تبليغاتX
نیکان و شیطونیهاش

نیکان و شیطونیهاش




نیکان تمام عشق و زندگی من



نویسنده : آرام ; ساعت 9:4 روز سه شنبه 3 آذر1388

خوب پسرک قشنگ سه سال و ۷ ماهه من خیلی اقا شده بعضی از کلمات و مثل ش چ س رو همه س تلفظ میکرد اما الان با یه زوری داره کلمات و درست تلفظ میکنه وقتی میخواد ش رو بگه چندبار اون کلمه رو تکرار میکنه تا تلفظ ش درست بشه وای اینقد بامزه من هم خندم میگیره تا حالا هیچ وقت هم بهش نگفته بودم چرا این کلمه رو اشتباه میگی درست تلفظ کن و از این حرفها خودش خود بخود اینطوری شده

یه مدت به کامپیوتر اعتیاد پیدا کرده بود خدا رو شکر ویندوزش پرید من هم تا یکهفته درستش نکردم بچه ام عین این معتادها که مواد بهشون نرسیده هی دور و بر این کامپیوتر میچرخید و اصلا کلافه شده بود بعد از یک هفته درستش کردم الان یکمی بهتر شده واسش دیگه وقت گذاشتم تا یه ساعتی میتونه بازی کنه وقتی بهش میگم خاموشش کن خاموشش میکنه جالبه که من بعضی از بازیها رو براش نصب نمیکنم خودش میره نصبشون میکنه  جل الخالق بچه های امروزی چه کارها میکنن بعد هم میاد میگه مامان بیا ببین خودم نصبش کردم یا مثلا یه سی دی که میبینه میگه این و واسم رایت میکنی نمیدونم این اصطلاحا رو از کجا یاد گرفته البته از یه مامان مهندس یه همچین پسری هم بعید نیست

من و با بتمن و اسپایدرمن و زورو کشته دیگه چیزی از اینها نمونده که من واسش نگرفته باشم فقط لباس زورو مونده که هنوز گیرم نیومده چند شب پیشها میگفت مامان من و ببر کلاس کاراته تا یاد بگیرم بعد برم مدرسه با پا بزنم به صندلیها بیفته

از بسکه از این فیلمها و کارتونها میبینه کارهاش خشن شده البته من هم سی دیهای خشنش و جمع کردم

جمعه ظهر و جمعه شب ناهار و شام رفتیم بیرون کلی خوش گذشت شبش خیلی سرد بود ما پتو پیچیدیم دور خودمون دور منقل نشستیم و بساط جوجه و اینها خیلی خوش گذشت این اقا نیکان هم پتو پیچیده دور خودش

جدیدا خیلی سخت میتونم ازش عکس بگیرم خیلی ادا و اطوار درمیاره باید چندتا بگیرم تا یکیش خوب بشه نمونه اش اینه

وقتی میریم بیرون محال بدون سی دی برگرده خونه نمیدونم چکارش کنم؟

خوب ایشالله بعد از سفر با عکسهای جدید برمیگردیم میخوایم بریم اصفهان و یزد که من بقیه کارهای ثبت نام دانشگام و انجام بدم

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 9:34 روز سه شنبه 12 آبان1388

وای خیلی مامان تنبلی شدم پسر گلم من و ببخش چکار کنم اینقده سرم شلوغ که نمیرسم وبلاگت و اپ کنم اما در عوض امروز با کلی عکس اومدم

نیکان الان ۳ سال و نیمش میخواستم امسال بفرستمش مهد شهریور هم یه دو هفته ای تفریحی رفت اولش یکم بیتابی کرد اما بعدش خوب شد خیلی هم خوب داشت جواب میداد مربیهاش دوستش داشتند خودش هم بچه ها رو دوست داشت اما از ترس این انفولانزا و ویروس و کوفت و زهرمار که جدیدا زیاد شیوع پیدا کرده نذاشتمش دیگه بره مامان بزرگش هم گفت بیارش امسال هم من خودم نگهش میدارم نمیخواد بچه ام بره مهد هرچند من دوست دارم بره تا چیز یاد بگیره خیلی هم به شعر و نقاشی علاقه داره اما وقتی من براش میخونم گوش نمیده مگر بچه های هم سن خودش براش بخونن تا سریع یاد بگیره دو هفته پیش مریض بود البته هنوز هم کامل سرماخوردگیش خوب نشده و داره سرفه میکنه بردمش دکتر که گفت اگه نفرستیش مهد بهتر چون نیکان هنوز کوچک خدا کنه تا سال دیگه بتونم بفرستمش مهد

