین شارژی بزرگُُ- از این اسبها که نمیدونم اسمش چیه سوارش میشه تکون میخوره اسکیت..... حتی امسال از بسکه گفت اسکوتر میخوام مثلا میخواستم واسش نگیرم گفتم خطرناک میفته کادوی عیدش همسایه پایینیمون که باهم دوستیم واسش اسکوتر گرفت بخدا توی اتاقش دیگه جایی واسه اسباب ازی نمونده باید یکبار عکسش و بذارم تا ببینید من چی میکشم از بسکه هی دارم جمع میکنم چقدر از اسباب بازیهاش هم هنوز باز نشده قایم کردم از هرکدوم چندتا داره کادوی عیدش هم باباش یه میز کار ابزار براش خرید اینقده بامزه تمام ابزار و داره اما پلاستیکی جالب اینه که با اره اش پایین در حمام هم اره کردهههههههههه یه تکه کامل ازش بریده باورتون میشه یادم رفت عکس بگیرم ازش اما حتما عکسش و میذارم خلاصه با این اوصاف اما هر روز یه چیز جدید میخواد الان لباس پلیس میخواد اخه من از کجا لباس پلیسی براش پیدا کنم

من هم الان یه مدت دیگه با نیکان بیرون نمیرم یعنی بازار نمیرم ها اما گردش میریم دوتایی باهم هفته ای دو سه شب شام میریم بیرون بچه ام عاشق ساندویچ و پیتزا و جگر حالا از همه جا هم نمیخوره مثلا جیگری عمو بهمن باید بریم یا همبر علی اقا یا پیتزا عمو فرامرز همه هم به اسم خودشون میشناسه دوستهای باباشند

من و پسرم باهمدیگه کلی بهمون خوش میگذره یه تنوعی هم هست اخه اینجا که جای تفریح نداره اما من که لذت میبرم اینقدر دلم میخواست نیکان زود بزرگ بشه که باهم بریم بیرون و اون بگه که شام چی میخواد و کجا بریم بخدا خیلی شیرین پیمان که کار داره پس ما مجبوریم دوتایی باهم بریم

الهی قربونش برم پسرم واسه خودش اقا شده تازه واسه لباس من هم نظر میده که چی بپوشم و نظرش هم محترم

خیلی حرفها هست که ایشالله توی پستهای بعدی مینویسم چند روز پیش کیک درست کردم بهش گفتم بیا کیک بخور گفت نه مامان من کیک نمیخورم چاق میشم از بسکه من هی میگم چاق میشم چاق میشم بچه ام هم یاد گرفته عاشق ماکارونی یعنی من هفته ای هفت روز باید ماکارونی درست کنم

چندتا عکس میذارم فعلا تا بعد

نیکان و پانیز دختر یکی از همکارهام که اون هم اردیبهشت ۸۵ به دنیا اومده نیکان یه علاقه خاصی به دخترها داره از حالا باید حواسم و بهش جمع کنم

نیکان و باران خانم دختر همسایه و دوست عزیزمون چشماش و نگاه کنید چقدر خوشحال که جفت باران نشسته

نیکان و ارتا دختر دختر عمه ام چند شب پیش رفته بودیم تولد پسر عمه ام و خانمش که میشه دختر عموم یه جشن تیپ جوون و باحال نیکان هم هی میرفت سراغ ارتا و ماچش میکرد و بغلش میکرد بچه ام عاشق پارتی تا ۳ صبح پا به پای همه بیدار بود قربونش برم و همه اش هم وسط داشت میرقصید اگه من هم مینشتم میگفت مامان بلند شو ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت

نیکان در روز ۱۳ به در که بازهم خیلی خوش گذشت

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 10:7 روز دوشنبه 19 اسفند1387

هوراااااااااااااا گچ دست اقا نیکان مخملی گل پسر قند عسل و بالاخره دیروز باز کردم الهی بمیرم دست بچه ام جوش ریز ریز زده بود ولی یه حمام مشتی دادمش که رنگ و روش دراومد الان یک هفته است که سرمای بدی خورده و سرفه های شدیدی هم میکنه تب هم داشت اما خدا رو شکر از دیروز یکم بهتر بود بالاخره بعد از چند روز شب تا صبح خوابید من هم یکمی راحت خوابیدم از بسکه شبها بی تابی میکرد و بینی اش کیپ شده بود همه اش دیر میرسیدم سرکار خدایا قربون مهربونیهات خدای مهربون یه دنیا ممنونم که مواطب فرشته های کوچولو هستی الان که دست نیکان و باز کردم هنوز یه جورایی فکر میکنه دستش تو گچه دستش و به همون حالت میگیره بیشتر کارهاش و عادت کرده با دست چپ انجام میده اما وقتی حواسش نباشه دیدم با همون دست راستش هم کار میکنه باید حواسش و پرت کنم که دوباره با دستش کار کنه اما خیلی باید بیشتر مراقبش باشم اگه خدای نکرده دستش دوباره ضربه بخوره خیلی خطرناکه

نیکان اینقده مهربونه همیشه میاد دست من و میبو*سه یا پام و میبوس*ه وای خدا بهش میگم مامان این کار و نکن قربونت برم اما اون بیشتر تکرار میکنه

هرجا باشه و بخواد چیزی بخوره میگه واسه مامانم هم برمیدارم پریشب که برمش دکتر مامان جونش بهش گفت نیکان بیا تو بغل من بشین به یه حالتی خودش و چسبونر به من و گفت نه میخوام تو بغل مامانم باشم و دستش و دور گردنم حلقه کرد وابستگیش به من خیلی داره زیاد میشه از یه طرف لذت میبرم اما از طرف دیگه نه سال دیگه اگه خدا بخواد میخوام بزارمش مهد کودک نمیدونم میمونه یا نه؟

 





دسته بندی :

لینک مطلب