سلام سلام صد تا سلام ما برگشتیمممممممممممممممم و اینک اقا نیکامی صحبت میکنه
یه هفته ای با مامانم و بابام و مامان جون بابا جونم رفته بودیم شیراز عروسی بود عروسی انامه دختر دائی مامانم خیلی خوش گذشت من هم همه اش میگفتم میخوام بریم عروسی انامه برگصیم دست بزنیم همه اش توی باغها بودیم من هم چون هول شده بودم در حال ورجه وورجه و بدو بدو بودم مامان و بابام هم که مشغول رق*صیدن بودند بیچاره باباجونم هم همه اش پشت سر من راه میرفت و حواسش به من بود اخر شب اینقده خوابم میومد اما به زور چشمهم و باز نگه داشته بودم هی بهانه میگرفتم هی نق میزده اخر سر مامان من و داد بغل باباجونم و فرستادنم خونه من هم همونجا توی ماشین از خستگی غش کردممممممممممم و خوابم برد نمیدونم مامانم اینها کی برگشتند صبح که بیدار شدم دیدم پیش مامان و بابام خوابیدم فکر کنم دلشون برام تنگ شده بود نصف شبی اومدن من و گذاشتند پیش خودشون .![]()
وای دوشب پشت سر هم من و بردند شهربازی یعنی شهر شادی بالای یه پاساژی بود به اسم ستاره البته بابام به بهانه من میرفت و همه اش هم خودش بازی میکرد ازه پسردائیهای مامانم هم میومدند و همه اش هم زاغ دخترها رو میزدند من هم بغل میکردند و دخترها هم به بهانه من که بغلم کنند و بوسم کنند خلاصه فیلمی داشتیم یه روز هم بابام با پسرها رفتند استخر باغ اما من و نبردند من هم هی بهونه اقا پیمانی و گرفتم
خیلی خوش گذشت هر شب تا ساعت ۲ و ۳ با مامان بابام و پسرها بیدار بودم اصلا دلم نمیومد بخوابم ویه چیز جالب من که اینقد خوابم سبکه اما بعضی وقتها توی شلوغی و جیغ و داد اهنگ و دمبل و دیمبو خوابم میبرد مامانم که تعجب کرده بود.
ولی خیلی کمبود خواب داشتم در عوض وقتی برگشتیم از ۷ صبح تا ۲ بعدازظهر توی ماشین خوابیدم و کمبود خوابم و جبران کردم.
راستعی مامانم از شنبه تا یکماه دیگه تعطیلههههههههه هورا توی خونه میمونه پیش من البته با این برنامه هایی که ریخته واسه خودش فکر کنم فقط یه هفته خونه خودمون باشیم همه اش میخواد بره سفر.اخ جون من هم میبرهههههههههههههههه![]()
پسرک دوساله قشنگ من خیلی شیطون شده خیلی حساس شده خیلی جیگر شدهههههههه من که خودم و براش میکشم حرفهاش خیلی قشنگه خیلی شیرینه .
جمعه شب نیکان و بردیم بیرون اما مگه این خراب شده (ابادان) جای گردش و تفریح داره با اون هوای افتضاحش البته بگم ها من خودم ابادان و دوست دارم اما امکاناتش زیر صفر خلاصه نمیدونستم کجا ببرمش یکم رفتیم توی این پاساژا از پله برقی بالا پایین رفته بعد هم یکم تاب و سرسره بازی کرده چون وسیله بازی دیگه ای نداره
شب هم رفتیم خونه عموی نیکان یه نیم ساعتی نشستیم وقتی اومدیم خونه ساعت ۱۱.۳۰ بود من زود اومدم که به سریال نور برسم با نیکان دراز کشیدیم و سریال نگاه کردیم همچین واسه این سریال ذوق میکنه و نمیذاره هیچ کانالی رو عوض کنم .حدود ساعت ۱۲ بود نیکان بهم میگفت مامان من گوتنمه من هم حواسم یه تی وی بود گفتم چی میگی مامان اون هم هی تکرار میکرد اخر سر بلند شد نشست گفت مامان من گذا (غذا) میخوامممممممم وای این و که گفت اینقده ماچش کردم و ذوق کردم که بچه ترسید تند تند بلند شدم براش غذا گرم کردم و خورد .