چند شب پیش داشتیم من و نیکان فیلم عروسیم و میدیدم بچه ام که کلی ذوق میکنه هی هم میپرسه من کجا بودم مامان؟ من هم بهش گفتم تو دلم بودی

شب بعدش داشت واسم یه چیزی تعریف میکرد گفت مامان یادته من رفته بودم پارک؟ گفتم کی با کی؟ گفت من خودم تنها رفتم گفتم من و نبرده بودی؟ گفت نه تو تو دلم بودی.... الهی قربونت برم من که نمیتونم بیام تو دلت پسر قشنگم

هرشب هم بچه ام هوس ماکارونی میکنه حالا بازهم خوبه که باباش هم عاشق ماکارونی وگرنه من چکار میکردم

البته بساط ساندویچ و جگر هم روبراهه فقط هم باید از یه مغازه ساندویچ بخریم یک شب گفت مامان بریم علی آقا واسن ساندویچ بگیر من هم گفتم چشم رفیم گرفتیم در حال خوردنش بود که گفت

وای مامان این ساندویچهای علی آقا خیلی خوشمزه است ها من خیلی دوست دارم

از چی بگم تمام کلماتت واسه من یه دنیاست پسر قشنگم اینقدر اقا و عاقل شدی وقتی میبرمت حمم خودت حموم میکنی و من فقط نظاره گرم البته بعدش هم من میشورمت ها

دیروز بهم میگفت مامان من دیشب خواب دیدم رفتیم شمال خیلی خوب بود اخه تابستون که رفتیم شمال نیکان خیلی از اونجا خوشش اومد قربون خواب دیدنت برم

یک شب بردمش نمایش عروسکی اونجا صورتش و نقاشی کردن این پسر من هم مثل تمام پسر بچه ها عاشق بت من و اسپایدرمن دیگه خسته شدم از بس تمام وسایل و لباس و سی دیهاشون و گرفتم خلاصه این هم عکسش  شرمنده من دوربینم و نیاوردم مجبورم عکسهایی که با گوشی اوردم بزارم خیلی کیفیتشون خوب نیست و نور فلاشش همیشه نیکان و اذیت میکنه

اینجا لبش هم سیاه کردند که من رفتم شستمش خیلی بد شده بود

بعدش هم اقا دستور پیتزا دادند دوتایی رفتیم صفا سیتی

سام و نیکان و آرتا عزیزای دل من

وقتی فهمیدم ارشد قبول شدم واسه یکسری کارها رفتم تهران البته فکر میکردم یکروزه برمیگردم اما مجبور شدم یک هفته بمونم نیکان و نبرده بودم داشتم دیگه به مرحله جنون میرسیدم من که نمیتونستم حتی یک شب از نیکان جدا بمونم نمیدونم طوری یک هفته تحمل کردم کارم هم از صبح تا شب شده بود گریه خیلی بد بود اصلا نمیتونم بهش فکر کنم بچه ام هم بام قهر کرده بود وقتی زنگ میزدم اول از میپرسید مامان اومدی؟ اگه میگفتم نه گوشی و پرت میکرد و میرفت یه گوشه بغض میکرد

خلاصه من برگشتم و یه هفته بعدش نیکان هم بردم و کلی خوشحال شدم

اینجا هم نیکان با ساکش توی فرودگاه است اجازه نمیداد کسی کیفش و بگیره خودش فقط میگرفتش

تهران یکبار که رفته بودیم بوستان یهویی گفتم بزار موهاش و کوتاه کنم و نتیجه این شد خودش که به اقاهه میگفت موهام و ساس مانکنی بزن کلی هم ذوق کرد از دیدن مدل موهاش من و خاله اش هم ذوقیدیم و روی لپش اثر ذوق خاله اش هم قابل مشاهده است

پسر ورزشکار من

پسر خوشتیپ و جیگر من

دیروز تولدم بود شب با دوستهامون رفتیم بیرون نیکان که عاشق دختر بچه هاست همه اش این باران خانم و بغل میکرد

وای بگم که اون شب چه بلایی سر پسرم اومد رفته بودیم جیگر بخوریم اقا نیکان دستور داده بودند بعد روی میز فلفل خیلی تندی بود نیکان فلفل و برداشت گفت میخوام بدم به گربه ها با دستش نصفش کرد انداخت جلوی گربه هرچی بهش گفتم نکن میسوزی تند گوش نداد بعد که اومد شام بخوره چون دستش فلفلی بود همین که مالید به دهنش جیغش رفت هوا تمام لب و دهنش و دماغش سوخت و قرمز شد وای اصلا نمیدونستم چکار کنم هرچی شستمش فایده نداشت بچه ام داشت میشوخت با بدبختی بعد ار ربع ساعت یکم اروم شد دستمال خیس روسری خیس همه چی گذاشتم روی دهنش تا اروم شد توی عکس هم نگاه کنید معلوم تمام دور دهنش قرمزه

الهی بمیرم برات پسر گلم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 4:42 روز یکشنبه 19 مهر1388

واي خداي من يعني 3 ماه كه هيچي ننوشتم الهي قربونت برم قند عسلم تو تمام دنياي مني فكر نكني چون نمينويسم ديگه دوست ندارم ها نه عزيزم گرفتاريم خيلي زياد شده قول ميدم توي اين هفته با عكسها و خبرهاي جديد نيكان برگردممممممممممم

دوستتون دارم يه عالمه





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 14:59 روز یکشنبه 14 تیر1388

بيشتر از يك ماه از اخرين پستي كه نوشتم ميگذره دلم نمياد اصلا ننويسم فقط بخاطر نيكان دوست دارم كارهاش و ثبت كنم هرچند كه اينقده كارهاش و حركاتش بامزه و زياد شده كه همه شون يادم نميمونه اما بهر حال سعي ميكنم حتما حداقل ماهي يكبار هم يه چيزهايي بنويسم پسرك سه سال و سه ماهه من همه چي و كامل ميفهمه خودش كامپيوتر و روشن ميكنه و از طريق shut down هم خاموشش ميكنه تمام بازيهاي كامپيوتري و اجرا ميكنه و خارج ميشه همه رو قشنگ بازي ميكنه هر چند دقيقه يك يو بازي ميكنه و خارج ميشه و مجددا بازي بعدي و اجرا ميكنه فيلم ميذاره و ميبينه عكس ميبينه تازه بعضي چيزها رو كه بلد نيست مياد ميگه مامان يه دقه (دقيقيه) بيا تو اتاقم كارت دارم وقتي ميرم ميگه مامان من اينجا رو بلد نيستم يادم ميدي باورتون ميشه بعضي از بازيها رو من هم بلد نيستم نيكان به من ميگه كدوم دكمه رو بزنم يا چكار كنم واقعا كه اين بچه هاي نسل جديد عجيبند 

من فقط از خدا ميخوام روز به روز اين گل پسرم پيشرفت كنه و خدا عمري بده كه شاهد موفقيتهاي روز افزونش باشم

شبها باهم سريال رست*گاران و نگاه ميكنيم در طول مدت 35 دقيقه اي اين سريال 100 بار نيكان به من ميگه مامان دوستت * دارم مامان عاشق*تم مامان جيگر*تم مامان ميميرم برات الهي قربونت برم تو تمام زندگي مني از بسكه من اين حرفها رو بهش ميزنم بچه ام از رو ميره و ميخواد يه جورايي جبران كنه