بهش میگم مامان شما دختری یا پسری میگه نه من اقا نیکامم ![]()
این اقا نیکام ما خیلی بدعادت شده شبها دقیقا تا ۲ یا ۳ شب بیدار پابه پای باباش حتی اگه اون هم بخواد بخوابه بازم ابن ووروجکم میخواد بازی کنه میاد روی تخت ما و دقیقا وسط هم میخوابه من هم که روی این مسئله فوق العاده حساسم بعد که خوابید میبرمش سر جاش که دوباره دو ساعت بعدش میاد وسط ما میخوابه اینقده بامزه از روی من رد میشه میاد خودش و میندازو وسط تخت که نصف شبی کلی ماچش میکنم اون هم یه لبخند ملیحی تحویلم میده که خواب از سرم میپره
حالا شما تصور کنید من ۵ صبح هم باید بیدار شم خلاصه تصمیم گرفتم عادتش بدم که ساعت ۱۱ - ۱۲روی تخت خودش بخوابه دیشب ساعت ۱۲و نیم بردم گذاشتمش روی تخت نرده اش هم کشیدم بالا یه زوری میزد که بیاد بیرون من هم بهش گفتم ببین پسرم من هم پایین تختت میخوابم و همونجا دراز کشیدم گفت من هم میخوام بیام پایین بخوابم با هر زوری بود نگهش داشتم همونجا اما اشک میریخت و غر میزد و انواع مامانها رو میگفت مامانییییییییی مامان مامان .... مامی ..... وای با یه حالت التماسی میگفت داشتم کباب میشدم اما اگه بهش توجه میکردم بدتر میشد چون وقتی باش حرف میزدم گریه اش بلندتر میش ولی در حالت عادی شبیه به غر بود من هم طاقت اشک ریختنش و ندارم اما خیلی تحمل کردم چشمهام هم پر اشک شده بود اما بازهم مقاومت کردم یکم اروم میشد واسه خودش شعر میخوند با عروسکش حرف میزد من هم گوش میدادم تا بالاخره بعد از یکساعت دقیقا ساعت ۱و نیم خوابش برد قربونش برم من که بچه ام با گریه خوابید حالا اگه هر شب این کار و بکنم کم کم عادت میکنه و زودتر میخوابه دوباره ساعت ۵ دیدم ووروجک اومد پیشمون منکه نرده تختش و بالا کشده بودم پس چطوری اومد
باباش براش دلش سوخته بود نرده اش و اورده بود پایین اون هم خوشحال اومده بود از امشب نرده تختش هم نباید بیارم پایین![]()
واقعا بچه داری خیلی مشکل من نمیدونم بعضی از این ادمها یا قدیمیها که اینهمه بچه داشتند چطوری تحمل میکردند خیلی سخته بخدا البته خیلی هم شیرینه
خدایا بخاطر همه چی شکرت ![]()
سلام ما خیلی وقته که از سفر برگشتیم اما من حالا اپ میکنم
جاتون خالی خیلی خوش گذشتتتتتتتتتتتتت اصفهان و کاشان و قمصر و ابشار نیاسر و ابیانه و .... کلی جاهای خوشگل دیدیم نیکانی هم واسه خودش کلی حال کرد خدا رو شکر همه چی اش هم روبراه بود
فقط درست غذا نمیخورد و همه اش هله هوله میخورد اما من هم دیگه سعی میکنم زیاد حساس نباشم هروقت گرسنه اش میشه میاد غذا میخوره بعضی وقتها هم لب به غذا نمیزنه میذارم هرچی دوست داره بخوره خدا رو شکر خیلی بهتر شده ![]()
اصلا از بعد از دو سالگی تغییرات محسوسی و دارم توی رفتارهای نیکانم میبینم جدا از لجباز شدنش که اقتضای سنش مستقل شده لباسهاش و خودش انتخاب میکنه کفشش و خودش میپوشه قاشق غذاش و کلی چیزهای دیگه رو خودش انتخاب میکنه و من خوشحالم بخاطر اینکه خودم مستقل بودم دوست دارم پسرم هم یه مرد واقعی بار بیاد یه پسر مستقل و قوی نه اینکه مامانی بشه و زود بیاد به من بچسبه تا مشکلاتش و حل کنم البته همه کار واسش میکنم ها اما یواشکی.![]()
علاقه ام بهش هزاربرابر شده هر روز بیشتر از روز قبل خیلی شیرین زبون شده توی مسافرت هرجا که میخواستیم عکس بگیریم میومد دستش و مینداخت گردن من و سفت بغلم میکرد و یه عکسهای خوشگلی انداختیم.![]()
لهجه اش داره کم کم اصفهانی میشه ها از بسکه پیش مادر شوهرم
و اون هم لهجه غلیظ اصفهانی داره روی این وروجک هم اثر گذاشته یه حرفهای بامزه ای میزنه دیروز کفگیر و قایم کرده بود بعد مامان بزرگش بهش میگه کجا گذاشتیش میگه برو بجورش (پیداش کن) دیگه مامان جونش غش کرده بود از خنده چندتا کلمه اصفهانی دیگه هم میگه مثلا میخواد بگه از این طرف بریم میگه از این راه بریم و....
خلاصه حرفهاش خیلی بامزه شده با اینکه تا چندوقت پیش درست حرف نمیزد و جمله هاش ناقص بود اما الان تمام جمله ها رو کامل میگه ![]()
یه چندوقتی که دارم از پوشک میگیرمش البته هنوز کامل نشده چون بیرون مامیش میکنم هنوز درست را نیفتاده اما بد نیست دیگه میتونه خودش و نگه داره اما هنوز نمیگه که جیش داره ![]()
نیکان موقع خواب پستونک میخورد توی مسافرت پستونکش و گاز زده بود اون هم یه طرفش خراب شده بود منهم به این بهانه هروقت پستونک میخواست بهش نشونش میدام میگفتم خرابه اون هم میگفت خبابه با دندون گاز زدم کم کم داره از سرش میفته جالب یه مدل پستونک نابی nubby خیلی قشنگ از بچگی داشت هروقت هم گم میشد دوباره همون مدل . براش میگرفتم خودم هم دوستش داشتم نیکولی هم بهش عادت کردهبود هیچ پستونکی و بغیر از اون نمیخواست اینجا کم گیر میومد هروقت میومدم تهران چندتا واسش میگرفتم اما بیشتر رنگ ابیش و استفاده میکرد رنگش هم ابی و یه بنفش هم خونه مامان بزرگش از همون مدل داره
هر پستونک دیگه ای و بهش میدم میگه این نه اون ابی
از رنگ ابی خوشش میاد هرچی و که دوست داره میگه مامان اون ابی رو میکام (میخوام) قربون قدت برم مادر من تو نفس منی هر روز یادم میره عکس بیارم فعلا این پست و بدون عکس داشته باشید تا عکسها رو بیارم
کانالهای mbc یه سریالهای ترکی خیلی قشنگی با ترجمه عربی میذاره خیلی رومانس و قشنگگگگگگگگگ باورتون میشه من هم خودش و میبینم هم تکرارش و اسمش نور است نیکان هم پا به پای من نگاه میکنه هروقت شروع میشه میگه مامان نور میده بیا و دوتایی نگاش میکنیم ![]()
پسر قشنگم تو تمام زندگی منی قربونت برم که توی هیچی اذیتم نکردی
وقتی به دنیا اومد شیر خودم و میخورد تا ۴ ماهگی که من مرخصی بودم اصلا شیشه نمیخورد اما وقتی رفتم سرکار مجبور شد شیشه رو بگیره بعد از اون هم تا ۸ ماهگی دیگه شیر من و نخورد هرکاری کردم نشد و من عذاب وجدان دارم اما خوبه که بدون دردسر و ناخواسته از شیر گرفتمش وگرنه حالا بیشتر زجر میکشیدم گل پسرم فکر نکن از شر مادر محرومت کردم خوب چکار کنم خودم هم دوست نداشتم از شیر بگیرمت اما دیگه خودت نخوردی گلم![]()
از هوای الوده و گرد و خاکی اینجا دیگه حالم داره بهم میخوره الان حدود ۵ ماهه که اینجا هواش به شدت الوده است هر هفته دوروز گرد و غبار شدید داریم که از سمت عراق میاد الان هم چند روز که هوا به شدت الوده است گرما و شرجی هم که ادم و کلافه میکنه نمیدونم باید به چی اینجا دلمونو خوش کنیم به اینکه وطنمون به اینکه اینجا پر از شهید و ما باید بهش افتخار کنیم نه دیگه نمیخوام از بسکه این هوا الوده است ویروسها دست از سرمون برنمیدارند به خدا دیگه از مریضی و دکتر بردن خسته شدم چند روز که نیکان اسهال داره روزی چندبار شکمش کار میکنه و هرچی هم بهش میدم افاقه نمیکنه از بسکه بچه ام و دکتر بردم خسته شدم خودش هم از دکتر میترسه من هم دیگه زیادنمیبرمش اگه خدا بخواد فردا میخوایم بریم سفر خدا کنه بچه حالش خوب بشه و اونجا اذیتم نکنه