براش بيشتر كتاب ميخونم يه تخته وايت برد گرفتم كه توش نقاشي كنه پريروز من رفته بودم مجله بخرم در دكه نيكان يه مجله سروش خردسالان ديد و برش داشت خيلي جالب بود من هم تا حالا توجه نكرده بودم بهش گفتم اگه قول بدي پسر خوبي باشي هر ماه برات ميخرم حالا كه فعلا يه داستانش و بيشتر براش نخوندم

دستشويي هم بدون كمك من ميره خودش و ميشوره و دستهاش و با صابون ميشوره و مياد بيرون البته فقط ج*يش 

وقتي پاي كامپيوتر ميشينه خيلي راحت تر ميتونم بهش غذا بدم يا پسته و فندق و بادوم و گردو براش ميذارم يواش يواش ميخوره يا غذاش و ميذارم قشنگ ميخوره ابميوه .... هر چيزي كه ميخوام بهش بدم فقط دارم بازي ميكنه خدا رو شكر راحت تر ميخوره

واي دلم يه ني ني ديگه ميخواد كاش ميتونستم كاش اينقده گرفتار نبودم يه ني ني كوچولوي ديگه كه براش وقت بذارم كارهاش و بكنم اخي چه كيفي داره

چند وقت پيشها رفته بوديم خونه كي از دوستهامون مهموني دخترشون يه لباس خرگوش داشت مال مهد كودكش بود تئاتر بازي كرده بود اين لباس رو تن نيكان كرديم اينقده ناز شده بود

نيكان خرگوشي

نيكان بداخلاق مامان

نيكان امريكاي*ي





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : آرام ; ساعت 12:0 روز چهارشنبه 6 خرداد1388

جاتون خالي شيراز خيلي خوش گذشت هر شب پسرك را به پارك ميبردم اصلا من بيشتر به خاطر نيكان رفته بودم سفر و حسابي هم بهش خوش گذشت خدا رو شكر اين سري با اينكه بابا پيمان نبود زياد اذيتم نكرد بخاطر اينكه خاله ام خيلي كمكم كرد نيكان هم خيلي باهاش جور شده بود و من با خيال راحت ميرفتم واسه خودم خريد 

خيلي خوب بود جاي همگي خالي

هر وقت اهواز هم ميريم من دقيقا يك شب و كتمل در اختيار پسرم هستم هرجا كه بخواد ميبرمش پارك گردش شام ميريم بيرون دوتايي بستني ميخوريم خلاصه من دربست در خدمتشم 

دو سه هفته پيش دوتايي داشتيم ميرفتيم اهواز قندعسلي يهويي توي ماشين دست انداخت گردنم و گفت ماماني تو خيلي خوبي من خيلي دوست دارم مرسي كه من و ميبري بيرون ميبري پارك ميبري اهواز ميگردوني واييييييييييييي خدا بچه ام چقدر قشنگ احساساتش و بهم نشون ميده حالا توي جاده مگه من و ول ميكرد همه اش اويزونم بود و تشكر ميكرد و ما*چم ميكرد ديگه اخرش گفتم مامان اينجا خطرناك بسه ديگه يه وقت تصادف ميكنيم ها تا ديگه دست از سرم برداشت اما كلا خيلي بچه مهربون و قدرشناسي خدايا شكرت

اخرين سري كه باهم رفتيم اهواز وقتي رفتيم پارك سوار اين بازيها كه شد شايد 4 دور با يه وسيله بازي ميكرد مثلا توي هر دور بايد سوار يه حيوون ميشد نگاه كنيد.

سري اول

سري دوم داره اشاره ميكنه كه سري بعد بايد سوار اون يكي بشم

و اين يكي هم بعدي

تمام زندگي مني

عاشقتم

شاهكار هنري اقا نيكان

وقتي ميريم مغازه بابام به همه چي دست ميزنه و همه چي و امتحان ميكنه اين هم نمونه اش

خيلي چيزها دوست دارم نبويسم اما وقتم كمه همه تون و دوست دارم





دسته بندی :

لینک مطلب