امروز ۵ صبح بیدار شده بود و دل پیچه داشت و بیتابی و بداخلاقی میکرد تا ساعت ۶ و ربع که زورکی خوابوندمشو اومدم سرکار و تاخیر هم خوردم الان همه ا ش دلم پیشش خدا کنه حالش بهتر شده باشه
بالاخره بعد از ۲۳ روز تولد گلم و گرفتم با اینکه میخواستم یه تولد کوجولو براش بگبرم اما همون کوچولو دمار از روزگارم دراورد فقط فامیلهای درجه اول و که دعوت کردم حدود ۵۰ نفر شدند یه چندتاییشون هم نیومدند تازه میخواستم زیاد هم شام درست نکنم ماکارونی و اسنک و کشک بادمجان و سالاد و ژله و ... همینها رو درست کردم از روز ۴ شنبه که از سرکار رفتم تا ۲.۵ شب کار کردم و ۵ شنبه هم از صبح دست تنها تا عصر دیگه رمقی برام نمونده بود اما خدا رو شکر خیلییییییییییییی خوب بود خوش گذشت هرچند که من بیشتر توی اشپزخونه بودم اما ارزشش و داشت .
از نیکانی براتون بگم که همون مهمونهای اول که اومدند این بچه دیگه سر از پا نمیشناخت همه اش داشت میر*قصید و میپرید هوا و خوشحال بود .قربونت برم مامانی من چون میدونستم تو تلبد دوست داری برات گرفتم عزیز دلم.
مگه میشد ازش عکس گرفت فقط چندتا دونه تونستم ازش بگیرم که خوب دراومد .
اینجا مثلا وایساده تا ازش عکس بگیرم

وقتی که رفتم براش کیک سفارش بدم بخاطر علاقه زیادی که به ۲۰۶ داره میخواستم یه ۲۰۶ براش بگیرم که قنادی گفت در حدود ۷ کیلو میشه و خیلی زیاده من هم مجبور شدم یهماشین ساده سفارش بدم دیگه که کیکش هم بد نشد خوشم اومد نیکانی هم که خیلی ذوق کرد وقتی کیک و اوردیم یه جا که واینمیساد مجبور شدم یه گل میز بزارم وسط و بهش بگم همونجا وایسا فیلمی داشتیم بخدا تا تونستم چندتا عکس ازش بگیرم

الهی قربون شکل ماهت برم که هنوز شمع نذاشتیم داری فوت میکنی

بابا پیمان و اقا نیکان و اتش بازی
و این هم نیکان و سام کپلو عشق من در حال فوت کردن شمع

از کادوها بگم که قسمت اصلی داستانه خیلی کادوهای خوشگلی گیرش اومد چقد ماشین و هواپیما و اسباب بازیهای توپ و لباسهای خوشگل و یه قالیچه که من براش گرفتم و باباش هم یه هواپیمای گنده و بابابزرگ ها و مامان بزرگها و چندتای دیگه هم پول دادند که شد ۲۰۰ هزارتومان خوب خرجم دراومد دیگه![]()
با اینکه خیلی خرج نکردم و غذاها رو خودم درست کردم ولی می ارزید![]()
این هم عکس کادوهی خوشگلش

شبش هم که ساعت ۳ خوابیدم اما از پا درد تا ۶ صبح بیدار بودم جمعه هم که دوباره تا عصر درگیر بودم و امروز هم با کلی خستگی اومدم سرکار .
نیکان قشنگم همه این کارها رو بخاطر شما انجام میدم حاضرم همه خستگیها رو تحمل کنم اما حتی برای یک دقیقه هم که شده شادی و خنده رو روی لبهات ببینم .دلم میخواست همون ۱۰ اردیبهشت برات تولد بگیرم اما مریض بودی گلم و من چه دورانی و پشت سر گذاشتم خداجونم شکرت بخاطر همه چی بخاطر سلامتی نیکانم و به تو میسپارم ![]()


